گزارش زنده ی یک زندگی

با تاخیر ، عیدتون مبارک
واستون آرزوی موفقیت و سلامتی میکنم تو سال جدید :)
دیر اومدم ، زودتر واقعا حالم مناسب نوشتن نبود ...
+سال 96 روزای خوبی واسم داشت به جز چند روز که فاکتور بگیریم ازش
+بیماری و گرفتار مطب دکتر شدن اذیتم کرد ، دقیقا تو هر فصل یه عضوم درگیر یه دکتر شد :/
+انشاءالله سال 97 ، سال سلامتی باشه واسه همه
+فردا داریم میریم سفر ،اصفهان و بعدش یزد ، خیلی انتظار خوش گذشتن ندارم ،فقط امیدوارم بابام از دماغ همه مون در نیاره ...
+حال دلتون خوش ، امشبم ولادت امام جواد هست ، ذکر " یا جواد الائمه ادرکنی" فراموش نشه
+شبتون بخیر

مامانم مریضه،  مریض به اون معنایی که فکر کنید نه ها ، سردرد و سرگیجه داره

رفته دکتر و دارویی هایی که دکتر داده تسکینی ن ، من مطمئنم حالش فقط و

فقط به خاطر عصبی بودنشه، عصبیه و نمیشه باهاش حرف زد ، نمیشه باهاش

شوخی کرد ، نمیفهمه من تنهام و کسی نیس باهاش حرف بزنم و با این کاراش

باعث میشه لحظه به لحظه بیشتر حس کنم تنهام...

همه علائمم دوباره برگشته ، دلتنگی ، تحریک پذیری ، گریه و لذت نبردن از چیزایی

که قبلا باعث لذتم میشده و از همه مهم تر و سخت تر افکار سوساید...

تنهایی بیشتر از هرچیزی اذیتم میکنه و هیییییییچ کس اینو نمیفهمه

تو جمع دانشگاه ، جمع کارآموزی ،جمع فامیل ،جمع ادبی و اینستاگرام میخندم و

تو تنهایی هززززززاررررر بار تو خودم خورد میشم...


امروز و هفته ی قبل کارگاه شعر رو رفتم و هر دوبار کلی تعجب کردم از خودم که

واقعا من ؟  من مستر کاف رو دوست داشتم؟  جدی؟ واقعا اینو دوستش داشتم ؟؟

عجیبه واقعا...

اومدم کارگاه روش تحقیق ، البته ترم قبل درسشو پاس کردم ولی بعد از این کارگاه مدرک میدن و من دنبال اون بودم
الان که نشستم سر این کارگاه فقط ناراحت اون 2 تا کلاسی ام که از دست میدم ، استاد کارگاه خیلی چرت و پرت میگه، خیلی هم میگه ها
اصن تا الان 2 قسمت رو اشتباه گفت :/
من واسه امتحان روش تحقیق کل کتاب دکتر چهره ای رو کااااامل خوندم و الان خط به خطشو حفظم ولی این داره چپه میگه اصن :/
ای خدااااا بر اساس چرت و پرت های این میخوان مدرک بدن ؟؟؟

این مدته که بابا این کاره جدیدو شروع کرده اصلا به شکل عجیبی اخلاقش خوب شده

_بزنم به تخته _ به جاش مامانم .... مامانم جای اون موقعهه بابامو خووووب پر میکنه

چرا این 2 نفر اینقدررررر منو اذیت میکنن ؟

مامان مامانم مریضه،  مث همه ی مامان بزرگا قند و فشار خون زده به هم ولی الان مشکلش

چشمشه،  من نمیدونم دقیقا مشکل چیه یا علت چیه ولی هرچی الان مامان بزرگم درست

نمیبینه، نکه مشکل دوربینی و نزدیک بینی باشه ،میگه انگار یه پرده افتاده جلو دیدش و

واضح نمیبینه، خب مامانم حق داره نگران و بی قرار باشه ولی نه اینکه دیگه منو بابامو با

بی حوصلگی آزار بده. ...

