گزارش زنده ی یک زندگی

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

الان تو محضر هستیم، مراسم همون cousin که راجع بهش گفته بودم براتون ، از تمام لوازم آرایشی که داشتم استفاده کردم که کلی تغییر کنه قیافه م :/
مانتو نو خریدم ،و قراره آخر شب یه لباس کاملا رسمی بپوشم
باشد که جماعت دهنشون رو ببندن و حرف الکی نزنند. ...

بله ، پول قرض ندید

این آدمی که الان داره تایپ میکنه یه آدمیه که کارد بهش بزنی خونش در نمیاد چون پول قرض داده

ولی فرد قرض گیرنده به روی مبارکش هم نمیاره که پول رو برگردونه و بهونه میاره میگه دستگاه atm ارور داد :|   :/

یعنی تو این شهر فقط 1 دونه atm پیدا میشه ؟؟؟ بعد حالا اونا همگی خراب ، این همه اپلیکیشن

واسه انتقال پول ....  انگار عصر قلقلک میرزا ست :/ 

استادا این ترم کتاب معرفی کردن و تا اسم جزوه میاریم دادشون در میاد که این روش منسوخه و. ..

الان من میخوام کتابا رو بخرم و پول ندارم ، بله پول نداااارم،  دستم مونده تو پوست گردو و روم نمیشه

به خانواده بگم من پول قرض داده بودم و بهم پس ندادن :(

یعنی از این به بعد به هیییییییچ کس قرض نمیدم،  نمیدونم چرا هرچی آدم بد قول و بی مسئولیت

هست میخوره به تور من :(

بعد از 2 تا کلاس بهداشت روان1 و روش تحقیق، خسته و کوفته نشستم تو بوفه دانشگاه در انتظار طعام ....
غذاهای بوفه داغون و سلف داغون تر ... :(((((
***خوشم اومده از پست پیامکی ها+استیکر چشمک
ی همکلاس جدید این ترم برامون آمده، داره دومین کارشناسیش رو میگیره، کارشناسی اولش گفتار درمانی بوده :/
توانبخشی ، اون چیزی که من سال کنکور بعد از داروسازی آرزو داشتم قبول شم و نشدم و حتی عشق به توانبخشی تا همین تابستون 96 هم داشت قلقلکم میداد که کنکور بدم و برم کاردرمانی یا گفتاردرمانی...
خب چی شد که نرفتم ،فقط دیدم واقعا با درسهای ترم 3 و 4 به این سنگینی حتی فکر به کنکور هم محاله و واسم میشه مایه ی عذاب،سعی کردم به کنکور فکر نکنم و متمرکز باشم رو رشته ی خودم...الانم حرفهای این همکلاسی مطمئن ترم کرد واسه ادامه... :)
دومین پست پیامکی + استیکر چشمک
تو راه دانشگاهم و آهنگ "تو که میخندی قلبم آروم میگیره ،ناراحت میشی بارون میگیره" داره تو گوشم پخش میشه :)
الانم میریم داشته باشیم کلاس "پرستاری بهداشت روان1" رو با استاد "م" جان :)))
مواظب خودتون و خوبی هاتون باشید
ساعت اول کلاس ارتوپدی تشکیل شد
با استاد "ه" جان دل + استیکر قلب
الان باید تنظیم خانواده میداشتم که تشکیل نشد :(
برگردیم خونه تا کلاس ساعت 15 ....

فردا میخوام برم دانشگاه + استیکر اون صورتکه که چشماش قلبه

فردا شروع ترم 3 هست و امیدوارم بتونم عالی باشم تو درسهام

یه سری برنامه ی درسی برای الان و تقریبا آینده دارم که این هفته بگذره

میام اینجا به تفضیل براتون میگم .... ممممم خدا کنه بتونم عملیش کنم

دیگه ....فردا یکسری از بچه هامون که احساس خودشاخ پنداری دارن قراره

نیان دانشگاه :/    واقعا نمیفهمم 

خب یعنی چی حالا ؟ مثلا ما ک میخواییم بریم الان نخاله اییم؟؟ :/

خب میریم دانشگاه که درس بخونیم چرا به تاخیر بندازیم کلاسا رو؟؟

بعد اونم ماها که اینقدر شهریه میدیم....


