گزارش زنده ی یک زندگی

دیگه ما همه چیز دیده بودیم الا خرداد سرد و طوفانی همراه با بارشهای پراکنده :/ :|
من در حالی که پتو پیچ شدم و دارم منفجر میشم از بس سحری خوردم :/ دارم زنان میخونم... دوتا امتحان سخت در پیشه... بیماری های زنان و بیماری های کلیه ، هر دو تو 1 روز ، بابت همین واسه کلاس زبان امروز هییییچ تکلیفی آماده نکردم...
معلومه خواب زده سرم ؟
چرا خوابم نمیبره حالا .... :(

+خوابهای عجیب و بعضا چرت و پرتی که میبینم اذیتم میکنن، به

شکلی که موقعی که از خواب بیدار میشم حس میکنم ذهنم همچنان

خسته ست از بس درگیر بوده تو خواب ...

+کارآموزی زنان تموم شد ، و این کارآموزی اینقدر بی هیجان و بی کیس

جذاب بود که واقعا حرف ندارم ، واقعا چیزی ندارم براتون بگم ، خیلی بی

هیجان و بسیار روتین ، یکی از جذابیت هاش مثلا اینکه کنار هر خانومی که

زایمان کرده بود یه نی نی زشت و سیاه عین جوجه اردک زشت خوابیده بود ...

منم که عشق بچه ، اونا رو میدیدم ذوق میکردم :)

یا مثلا خانومایی که سقط داشتن اصولا غمگین و تو فاز گریه بودن

تو این کارآموزی فهمیدم همچنان مردم کشورم پسر دوستن و هنوزم فرق هست

بین بچه ی دختر و پسر...

+واسه درس کودک 1 یا کودک سالم یه تجربه ی 1 روزه تو بخش ایزوله ی کودکان

داشتم که به اندازه یه پست حرف واسه گفتن دارم در موردش ، مینویسم براتون ازش

+ امروز نرفتم کارگاه شعر :)  من که حتی تو امتحان های ترم قبلم میرفتم ، تو سرما

و برف و بارون و حتی یه یار با ماشین دوس پسر دوستم خودمو رسوندم کارگاه ، این

هفته نرفتم و واقعا واقعا واقعا دلیل خاصی ندارم واسه نرفتنم.... حس کردم شاید

بهتر باشه چند هفته تو اون جمع دیده نشم اونم با هیچ توجیهی ، هفته ی بعد هم

قصد ندارم برم ....

+این بهاری که بیشتر شبیه پاییزه فقط بیشتر تنهایی منو به رخم میکشه ... همین

+ تم این روز ها : باران بزن، ایهام / حال من ، ایهام / جانا ، ایهام / برگرد ،چارتار

+من خیلی درس و کار کلاس زبان دارم .... تا حالا که تو روز راه میرفتم و میخوردم

درست و حسابی نمیخوندم،  وای به حال از فردا که روزه اییم. ...


+طاعاتتون قبول :)    شبتون بخیر

پریشب خواب دیدم باردارم، میترسیدم و گریه میکردم ، میگفتم منو باید برسونید بیمارستان افاسمانم کامل شده :/ (افاسمان رو خودم تشخیص داده بودم ها :))))))    )       ولی کسی بهم توجه نمیکرد...تو خوابم بابای بچه "میم" بود .
دیشب خواب دیدم با م.ا ازدواج کردم :/ :| و اومده بود سراغ من داشت منو میبرد خونه شون :/ : |
الان بیشتر از نیم ساعته دارم تلاش میکنم بخوابم ولی نمیشه.... بیشتر میترسم ... میترسم بخوابم و باز از این خواب های چرت و پرت ببینم ...
:( :( :( :( ...

امروز واسه رفتن به کارگاه شعر کلی دل دل کردم

به شکلی که کلی دیر از خونه زدم بیرون و نیم ساعت از جلسه گذشته بود که رسیدم

ادامه مطلب شامل یکسری چرندیاته که صرفا جهت ثبت خاطره نوشته شدن و

شما اگه نخونیدش به نفعتونه .همین

شبتون بخیر

خب همین سویل پر کار نتونست زودتر بیاد و نظراتتون رو تایید کنه و از این هفته ش بگه :)

الان اومده :)

+آخ که هفته ی پیش این موقع چه هیجانی داشتم واسه رفتن نمایشگاه کتاب

خیلی خوشحال بودم :) خیلی دلم میخواست زودتر فرداش بشه و من برم نمایشگاه رو ببینم

گفتم براتون که خوش گذشته _علیرغم خستگی بسیارش_واقعا به من حال داد :)