چند روز بود بهم سپرده بودن هتل وابسته به سازمانشون رو واسه عید تو شهر یزد رزرو کنم

مث باقی سایت ها اینجا هم ما کلی سرکار بودیم ولی بالاخره دیروز تونستم 2 شب تو یزد

رزرو کنم ، خودم خیلی ذوق کردم خیلی ها چون یزد هم خیلی از شهر ما دوره هم من تا حالا

نرفتم ، منتظر بودم مامانم وقتی فهمید کلی خوشحالی کنه ولی فقط گفت " باشه مرسی"

همین ... برگه ی پرینت رزرو اتاق هنوز تو خونه ولو مونده :/  و منم برش نمیدارم ببینم مامانم

تا کی میخواد بهش بی تفاوت باشه ، اصلا انتظار این همه سردی رو نداشتم

نگم واستون از دعوای امروزمون که فقط مایه ی سر درده. ...

فقط همینو میگم که من بی اندازه تنهام

اون از مامان و بابام

اون از خواهرم که ازدواج کرده رفته یه شهر دیگه

اون از تنها دوست صمیمیم که واقعا نمیدونم چرا ولی از مرداده ندیدمش

و منی که خواهر و برادر دیگه ای ندارم ، دوستی ندارم ... من هیچ کسو ندارم

در همین حدی که نیاز نباشه این حرفها رو اینجا بگم از تنهایی ، فقط 1 جفت گوش شنوا باشه

واسه بی قراری هام ، واسه بی حوصلگی هام حتی واسه تو فاز مانیا رفتن هام ...

همیشه از تنهایی میترسیدم و الان دچارشم... دورم آدم زیاد هست ولی هیچ کدوم اون 1 نفری

که باید باشه نیست ، من تنهام  و تنهایی بی اندازه اذیتم میکنه، خسته م میکنه ،کلافه ام میکنه

درست مثل الان ...

خدا لطفا میشه تموم بشه ؟ یا زندگیم یا تنهاییم. ... با تموم شدن جفتش موافقم

سلاااام :)

شبتون بخیر

حال دلتون کلی خوش :)

یکی از کارآموزی های این ترم واکسن هست

که صرف نظر از نوع درمانگاه توی هر درمانگاهی ممکنه برگزار بشه

مال ما افتاده درمانگاه یکی از پرت ترین و فقیر نشین ترین محله های شهرمون

ساختمون درمونگاه داغون و قدیمی

کلا  4 تا اتاق داره :/  که یکیش خدمات مامایی ارائه میشه و تو اون دوتای دیگه

هر کاری که پیش بیاد انجام میدن ، یکیش هم آبدار خونه س ولی خب چیزی

غیر از آب شیر تو اونجا واسه خوردن پیدا نمیشه

الان محیط رو کامل تصور کردید ؟ حالا فکر کنید تو این فضا 7 نفر شامل 6 تا کارآموز

که ماها باشیم و 1 استاد بخواد به پرسنل اونجا _ که کلا 3 نفر بودن_ اضافه بشه :/

یعنی جا واسه نفس کشیدن نیس دیگه :)))))

ولی خب ما تو همین فضا هم کار یاد میگیریم :)

اصل کار واکسن،  تزریق واکسن کودکانه اینکه بشناسیمشون،  محل تزریقش رو

بدونیم و عوارضش رو بشناسیم و به مامان نی نی توضیح بدیم :)

و چه کار شیرینیست کار کردن با  نی نی ها :)))

امروز نی نی ها که براساس تاریخ و نوبت واکسنشون میامدن اول قد و وزنشون

میکردیم و بعد هر کدوممون واکسنشونو میزدیم به ترتیب

به من دو تا نی نی رسید  ، یه دختر(مهتاب) 1 ساله واکسن mmr داشت تو بازو

و یه پسر (آرش) 1.5 ساله واکسن 3 گانه که محل تزریقش رو پاش بود ...

دوتاشون خودشونو هلاک کردن البته نه اینکه من بد بزنم ها خب به هر حال

نی نی بودن دردشون میامد. ... ای جان 😍

یه پسر 1 ساله اومد با مامانش ، من رفتم واسه قد و وزن بچه

بچه رو نشوندم رو ترازو و وزنش کردم بعد اونجا یه تخت بود که بچه رو میخوابوندیم روش

و کنارش مدرج بود واسه اندازه گیری قد بچه ، بچه رو از رو ترازو برداشتم و خوابوندم رو

تخت ....ای جااااان نی نی ترسیده بود و گریه میکرد و مقنعه م رو سففففت چسبیده بود

و ول نمیکرد ... آقا من ضعف کردم واسه نی نی :))) دیگه هرجور بود مقنعه م رو از تو دستاش

