گزارش زنده ی یک زندگی

حالم بهتره،

کار خاصی تو روز نمیکنم ، کتاب خیلی کم میخونم ، درس اصن نمیخونم ، فیلم های چرت و پرت

میبینم، یه پازل سخت رو اعصاب دارم و مشغول اونم ، عکاسی نمیکنم ، ادیت نمیکنم ، زبان نمیخونم

جالبه ! همه کارایی که میخواستم تو تابستون انجام بدم دقیقا دارم انجام نمیدم :)

جالب تر اینکه حس عذاب وجدان هم ندارم :)  دکمه ی فضایل اخلاقی رو زدم خاموش کردم و اون یکی

رذایل اخلاقی رو روشن کردم ، دوست دارم ، دلم میخواد اینجوری باشم


چهارشنبه ی گذشته رفتم کارگاه شعر ، انتخاب مطلب با من بود ، علی رغم حال بدم مطلب پیدا کردم و تو ساختمون و اتاق معهود که رسیدم دسیسه کردم و یه جایی نشستم که میم گزینه ی دیگه ای واسه نشستن نداشته باشه و مجبور باشه کنار من بشینه :)  ، دلم خواست

تازه کلی هم باهاش شوخی الکی کردم ، حین شوخی هام هم زل میزدم تو چشماش و میخندیدم

کارم بد بود ؟  بود که بود ، دلم خواست 

همه ش که همین نبود ، تازه با رفتارم کلی هم حال همون دختره ی هم رشته رو گرفتم

در عوضش دلم خنک شد :)))

++ی چیزی؛ خیلی مهم ک حیاتی ، شما رو به خدا قسم ، یه همه ی مقدساتتون قسم که لطفا

لطفا با چادر لاس نزنید با پسر مردم ، ترکیب اینها مشمئز گونه ترین ترکیب ممکن در تمام جهانه

دختره چادر پوشیده و روش رو گرفته بعد نمیدونید چه صدایی واسه میم نازک میکرد و میگفت

مشتاق دیدار .... دلم میخواست همون موقع روش بیارم بالا :/   

شاید بگید خودت چی؟ :/  باید خدمتتون بگم که من هر غلطی بکنم قصد ندارم زیر چادر پنهونش

کنم :) چادری هم نیستم


اون پسره میخواس کلاس عکاسی رو کنسل کنه و یه متن خفن نوشتم و نهایت عصبانیتم رو از کنسل

شدن کلاس به کلمه تبدیل کردم و فرستادم تو گروه ، بازم دوس داشتم


یه پسره تو اینستام بود ،خیلی ازش خوشم اومده بود ، خیلی مناسبه فقط قدش خیلی زیاد از من

کوتاه تره ، نقشه ریختم  و کشوندمش تلگرام و وقتی مطمئن شدم میتونم تو تلگرام باهاش حرف بزنم

اینستامو دی اکتیو کردم :)))  اوووه فک نکنید عاشقشم ها ... نه ، فقط کرم کشوندن اون پسره تا تلگرام بود که با به انجام رسوندنش نشست :)


راستی ؛ دارم کتاب غرور و تعصب رو میخونم ، اثر جین آستین ، چقدر این کتاب خاله زنکیه و چقدر به

نظرم بی مزه س ... الان تقریبا 100 ص ازش خوندم و غیر از مکالمات بی مزه و خاله زنک طور چیز دیگه ای توش نداشته ، اگه نظری راجع بهش دارید ، بگید ، اگه قراره بعدا بهتر بشه هم بگید که با اشتیاق بخونمش


توجه توجه :

پست قبلی رو حدود 70 نفر دیدن ، منم به همین منظور نوشتمش، ولی اگه تعداد آدم های ناشناس که میخوان بیان و بگردن و بخونن و برن بخواد زیاد بشه ، اینجا رو میبندم و میرم یه جای جدید

قول داده بودم واستون بنویسم

حالم خوش نبود

الان شرایط روحیم بهتر شده و واستون میگم 

+ خوب اول در مورد پست کنکور موندن و نموندن

به نظر من بهتره نمونید پشت کنکور،  همین امسال برید دانشگاه

انقدر عمرتون رو پشت این کنکور لعنتی نذارید

اگه خیلی احساس میکنید که دارید حیف میشید و رتبه تون وااااقعا حقتون نیس

خب بمونید ولی فقط 1 سال ، دیگه بیشتر بخوایید بمونید لوث میشه بی مزه میشه

خودتون اذیت میشید و من قول میدم نتیجه تغییر چشمگیری نخواهد کرد ...