+خب من به اینستاگرام برگشتم و چه برگشتنی ... آیدیم که باز شد فالوورهامو باز کردم و

از اون نفر اول هرکسی رو که فکر میکردم بودنش آزارم میده ریموو کردم و این شد که الان

عدد فالوورهام زیر 100 شده و ولی اینطوری بهتره ، اینطوری خودم آروم ترم :)

+از این هفته براتون بگم : کارهای کنفرانس روان هنوز مونده :( کلیش مونده و منم فقط نگرانیش رو دارم :/

دیگه اینکه روز سه شنبه بود که بین کاغذهام یه سری برگه پیدا کردم مربوط بودن به نوشته هایی

که تو پاییز و زمستون که مستر کاف رو دوست داشتم نوشته بودم ، توصیف و تعریف یک عالم حس

عاشقانه ... به شکلی دلم میخواست همچنان همون حس ها رو داشته باشم ....خلاصه به

خاطر اینکه اذیت نشم تصمیم گرفتم آتیششون بزنم ، اول پنجره هایی که روبه روی هم باز میشدن

رو باز کردم که هوا راحت جا به جا بشه ، بعدم شعله ی گاز رو روشن کردم و کاغذ ها رو

نگه داشتم کنار شعله ی گاز ... میدیدم که کلمات و جمله های عاشقانه ای که واسه مستر کاف

نوشته بودم دارن به شعله ی نارنجی میپیوندن و میسوزن و ....دیدن دود شدن اونا هم لذت بخش بود

و هم نارحت کننده ... نمیدونم .... ولی این کارو کردم که راحت بشم،  فقط خودم و فکرم ...

+بعد اینکه سوزوندن کاغذها تموم شد حس کردم خونه با باز موندن پنجره ها هنوز بو دود میده و

بد میشه الان مامان و بابام برسن ، واسه همین در ورودی و پنجره های اتاق ها رو هم باز گذاشتم

میخواستم تو خونه خوشبو کننده یا عطر بزنم ولی حس کردم ضایع تره و صبر کردم تا با جریان هوا

بو سوختگی بره از خونه ...

+این مدت بارون های بهاری کلی حالمون رو خوب کرد :) کاش همه جای ایران بباره و همه خوشحال بشن ...

له و خسته در انتظار رسیدن به خونه هستیم ...
ناشرهای عمومی هم سر زدم،خییییلییییی شلوغ بودن، و فقط 3 تا کتاب خریدم ازشون
نمیدونم چرا ولی دلم نمیخواد یه دفعه برم n جلد کتاب بگیرم ، دوس دارم یکی بگیرم بخونم بعد بعدیش :)

روز خوب و تجربه ی خوبتری بود :)
اینم آخرین پست پیامکی امشب

زندگیتون پر از تجربه های خووووب
ساعت ؟:45 رسیدیم مرقد امام و از اونجا سوار مترو شدیم واسه مصلی، تقریبا 1 ساعت تو مترو بودیم و به نمایشگاه که رسیدیم کلی احساس قدرت کردم :)))) اول رفتیم ناشرهای دانشگاهی و کلی گشتیم تا قسمت علوم پزشکیش رو پیدا کردیم کتابهای کودک بیمار و داروهای ترالی اورژانس و پرستاری ویژه رو گرفتیم و دیدیم ظهر شده، ناهار زدیم رفتیم ناشرهای عمومی
همینو بگم که آقای یوسف علیخانی رو دیدم و باهاش عکس انداختم و اول کتابم برام یادداشت کرد و باعث شد روزمو بسازه :))))
راه افتادیم از شهرمون به سمت تهران ، البته با 45 دقیقه تاخیر :/
همکلاس همراهم هست ولی دوست صمیمی نه ،البته ناراحت نیستم و اینطوری راحت ترم :)
این اولین پست پیامکی امروز ،2 تا چوب خط دیگه دارم واسه امروزم
امیدوارم نمایشگاه خیلی بهم خوش بگذره ...
اگه بگم امتحانم خوب شد ، باور میکنید ؟ امروز صبح امتحان داشتم و تا قبل از زمان امتحان 3 دور کامل مطالب رو خوندم و خدا رو شکر امتحان به خیر گذشت :)
الان تنها نگرانیم از اون همکلاس پسره س که بهش فحش دادم ، میترسم ازش،میترسم بیرون دانشگاه اذیتم کنه...
دعا کنید ، خدا کمک کنه اذیتم نکنه ...
چرا هرچی میخونم یادم نمیمونه ؟؟؟
:(
کاش زودتر شروع کرده بودم ... چند روز گذشته همه ش یا خواب بودم یا کتاب میخوندم یا فیلم میدیدم :/ :|
کلاس فردام کنسل شده و این حتما از خوش شانسی من هستش، زبان تخصصی از اون چه فکر میکردم سخت تره .... خداااا کمک ....