++ از فردا تصمیم دارم پست پیامکی بذارم :) که واقعا بشه گزارش زنده :)

دوستتون دارم

شبتون بخیر  :)


خب من یه cousin دارم ، 3 سال ازم بزرگتره،  جنسیتش male هست و دانشجو ارشد

اون موقع ها که کوچیک تر بودم مثل سال سوم دبیرستان و سال کنکورم، این جناب cousin

چند بار مستقیم و غیر مستقیم پیشنهاد دوستی به من داد ،

خب این آقا پسر واااقعا هم خوش چهره س و هم خوش تیپ ، اینو جدی میگم فقط یه کم

قدش کوتاس که خب با دو امتیاز قبلی قابل چشم پوشیه، تو اون پیشنهاد های دوستی من

تماما جوابم منفی بود و دلایل از این قرار بود :

1) واقعا اون سالها فکر من پیش تنها موضوعی که نبود ،ازدواج و دوستی بود ، با اینکه اون سن

سن بالا زدن هورمون هاس تو هردوجنس  (استیکر قهقهه) ولی واقعا فکر من پیش این بود که

وضعیت درسیم طوری پیش بره که کنکور خوبی در پیش داشته باشم (صرف نظر میکنیم از نتیجه

ی کنکور :/ )

2 ) مادر این آقای cousin از اون زنهای جیغ جیغو و ببخشید خیلی عذر میخوام، خاله زنکه

اگه اون زمان یا حتی بعد کنکور رابطه ای بین من و  cousin پیش میامد و خانواده ها میفهمیدن

این خانوم ادعا میکرد که پسرش پاک و علیه سلام بوده و این من بودم که به خطا کشوندمش :/

و حتی ممکن بود رابطه ی خانواده ها به هم بخوره .....

حالا اینا همه رو گفتم که بگم هفته ی آینده ی جشن عقد همین آقای cousin هست و چند هفته

ی گذشته مراسم نامزدی بوده ، ولی همه ی جورایی احساس میکنن که من از این موضوع ناراحتم

، با اینکه تو مراسم نامزدی بسیار بشاش حاضر شدم با لباس های شیک و آرایش مناسب و

به مقدار کافی جیغ و دست و هورا و رقص و این حرفها،  قبل و بعد از مراسم کلی با همین عروس

خانوم گرم گرفتم و صحبت کردم  و واقعا خودمو خوشحال نشون دادم و صد البته که این خوشحالی

کاااااملا قلبی بوده و تظاهر نبوده ...

اما نمیدونم چرا این پیام  ها یه جوری غیر مستقیم بهم میرسه که تو از ازدواج این آقا ناراحتی ....

این موضوع خیلی برام گرون تموم میشه ، چون وااااقعا ارتباط عاطفی بین من و  cousin نبوده

واقعا هیچ وقت نبوده و ولی بقیه طوری دیگه فکر میکنن :(

دلم میخواد فکر بقیه رو تغییر بدم ،از طرفی میگم فکر بقیه س ،به من چه ...

:(


سلام :)

بله میدونم خیلی به اینجا سر نمیزنم ، میدونم کامنت ها رو هم تایید نکردم،

بله میدونم کارایی که قرار بود اینجا انجام بدم، انجام نمیدم

اینها دلیلش فقط انس نگرفتن با فضای بیان هست ...

فقط امشب آمدم تا فوری فوتی ی چیزی اینجا ثبت کنم و برم

اون هم تاریخی به نام 17 شهریور تو زندگی من

الان 3 سال هست که روز 17 شهریور ی موضوعی پیش میاد که منو ناراحت میکنه

اونم کم و در حد یکی دو ساعت نه ها ..... خیلی ناراحت میشم ...خییییلییییی

سال 94 ، همین روز بود که فهمیدم سالار رو از دست دادم و خودمم بکشم بهش نمیرسم ...

(ب خدا اگه قبلش ذره ای فکر میکردم عواقب اون تنبلی هام از دست دادن سالار هست هیچ

وقت تنبلی نمیکردم ...)

سال 95 اون موضوع شهرک پرند بود ...بیشتر نمیتونم توضیح بدم ولی شاید هر عاملی باعث

میشد که من امکان کار و زندگی کردن تو پرند (با اون شکلی که تو نظرم بود) برام پیش نیاد ،

پارسال شب 17 شهریور من به شدت کوچیک و تحقیر شدم و ...از ماست که بر ماست

و امسال ....امروز روز انتخاب واحدم بود ، بگذریم که با چه مشقتی به زووور 20 واحد برداشتم،

این ناراحتم نکرد ، موضوع از این قراره: امروز نمره ی یکی از کارآموزی هامون آمد

جالبه ک این نمره باید با امتحانامون میامد ولی تا الان چیزی توی سایت ثبت نکرده بودن!

از اینجا میتونید به صحت نمرات پی ببرید !!!! خب من فکر میکنم پایین ترین نمره رو تو کلاس

از این کارآموزی آوردم ، جالبه من که اوووون همه واسه همین استاد سگ دو زدم تو بیمارستان

هر فرمایشی داشت انجام دادم ، هر کار میگفت مخالفت نمیکردم...تا خود 25 اسفند ما رو

کشوند بیمارستان و صدام درنیامد، روز 15 فروردین امتحان گذاشت و هیچی نگفتم ،

مث خر تو عید درسش رو خوندم ، همون طور که خواسته بود جزوه تنظیم کرده بودم کپی کردم

و روز آخر دادم دستش ، خلاصه میخوام بگم کل مدت کارآموزیمون در خدمتش بودم ...