+در مورد پرستاری

شما با کارشناسی پرستاری وارد دانشگاه میشید یعنی پرستاری کاردانی نداره

تو 4 سال کارشناسی رو میخونید و بعد میتونید واسه ارشد و در ادامه دکترا تو ایران

ادامه تحصیل بدید ، تا دکترا تو ایران فرصت واسه ادامه ی پرستاری هست


تو این 4 سال درسها از این قراره :

هرچی مطلب تئوری عمومی و اختصاصی هست رو باید تا آخر ترم 6 تموم کنید

در طول این 6 ترم کنار درسهای تخصصی ، واحد های عملی کلینیکی وجود داره

که بنا به نوع واحد و تصمیم دانشگاه اون واحد عملی در بیمارستان یا درمانگاه

میگذرونید،  شما عملا از ترم 2 وارد بیمارستان میشید و با بیمار و همراه بیمار و

دکترا و باقی پرسنل در ارتباط هستید ، محیط کار رو کاملا حس میکنید تا جایی که آدم

تو همین کارآموزی ها تصمیم میگیره که کدوم بیمارستان رو واسه ی کار کردن در آینده

دوست داره  ، انقدر کمبود هست ، انقدر نیاز به نیروی پرستار هست که شما

حق انتخاب دارید که من فلان بیمارستان رو دوس ندارم پس نمیرم :) و فلان جا رو دوس

دارم و میرم :) به همین سادگی :)

درسها تا آخر ترم 6 شامل اینها ست

آناتومی و فیزیولوژی و انگل شناسی و میکروب شناسی و بیوشیمی و مفاهیم پرستاری

و اصول و مهارت پرستاری و فارماکولوژی و اخلاق پرستاری درسهای اصلی 2 ترم اول هستن


از ترم 3 درسهای تخصصی شروع میشن

شامل پرستاری داخلی جراحی یا اسم جدیدش سالمندی 1 تا 3 شامل مباحث :

ارتوپدی . گوارش . کبد و کیسه صفرا . آب و الکترولیت . قلب و عروق. تنفس . کلیه و مجاری

ادراری. زنان . مغز و اعصاب. پوست و سوختگی . چشم .گوش و حلق و بینی. خون .

تو این مباحث بیماری های هر عضو ، درمانش ، داروهاش و مراقبت های پرستاری رو

یاد میگیرید ، کارآموزیش با توجه نوع درس در همون بخش خواهد بود .


درس روانپرستاری 1 و 2

تو این درس بیماری های روان و درمان هاش رو میخونید و کارآموزیش در بخش روان

بیمارستان خواهد بود ، شما عین باقی پرسنل باید با بیمار روان ارتباط برقرار کنید

دارو بهش بدید و اگر تحصیلات تکمیلی تو این زمینه داشته باشید میتونید تو جلسات روان

درمانی شرکت کنید :)


کودکان 1 و 2

بیماری های کودکان بررسی میشن و کارآموزی هم در بخش کودکان ، عفونی کودکان و

ویژه نوزادان خواهد بود


پرستاری مادر و نوزاد 1 و 2

بیشتر مباحث مامایی هست و کارآموزیش در بخش زنان و درمانگاه زنان خواهد بود



در مورد بعد از ترم 6

بعد از 6 ترم درس خوندن ، تبریک میگم شما عملا یک پرستار خواهید بود :)

ولی نیاز هست 2 ترم واحد های صرفا عملی تاکید میکنم فقط عملی رو در بیمارستان

بگذرونید، واحد هایی که هر کدومش عین درس عملی آخرش ازتون امتحان عملی و

تئوری اون بخش (بنا به نظر استاد ) گرفته میشه ، تو این 2  ترم شما از یک امتیازی

به نام کاردانشجویی برخوردارید،  میتونید درخواست بدید و برید سر کار :)  و حقوق بگیرید


بعد از ترم 8 :