بیرون آوردم و قدش رو ثبت کردم،  واسه واکسنش نوبت یکی دیگه از دوستام بود و اون

واکسنش رو زد و طبق معمول بچه خودشو هلااااااک کرد از گریه

دیگهههه اینکه آدم کلی نی نی خوشمل میبینه و بهش خوش میگذره

بچه ها خندون میان و واکسن میزنن گریون میرن :)))

+ میدونم کلی چیز میز قول داده بودم بنویسم و هنوز ننوشتم، از این ترم جدید و درسهام هم

چیزی نگفتم ... میام و میگم براتون ... واقعا وقت تنگه، درس دانشگاه  ، کارآموزی و از همه

سخت تر خونه تکونی  .. آخ آخ که خیلی کار سختیه

++درمانگاه زنان که ترم قبل هم میرفتیم جای اعیان شهر نبود اونم جای پایین شهر بود

ولی خیلی از اینجا مجهز تر بود ، در و پیکر داشت ! پزشک و دندونپزشکی داشت ،

کارشناس تغذیه داشت ،کارشناس روانشناسی داشت ، کارشناس بهداشت و

واحد تنظیم خانواده. ...خلاصه که پایین شهر بود ولی امکانات داشت ، تازه داروخانه هم داشت

،  اینجا هیچی :/   فقط واکسیناسیون، مراقبت سلامت و مامایی ، همین .


شبتون بخیر 

مراقب خودتون و سلامتیتون باشید :*)



قبلا گفته بودم بابام ی پول قلنبه گذاشته بانک و سود میگیره و هرموقع منو اذیت میکرد
دعا میکردم که بانک پولشو بالا بکشه ...
از اواسط آبان سودای ورشکستگی اون بانک یه گوش میرسید و بابام ترسید و پول رو برداشت
و باهاش یه کار جدید شروع کرده
با این کار ، کمتر خونه ست و بیشتر سر کار و این از حجم اصطکاک ها کم کرده
اصطکاک هاش با من و مامانم کمتر شده ولی صفر نشده ....
خلاصه
این کار جدید سودش از اون سود بانک خیلی کمتره ولی خب امن تر از اونه
که البته اون بانک هم ورشکست نشد و پولی بالا نکشید و همه شایعه بوود
ولی خدایی پیشنهاد هرکی بود که من ممنونشم،  اصن کامل حس میکنم با شروع
این کار انگار بابام خودش هم آروم تر شده


+راستی چهارشنبه  18 بهمن ،کارگاه تشکیل نشد ، هفته بعدش 25 ام هم نرفتم
گفتم خوب نیس روز ولنتاین پاشم سینگل وار برم اونجا
ولی امروز رفتم
خیلی دوس دارم ریز امروزو بنویسم ولی واقعا خسته ام...

امشب من 23 سالگی رو شروع کردم.
از تک تکتون که کامنت گذاشتید و من تایید نکردم عذرخواهی میکنم، بذارید پای پر بودن وقتم ... ببخشید
بعد از امتحان مادر و نوزاد راه افتادیم به سمت شهر خواهر
با اتوبوس از این vip ها ، ما پولدار ؛)

این پست فقط شرح وقایع روز چهارشنبه ی گذشته ست

اسمها یا مخفف شدن یا مستعار هستند.

اون روز ، همون روز 26 آبان من فکر کردم که با بودن مستر کاف تو زندگیم میتونم از حس

دوست داشتن یه نفر _غیر از خانواده _لذت ببرم،  فکر کردم که اگه مستر در رابطه ای

نباشه ، دلیلی برای اینکه از من خوشش نیاد نیست و پس میتونم یه حس دوست داشته

شدن ناب رو هم تجربه کنم ... گذشت و من بیشتر راجع به مستر میفهمیدم و حس میکردم

که آآآآآخ چقدر علایق ما شبیه به همه و چقدر خوب میشه که من مستر رو داشته باشم...

هربار که میدیدمش کلی دعا میکردم که خدا این پسر مال من بشه ، تا بارون میبارید میدویدم

بیرون رو نگاه میکردم و دعا میکردم خدا مستر رو واسه من نگه دار ...

دعاهایی که بهشون معتقد بودم رو میخوندم و از خدا فقط مستر رو میخواستم

وقتی میدیدمش با لبخند تو چشماش نگاه میکردم تا بلکه بفهمه که دلم رفتهههههه...