اون روزا انقدر رفتارش با گروه ما و خصوصا من بد بود که حد نداشت ،تو بیمارستان جلو پرسنل ،

بقیه ی دانشجو ها ،مریضا یه دفعه داد میزد و ادم رو تخریب میکرد ،اون مدت یعنی اسفند 95

اوج روزای بی تابی من بود ،اون موقع ها که شبا گریه میکردم و از شدت فشار گریه ی بی صدا

شقیقه هام درد میگرفت،خدا شاهده که رفتار این موجود از ادم به دور تو حال اون روزای من بی تاثیر نبود ،....

به خدا از سر سوزنی از حقم نمیگذرم ...

آخر سر همچین نمره ای بهم داد ! داشتم جوش میاوردم از دیدن اون نمره ...

دوره ای که پسرای کلاسمون باهاش کارآموزی داشتن تو آخرین جلسه قرار میذارن ک

یکی از پسرا حرص استاد رو به هر شکلی ک میتونه دربیاره و یکی دیگه فیلم بگیره :/

در طول فیلم 2_3 دقیقه ای پسره با استاد بحث میکنه هرچی استاد میگه اون ی چیزی دیگه

میگه و خلاصه استاد عصبانی میذاره میره از کلاس بیرون و میگه دیگه باهاتون کاری ندارم

بعد دوربین برمیگرده ته کلاس و بقیه پسرا بلند بلند میخندن و ذوق میکنن :/

جالبه که این فیلمو تو اینستا هم گذاشتن و تقریبا همه ی همکلاسا و بعضی از

هم دانشگاهی هامونم دیدن !!!! بعد  همین پسرا نمره شون شده 18 !!!!!!!!!!!!!!!

دلم میخواد زنگ بزنم به استاده و فقط بهش فحش بدم ....

حالا اینا رو با این جزئیات نوشتم که واسه همیشه بمونه و یادم بمونه که این آدم

رو هیییییییچ وقت نبخشم. ....

اینا رو گفتم که بگم ،تا 3 نشه بازی نشه ، 3 تا 17 شهریور من فقططططططط غصه خوردم

از الان منتظرم که 17 شهریور 97 اتفاقی برام پیش بیاد که تا آخر شبش ته دلم خوشحال باشه

و از اون خوشحالی هایی که خیلی خفن و بزرگ نیس ولی واقعا ، واقعا ته دل آدم ی خوشی

نقلی حس میشه :))))) از الان منتظرم 17 شهریور 97 بخندم :)

تا اینکه همین رفتارش با منم انجام شد ....اونم کجا ،نه تو جاهایی ک آدمهای زیادی نبودن ،دقیقا جاهایی که اون پسرایی که من حتی باهاشون رودربایستی داشتم ها حضور داشتن ....

اصن از کجا شروع شد ،از اونجا ک نمره های آناتومی آمد

ما واسه امتحان آناتومی تئوری حدود 5 روز وقت داشتیم و واسه امتحان عملی ش حدود نصف روز

من امتحان عملی م رو خراب کردم و این شد واسم درس عبرت که بشین برا تئوری ت بخون و

کل 5 روز فورجه رو داشتم میخوندم و این دوستم هم برنامه های تفریحیش سر جاش بود

من کل نمره ی تئوری رو گرفتم و نمره م از بایت امتحان عملی کم شد،شدم 18 و دوستم 8.5

من واقعا ناراحت شدم که اون درسش رو پاس نکرده ....ولی اون علیرغم ناراحتیش جلو کس و

ناکس به من تیکه مینداخت که مگه دانشجو نمره 18 هم میگیره ... اینو به دل نگرفتم ، گذشت

و باز جلو پسرا یهو بلند میگفت اااااه سویل تو چرا اینقدر لوسی کلی تیکه بارم میکرد

جالبه ک تقریبا تو کلاس جز یکی از پسرا من تقریبا طرفداری ندارم،اون بنده خدا هم از ترس اینکه

انگ رابطه و رل و این چیزا رو باهاش به من نزنن ، خیلی حرف نمیزنه از من ....

حالا اینا رسید به اینجا ک بگم از اون موقع که دوربین گرفتم و کلاس عکاسی میرم این حس ضایع

شدن توسط دوستم جلو بقیه رو بیشتر حس میکنم ...تا جایی ک اسمش رو میذارم حسادت! .

من بدبین نیستم،چیز خاصی هم ندارم که بخوام خاص به نظر برسم ،فقط با آدما مهربونم و حتی

اونایی که بدترین رفتار رو باهام داشتن تو جمع ضایع نمیکنم، پیش میاد یکیو تو جایی که فقط

من هستم و اون بزنم بپوکونم و کلا وجودش رو ببرم زیر سوال ولی تو جمع احترامشو حفظ میکنم

و این انتظار متقابل رو نسبت به همه اطرافیانم دارم