بعد از ترم 8 شما دارای مدرک کارشناسی پرستاری خواهید بود و موظف به گذروندن

2 سال طرح هستید ، به ازای ساعت هایی که سر کار هستید و همچنین ساعت های

اضافه کاری حقوق دریافت خواهید کرد ، حقوقی حدود 3 میلیون در شهر های کوچیک و

حدود 4 میلیون در مراکز استان ها و تو تهران حتی تا 6_7 میلیون

خب این حقوق نسبت به پزشکی و دندان و دارو کم هست ولی مطمئن باشید از باقی

رشته های علوم پزشکی مبلغ بیشتریه


در مورد مامایی :

در مورد 6 ترم اول و 2 ترم آخر عین پرستاریه

فرقش اینه که بعد فارغ‌التحصیلی شما شماره نظام پزشکی میگیرید و ممکنه بتونید مطب

بزنید ، البته اول باید 2 سال طرح رو تو بیمارستان بگذرونید و 70 تا زایمان انجام بدید ( شامل

زایمان های اول ، دوم ، زایمان دومی که اولیش سزارین بوده و دو قلو ) بعد میشه مطب زد

البته خیلی شرایط داره مطب زدن فکر نکنید اگه برید مامایی میشید پشت میز نشین و عین

پزشک ها فقط نسخه مینویسید،  دارو هابی که ماما مینویسه خیلی محدوده و چون نسخه

ی ماما شامل بیمه نمیشه کسایی که بخوان از بیمه تکمیلی استفاده کنن پیش ماما نمیرن

بعد کار های عملی مامایی واااااقعا سخته واااااقعا طاقت فرسا ست ، من الان در خودم نمیبینم

که بخوام حتی فکر کنم که 1 زایمان بگیرم ، واقعا تو اون لحظات جون 2 تا آدم زیر دست شماس


اینم بگم پایه حقوق ماما از پرستار کمتره

و چون تقریبا نیروی مازاد داریم در مامایی شما اون حق انتخابی که گفتم در مورد محل کار رو

نخواهید داشت


امیدوارم مفید بوده باشه

اگه سوالی در این مورد باشه همینجا کامنت بذارید ، همینجا پاسخ میدم

کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه

میتونید آرشیو رو بخونید تو بعضی پست ها خاطراتی از کارآموزی هام گذاشتم


موفق باشید :)

دارم میلرزم از گریه


فحش میده فحش میده فحش میده بعدش میگه من نمیخوام تو رو ناراحت کنم

بعد دوباره فحش میده و از اتاق میره بیرون


خدا من که ازت چیز زیادی نمیخوام ، فقط میخوام نفس هامو قطع کنی ،این چیز

زیادیه؟ ببین یه نفر که امید داره به زندگی و زندگیشو دوس داره رو نگه دار بعد

منو به جاش ببر

من خسته ام

کسیو ندارم

حامی ندارم

هیچ کس نیس باهاش حرف بزنم

تو تنهایی هام با خودم حرف میزنم

چرا تمومش نمیکنی؟  من که به کسی وابستگی ندارم و تو این دنیا هیییییییچ کس هم

به من وابسته نیست ، پس تمومش کن دیگه ... رفتن من که چیزی از کسی کم نمیکنه

بابام هر جا تونسته منو کوچیک کرده

پیش هر کسی که تونسته

از دوست و همسایه و فامیل و هررررکی

هرجا تونسته با یه لحن بعد یا فحشی چیزی ضایعم کرده

درست مثل امشب

پیش همین همسایه ای که من باهاش رودربایستی دارم ...

از بعد این رفتارش حس خفگی دارم ، دلم میخواد بمیرم راحت بشم

چرا من نمیمیرم ؟ جدا خدا واسه چی منو نگه داشته ؟ آخه من که غیر مردن چیزی نمیخوام

یعنی میخوام ... ولی وقتی نداده اونا رو ... خب مرگ هم بده من راضی ام صدام در نمیاد

فقط بمیرم راحت بشم ...

بابام عین این مامور های ساواکه، داد میزنه ، فحش میده ، بعد میپرسه چرا ناراحتی

بعد که میگم چرا ناراحتم بیشتر داد میزنه و بیشتر فحش میده ...