اون شب که تو جاده برفی بودم تو اینستاگرام استوری گذاشتم از جاده و پیرو اون مستر اومد

دایرکت . مقدار خیلی کمی در مورد جاده و شهر حرف زدیم خیلی رسمی و کوتاه و تمام .

همین چهارشنبه که گذشت وقتی رفتم کارگاه انتظار داشتم مستر خیلی تحویلم بگیره

ولی نگرفت

تو پست بعدی میگم چی شد دقیقا

که بعد اون روز اومدم خونه و اینجا نوشتم اون محبته که آدما رو نگه میداره

من نمیدونم مستر هم تو دلش چیزی بود یا نه ولی عرضه نداشت منو نگه داره

پریشب تو اینستا یه استوری گذاشتم پیرامون مشکلم با کلاس زبان و اینکه همگروهیم دیگه

نمیاد و من نمیتونستم کل شهریه رو خودم بدم ، مستر باز اومد دایرکت و بدون اینکه من

ازش سوال کنم کلی راجع به خودش توضیح میداد :/ راجع به وضعیت زبانش و مدرک ttc و

کلاس برداشتن هاشو و از این دست و من به سردی هرچه تمام تر براش پاسخ های تک

کلمه ای میفرستادم.   فرداش اسکرین اون چت ها رو واسه دوست صمیمیم فرستادم و اون

گفت که تو دیگه خیلی سرد برخورد کردی ، هرچی اون میخواسته شوخی کنه و راحت باشه تو

زدی تو پرش،  گفتم حقشه . گفت شاید اخلاقش اینه ، گفتم گ.ه بگیرم اون اخلاقو پسره میخواد

تو چت با من ل.ا.س بزنه بعد تو جمع خودشو بگیره که بگه خیلی علیه سلامه؟؟؟

اون اگه آدمه باید هم تو جمع با من خوب باشه هم غیر جمع

اگه داره پنهون کاری میکنه یعنی یه ریگی به کفششه... خلاصه که الان واقعا واقعا واقعا هیچ

حسی به مستر ندارم ، واقعا باورم نمیشه ... دیالوگ رگ خواب : کامرانی که همه ی زندگی من

به یک نگاهش به یک لبخندش بسته بود الان اینقدرررر برام غریبه ست ...

واقعا اون مستر کاف که من ساعت ها مینشستم و به حرفهایی که هیچ وقت زده نشد باهاش

فکر میکردم الان اینقدر برام معمولی شده ، که واقعا تو دلم محبتی بهش نیست ...

+++توجه شما رو به پست بعدی با توضیح اتفاقات چهارشنبه ی گذشته جلب میکنم .

رگ خوابو دیدم
همین الان، زیر پتو با گوشی و هندزفری
کاش زودتر دیده بودمش
دیر شد
لعنت به من بابت دوست داشتن کاف لعنتی
لعنت به من
حالم از سر تا پای خودم به هم میخوره ...
به خدا کسی بیاد سرزنشم کنه فقط کافیه ساکن بیان باشه،بلاکش میکنم
من خودم به قدر لازم حالم بده و پشیمونم...
2:43 بامداد 12 بهمن
محبت حتی به اندازه یه لبخند میتونه خیلی چیزا رو تغییر بده... کاری به ویدیوی اون خانم یزدی ندارم ، ولی محبت آدما رو نگه میداره...
البته محبتی که شخصیت محبت کننده رو هم زیر سوال نبره_تاکید بر ویدیوی خانم یزدی_
با اینکه اینجا بدون سانسور مینوشتم اما نمیخوام توضیح بیشتری بدم راجع به اینکه محبت دیدن/ندیدن همین امروز،باعث شد من کااااامل دل بکنم از مستر کاف...
مستر کاف finished
امروز رفتم کارگاه، مستر هم بود، ولی نمیدونم چرا از اواسط جلسه حس کردم از خودم بدم میاد،از خودم بدم میاد که اصلا حسی رو به وجود آوردم،حسی که به احتمال خیلی زیاد فقط یه طرفه بوده و من واقعا واسه خودم متاسفم که ذهن و فکرم رو درگیر یه رابطه ی یه نفره کردم،اونم به صرف اینکه فقط در حد ظاهر علایقم شبیه مسترعه،مثل کتاب خوندن،سبک هایی که میپسندیدیم،عکاسی و مواردی از این دست،یا مثلا اینکه موهای جوگندمی مستر منو جذب کرده بود ،یا اینکه کنار مستر که می ایستادم به سرشونه ش هم نمیرسیدم،اینا اصلا چیزایی نبود که دلیل قانع کننده ای برای علاقه مند شدن باشن،و اینم بگم که 100 البته علاقه مند شدن اصلا دلیل قانع کننده نمیخواد...من الان هیییییچ حسی به مستر ندارم.
برف به قدری شدید و زیاده که از شیشه ی ماشین که بیرونو نگاه میکنم، نمیشه مرز زمین و آسمون رو تشخیص داد !
تمام زمین های اطراف جاده سفییییید شده ... خیلی زیبائه و تو این شرایط مبلغی هم ترسناک ...
داریم برمیگردیم شهر خودمون
از صبح داره بارون میباره
الان تو جاده شده برف
اینجا که برف بیاد حتما شهر خودمون راه ها هم بسته شدن...
از جاده ی برفی میترسم،اونم با رانندگی این راننده اتوبوس های کله خراب :( ...