راااااااستی امسال قراره برم نمایشگاه کتاب تهران :))))

اولین ساله که میخوام برم نمایشگاه رو ببینم

خیلی مشتاقم واسش 

قراره با دانشگاه برم ، پارسال از ثبت نام دانشگاه جا موندم ،امسال از ترس جز

اولین نفرایی بودم که ثبت نام کردم :)

تازه از این بن های کتاب هم گرفتم :)))  از اینا که 100 تومن بن رو میخری 60 تومن

بیشتر کتابایی که میخوام بگیرم مربوط به دانشگاهه ولی خب چندتایی هم متفرقه

میگیرم حتما

حالا شمابی که اینجا رو میخونی ، کتاب خاصی چیزی مورد نظرتون هست بگید

من استقبال میکنم :)


شبتون بخیر :)

کلاس زبانی که از تابستون 96 شروع کرده بودم خصوصی بود . من و یه دختر دیگه با

استادمون که خانوم جوونی بود ، تا دی 96 با هم بودیم ،و منم از کلاس راضی بودم

تا اینکه قرار شد یک ماه امتحان های منو نریم کلاس و بعدش رو بریم

امتحانا که تموم شد اون دختر همکلاسیم بهونه آورد که من امتحان ارشد دارم و وقتم

کمه و نمیام کلاس :/ . کسی هم تو اون آموزشگاه نبود که همسطح من باشه و با

ساعت های خالی من هماهنگ بشه .... خلاصه منم رفتم آموزشگاه های دیگه تعیین

سطح شدم و یه جا رو انتخاب کردم ،این کلاسم قرار بود از اسفند شروع بشه :/ ولی

نمیدونم استاد ، بچه ها یا آموزشگاه کدوم بود که برنامه رو به هم زد و کلاس افتاد واسه

اینور عید ، اینجا دیگه 2 نفره نیس ،نیمه گروهیه، 6 _7 نفریم، یه کلاس فشرده ی 4 ساعته س.

که الان فقط 2 جلسه رفتیم

راستش استادش رو دوس دارم ، کتابایی هم که میخونیم رو دوس دارم ، ولی بچه های

کلاسو.... نه خیلی

از اون موقع که میرم کارگاه شعر انتظارم از آدما تو برقراری ارتباط بالا رفته و این چیز خیلی

خوبیه به نظرم ، این همکلاسها _دختر و پسرشون_ اون شکل برقراری ارتباط رو که بچه‌های

کارگاه شعر بلدن ،بلد نیستن ... منم اینجوری دوس ندارم ، تازه 2 تا پسر هبل/حبل هم داریم

تو کلاس که با سن بالا همچنان مغزشون مثل پسرای 15 ساله س + استیکر تهوع

یکیشون احتمالا خدا بخواد انگار که قراره نیاد ... مث اینکه کلاس واسش سنگینه و میخواد

بره ترم پایین تر بشینه ... خداکنه بره :|  

دیگهههههه. ... اها کلاس خیلی انرژیمو میگیره ،طوری که وقتی میام خونه دیگه تا شب

هیییییییچ کاری نمیتونم بکنم ... هیچی ....

حالا اتفاق باحالی تو کلاس افتاد میام براتون میگم :)

گفتم امروز کنفرانس قلب داشتم ، صبح با ظاهری آراسته و تقریبا متفاوت رفتم دانشگاه

گفتم قبل کلاس باز مطالب رو مرور میکنم و اونجا هم که اسلاید ها هست و میتونم از اونا

کمک بگیرم ، همون اول صبح تو کانال دانشگاه گذاشتن که کلاس های استاد فلانی امروز

تشکیل نمیشه ، استاد فلانی هم همین استاد قلب ما بود :/

البته من ناراحت نشدم ولی ضدحال بود ، ارائه میدادم تموم میشد میرفت :/

دیگه اینکه ، کارآموزی زنان همچنان ادامه داره و برکت کرده و تموم نمیشه :(

هفته ی پیش رو کلی کار دارم

کمرشکن ترینش امتحان زبان تخصصیه... 