من خیلی خسته ام از زندگی

خیلی اذیت میشم

هیچی ار روح و روانم نمونده از بس کوچیک شدم و فحش شنیدم

شدم یه بدبخت منزوی که فقط یاد گرفته فحش بشنوه

خداااا میشه تمومش کنی ؟ زندگیمو میگم ... تو که اون ادمایی که میخوام رو بهم نمیدی

خب چرا منو نمیکشی راحت بشم ؟ این همه جوون میخوابن و صبح دیگه بیدار نمیشن ...

ی بارم من ... یه بارم من تموم بشم

چی میشه مگه ؟؟؟ 

هیچ دلیلی نمیبینم که زحمت اون دسته آدم هایی که میشن سوهان روحم

و با حرفهاشون دلمو میسوزونن رو کم نکنم ...

اگه قراره آدمایی کنار من باشن باید مایه ی آرامشم باشن نه اینکه تیکه بندازن و

دل بسوزونن و منو بیشتر ناراحت کنن ، من درگیری فکری زیاد دارم و جایی واسه

این دست از جماعت تو زندگیم نیس دیگه ...

سلاااام :)


خب من یک عدد ساعت بنفش مچی رو آخرای سال 95 هدیه گرفتم ، از خواهرم

تو وبلاگ قبلی هم یه بار که عکس دستم رو گذاشته بودم این ساعت هم بسته بودم

به دستم ،بنفشش خیلی خوش رنگ و پر رنگ بود ،به شکلی که واقعا نمیشد با رنگ

دیگه ای غیر از بنفش ست کرد،  منم چون چیز بنفش دیگه ای نداشتم نمینداختمش

دستم تا همین چند روز پیش رفتم سراغش و خواستم واسش یه ست درست کنم :)

از همین رو رفتم یه شال بنفش و لاک بنفش خریدم و دیروز که میخواستم برم کارگاه شعر

مانتو مشکی پوشیدم با شال بنفش و لاک بنفش و رژ لب بنفش زدم و کلی ذوق خودمو

کردم :) ، رفتم کارگاه و خدا رو شکر اون دختره ی هم رشته نبودش :))))  به قدری خوشحال

شدم بهم خوش گذشت که نمیتونم قدرش رو بگم :))))) کاش هفته های آینده هم نیاد

دختره ی لووووس، دلم میخواد خفه ش کنم وقتی صداشو نازک میکنه و با میم حرف میزنه :/


خلاصه که دیروز کارگاه شعر بهم خیلی خوش گذشت ، مستر کاف بود ، میم بود ، عبدالهی بود

اون آقا عه که خودش داستان کوتاه مینویسه بود ، خواهر عبداللهی هم بود ، سرگروهمون بود و

دو تا دختر جدید هم بودن ، دیروز داشتم مستر کاف رو نگا میکردم دقت کردم و با خودم گفتم

اووووه تو چقدر سیاهی آخه :/ و من واقعا به این حجم از سیاهی مستر پی نبرده بودم :/

این هفته یه داستان ایرانی خوندیم گیله مرد از بزرگ علوی ، آخرش سرگروه خندید و گفت

حالت نشئگی محمد ولی رو چقدر خوب توصیف کرده بود :)))) میم با حالت موزیانه بهش میگفت

چیه خوشت اومد ؟؟؟ :)))))))  ، آخر جلسه هم یکی از پسرا رو به جرم اینکه دیر اومده بود

فرستادن رفت بستنی بگیره :))) کلا دیروز خوب بود ، مدت زیادی بود تو کارگاه شعر اینقدر بهم

خوش نگذشته بود :)


+عمو جیمز رفته تهران اون تومور چشمش رو جراحی کنه ، دلم مث سیر و سرکه واسش

میجوشه، عمو جیمز حرف نمیزنه واسم ،یه شب که دیگه خیلی نگرانش شده بودم تو تلگرام

بهش پی ام دادم و باهاش حرف زدم فقط همینو گفت بدون جزئیات و بدون توضیح بیشتر ...

همه جواباش تلگرافی و کوتاه بود بعدم گفت من برم بخوابم و رفت ... بهش حق میدم بی حوصله

باشه ،حق داره ، تومور روی شبکیه هست ، ولی وقتی خودش منو درگیر کرد خودش اومد بهم

گفت بیماره خودش برام حرف زد الانم باید باهام حرف بزنه، ولی امتناعش منو میترسونه و

بیشتر از اون نگران میکنه ... خواهش میکنم واسش دعا کنید ...