رسیدیم اینجا

البتع خیلی وقته ها

شام هم زدیم جای شما خالی :)

هر موقع بیاییم خونه ی خواهرم شام واسم لازانیا درست میکنه

از اونجایی که مامانم حوصله لازانیا نداره و خودمم که هنر پختش رو ندارم :/

الان پیش خواهرم خوابیدم ... فک کنم آخرین باری که پیش هم خوابیدیم برمیگرده به حدود سالهای 91 یا حتی قبل تر ...

مواظب خودتون و خانواده تون باشید :)

الان دیگه کارگاه تموم شده...منم مستر رو ندیدم ...دوسش دارم، دلم براش تنگ شده ... لعنت به دنیایی که آدم نمیتونه کنار کسایی که دوسشون داره باشه...
اینکه شب تو جاده باشم و همینطور که هندزفری تو گوشمه و آهنگ پخش میشه به تاریکی های بیرون نگاه کنم رو خیلی خیلی دوست دارم ...
+امروز هم آخرین امتحان_پرستاری مادر و نوزاد _ رو دادم، با اینکه طول ترم هم کلی خونده بودمش امتحانم بد شد :( ، استادش انگار میخواس کنکور بگیره :/
البته مهم نیس،مهم اینه که تموم شد :)
+الانم تو اتوبوسم دارم با مامانم میرم شهر خواهر :) ، بریم ببینیمش هر دو از دلتنگی دربیاییم... من آخرین باری که سوار این اتوبوس ها شده بودم سال 90 بود، تازه اون موقع از این صندلی معمولی ها بود و هنوز این vip ها خیلی مد نشده بود.
+امروز چهارشنبه ست و الان مستر کاف و بقیه دوستان تو کارگاه دور هم هستن و من نیستم پیششون...هعیییی
راستی به مستر هم ریکوئست دادم :)
+مواظب خودتون و روزای خوشگل عمرتون باشید :)
من هیچ وقت تو گذشته فکر نکرده بودم که روز پرستار بهم تبریک بگن
یعنی میخوام بگم به داشتن هر شغلی فکر کرده بودم غیر پرستاری...
امسال کلی آدم از این ور و اون ور بهم تبریک گفتن و باعث شد کلی
خوشحال بشم ...

منو ببخشید ، میدونم خیلی بد قولم
هنوز کیسهای کارآموزی زنان رو واستون نگفتم
راجع به چهارشنبه ای که گذشت ننوشتم
کامنت ها تایید نشدن ...واقعا ببخشید
اولین فرصت همه اینا انجام میشه ...
درگیر امتحانام،  امتحان ایمنی بد و خوب گذشت و امروز هم روانپرستاری
داشتیم و از اینم راضی ام ،چهارشنبه هم مادر و نوزاد رو بدیم و ترم 3 تمام...
فکر کن ،صبح امتحان ایمنی شناسی، چشماتو باز کنی و با شهری که از برف سفید پوش شده روبه رو شی :)))
اصلا این برف حالمو خوب کرد :)
+چهارشنبه رفتم کارگاه شعر،مستر هم اونجا بود ، بعد امتحان ایمنی میام و مینویسم از چهارشنبه .