کنفرانس قلب هم که موند واسه هفته ی آینده،  دقیقا کنفرانس تنفس هم همون روزه :/

دیگه چی ... اها باید مطالب رو واسه کنفرانس روان بدم استادش تایید کنه

کنار اینا کلیه بخونم ، زنان بخونم ، مادر و نوزاد بخونم :/ این یعنی این 4 روز پیش رو تا شنبه رو

یه شیفت کارآموزی ام اون یه شیفت هم نان استاپ درس بخونم :/

راستی جمعه هم کلاس زبان دارم :/  از کلاس زبان گروه جدیدم ننوشته بودم ، اینم شد موضوع

پست بعدی ....

این چند روزه به شکل عجیبی حالم خوب بوده و الان تنها چیزی که بابتش ناراحتم همین تنهاییمه... ناله نمیکنم ها ، ولی تنهاییم که تموم بشه دیگه اینقدر هم غمگین نمینویسم...
+فردا کنفرانس قلب و عروق دارم ، مبحث آنوریسم :| . خوابم میاد و رو کنفرانس فردا مسلط نیستم :/
+شبتون بخیر و قلب و عروقتون سالم :)
از دیروز شهرمون باد شدید میاد، پیچیدن صدای زوزه ی باد صبح و شب نداره، الانم باد و بارون با همه و همه ی اینا بهار رو بیشتر شکل پاییز کرده ! تو سرم مدام آهنگ "بزن باران_ایهام" تکرار میشه ...

معلومه دلم پره ؟

امشب که اینترنت ندارم ، دلم پره و پست گذاشتنم گرفته باید ممنون قابلیت

پست پیامکی بیان باشم ....

والا میخواستم چه کار کنم با این حجم از دل تنگی و بدون اینترنت و بدون اینستاگرام و

بدون کسی که بتونم پیشش حرف بزنم.... والله میمردم از دلتنگی و حرف نزدن


اینم آخرین پست امشب

شبتون بخیر :)

اینستاگراممو پاک کردم و آرامش ذهنی ام دارم ولی بعضی وقتها دلم واسه استوری گذاشتن لحظه ای از کارهام تنگ میشه، دلم واسه پست های یه سری فالویینگ هامم تنگ میشه ولی خب چاره ای نبود اون موقع از لحای یه سری فالویینگ هامم تنگ میشه ولی خب چاره ای نبود اون موقع از لحاظ روحی واقعا میطلبید از اینستاگرام دور باشم ...
به یکی از پسرا کلاسمون فحش دادم، یکی از اون کینه شتری ها ، حقش بود البته ولی الان میترسم ازش ،واقعا میترسم ازش ،میترسم بیرون دانشگاه اذیتم کنه ... خیلی نگرانم، چاره ای چیزی دارید بهم بگید؟
امروز تولد یکی از آقایون کارگاه بود که شیرینی خامه ای آو20
امشب2
امروز تولد یکی از آقایون کارگاه بود که شیرینی خامه ای آورده بود ،علیرغم علاقه ی بسیارم به انواع شیرینی جات واقعا اشتهای بلعیدن خامه ها رو نداشتم :/
بعد از کارگاه رفتم واسه خودم مقنعه قهوه ای قد 100 خریدم ! مدتیه زدم تریپ مومنی و اینکار تنها دلیلش اینه که دلم نمیخواد وقتی بیرونم ظاهرم جذاب و جلب کننده ی نگاه ها باشه همین ، در حدی که اگه محیط خانواده و فامیل و دوست اجازه میداد چادر میپوشیدم :) ، ولی با چادر پوشیدن خیلی از ادمای اطرافم ازم دور میشن و این تنهاییمو خیلی بیشتر میکنه...
من تنهام و تنهایی رو دوست ندارم...
الان تو اتاق نشستم و دارم قلب و عروق میخونم، مامانم سرماخورده و خوابه و بابام هم خسته از سر کار میاد و بیهوش میشه و من الان بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم...
امروز رفتم کارگاه شعر، آخ که مستر کاف چقدر خوشتیپ شده بود ،موهاش مشخص بود تازه اصلاح شده و کاملا تمییز بود ،ریش هاش آنکارد شده و مرتب و یه تیشرت سبز خوش رنگ پوشیده بود با شلوار کتون سورمه ای :)
تو کل این مدت(از آبان تا الان) اینقدر خوش تیپ ندیده بودمش، همینطور نگاهش میکردم و میگفتم خوش به حال اون موقع که دوستت داشتم و صد حیف که الان اینقدر نسبت بهت خنثی ام ...