+من فلوکستین نخوردم ولی فعلا که حالم بهتره :)

در مورد ترم جدید کلاس عکاسیم تو پست بعدی میگم :)

حالا که بازار کنکور و انتخاب رشته داغه منم تصمیم گرفتم رشته ی خودمو معرفی کنم

واسه کنکوری ها، منتظر پست معرفی پرستاری باشید :)



+حواستون به خوشی های زندگیتون باشه ، یه وقت بی خبر نذارن و برن ...

سلام :)


ماه گرفتگی خوشگلی بود :)  با لنزی که قبل عید خریدم تونستم از این عکس خفنا از

ماه بگیرم ، خاطرم هست پارسال هم ماه گرفتگی شد ولی لنز من زورش نمیرسید

ثبتش کنه ...


مامانم با مامان بزرگم رفتن تهران واسه دکتر چشم مامان بزرگم، مامانم خودش سرگیجه

داره زانوش هم درد میکنه ولی با این حال بین خواهر برادر های دیگه فعلا مناسب ترین

گزینه واسه همراهی مامان بزرگم بود ، بگذریم که بابام چقدر به بنده خدا غر زد که چرا

میخوای 4 روز خونه رو ول کنی و بری ، مگه اصن تو تهرانو بلدی ،یا اینکه اصن چرا تو چرا

بقیه نه ...

خلاصه که مامانم فعلا تهرانه و احتمالا سه شنبه برمیگرده...


میدونم عمو جیمز رفته دکتر ، ولی نمیدونم دکتر چی بهش گفته ، آزمایشی، اسکنی

عکسی چیزی خواسته یا نه ، خیلی دلم میخواد بپرسم ولی میترسم بگه عجب آدمیه

این دختره نمیشه یک کلمه پیشش حرف زد ... کاش خودش واسم میگفت ... کاش اصن

اصن اصن هیییییییچ راجع به این مشکلش واسه من نگفته بود ... :(


تیتر آهنگ جدید ایهام _چشمانت آرزوست _ عه ، شده تم این روزای من ...


شبتون بخیر :)

خب امروز اولین جلسه دوره دوم کلاس عکاسیمم بود

آموزشگاهم رو عوض کردم ، اون آموزشگاه پارسالم روز کلاساش میشد همون روز

کارگاه شعر و من علی رغم اینکه اون ذوق و شوق قبل رو واسه کارگاه شعر ندارم

اما نمیخواستم کاملا از دستش بدم ، تو این آموزشگاه هم همون استاد قبلی هست

و کلاسا تو همون ساختمون کارگاه شعر برگزار میشه :)

امروز بعد کلاس دیدم مستر کاف داره با استادم حرف میزنه، اینجوری شدم :/

بعد وسایلم رو جمع کردم رفتم بیرون و مستر رو دیدم و سلام کردم و راجع به کلاس

صحبت کردیم ، گفت میخواسته با استاد حرف بزنه که روز کلاس عوض شه و اونم

بتونه بیاد ، بعد من چون منتظر مامانم بودم که بیاد کارگاه و بعد بریم خرید ، موندم تو

ساختمون و گرم صحبت با مستر بودم ، مستر موهاش تمییز و تازه کوتاه شده بود ،

ریش هاشو مرتب کرده بود و اون پیرهن زرشکیه که من خیلی بدم میاد ازش رو پوشیده

بود ، موقع صحبت چند بار تو چشماش خیره شدم و یاد اون موقع ها افتادم که عاشقش

بودم ، اون موقع ها همه زندگیم انگار بسته بود به نگاهش... آخ که چه روز هایی بود ...

مستر خیلی حرف زد از کلاس عکاسی دوره قبلش ، از همکلاسهاش، از اینکه چه فعالیت

های فرهنگیی داره و حتی از کلاس زبانش ، اینکه اصن چی شد که شروع کرد به انگلیسی

خوندن و رسید به TTC ، بین صحبتش مامانم زنگ زد که بیرون ایستاده ، به مستر نگاه کردم

و گفتم خوشحال شدم از اینکه دیدمش و خداحافظی کردم ازش و اومدم بیرون ...

دلم میخواست دوسش داشته باشم ، دلم میخواست عاشقش باشم ولی... زمان واقعا

تصمیم ها و علایق آدمو عوض میکنه ...

خب من قرار بود ننویسم

ولی نمیشه

نمیتونم

دیوونه میشم

الانم کم ندارم از دیوونه ها


+این هفته بعد از 4 هفته رفتم کارگاه شعر، میم بود ، مستر کاف نبود ، میم خداااااای اعتماد به نفسه

میگفت من 4 تا کارآموز دختر دارم تو شرکت ، خب من ظاهرم خوبه :/ وضع مالیم مناسبه،  اونا هم میدونن من تنهام ممکنه هر فکری بکنن :/ ولی من خیلی حواسم هست که روابطم رو مدیریت کنم :/

و تاکید میکرد که خیلی خوب میتونه روابطش رو مدیریت کنه ، من دارم سعی میکنم فکر کنم که از این حرفهاش منظوری نداشته ، شما هم همینطور آیا ؟


+عمو جیمز رو دیدم بالاخره ، براش گفتم حرف استادم رو ، آدرس یه دکتر که رژیم خام خواری میده تو تهران رو بهش دادم ، تو شهر خودمون یه کارشناس ارشد تغذیه بهش معرفی کردم که اگه پیش اون

تهرانیه نرفت لااقل اینو بره ،امیدوارم بره. .. عمو جیمز اصن رژیم غذایی رعایت نمیکنه و این منو میترسونه... وقتی بعد این همه مدت دیدمش واقعا حس کردم دلم براش تنگ شده بود ... دلم میخواست بغلش کنم ،جای عملش رو نوازش کنم و ببوسم و بهش قول بدم که سرطان تو بدنش پیشرفت نمیکنه و قراره خییییلییییی روز دیگه نفس بکشه ... قراره خیلی روز دیگه زنده باشه و زندگی کنه ، وقتی پشت گردنش و جای بخیه ی جراحی مخچه ش هست رو میدیدم دلم ضعف میرفت و دلم میخواست گریه کنم ...


+من واقعا حالم خوب نیس ، این چند روز اخیر واقعاااا خواب و خوراکم گریه بوده ، گریه م وقت نداشته ، وقت و بی وقت اشک میریختم و گله میکردم پیش خدا که خدا پس تو کی میخوای به داد دل من برسی که حالم خوب شه ... بابام همچنان اذیت میکنه با حرفهاش و این باعث میشه من بیشتر گریه کنم ،انقدر حال افسردگی دارم که امروز با آهنگ "قرص قمر بهنام بانی" هم اشک ریختم :/  :|  دیگه ببینید چه حال داغونی دارم ...


خب برنامه ی تابستونی چیده شد و این دو روز یه کوجولوش اجرا شد

1) زبان خوندن در اولویته، باید تو هر مبحث به اون تسلطی مورد نظرم هست برسم

حد لغاتی که باید یاد بگیرم مشخص شده ، کتاب های reading که باید بخونم تعیین شده

حتما باید از برنامه ی کلاس جلوتر باشم ، تعدادی مباحث گرامری مشخص شدن که تمرین

هاش حتما باید انجام بشه و ریز این کارا رو واسه خودم نوشتم


2) تعداد زیادی کتاب قرار نیس تو تابستون بخونم ، گفتم تا آخر شهریور 10 تا کافیه

قرار نیس بخرم ، همونایی که دارم و نخوندم قراره خونده بشن


3 )یا یه مشاور واسه درس خوندن تو تابستون صحبت کردم ، اینجوری که اون گرفته بود

همه ش میگفت ارشد یه کار 6 ماهه ست :/ و خیلی نیاز نیس از الان واسش زمان بذاری

والله من ک در خودم نمیبینم ابن همه مطلب سنگین و شبیه به هم رو تو 6 ماه یاد بگیرم

و مسلط بشم :(  چیزی که این مشاور ازم خواست این بود که روان رو تو تابستون تموم کنم

ولی من حس میکنم روان کمه ، آخه ما واسه روان کلا 2 جلد کتاب داریم که من به خاطر

علاقه م تو طول ترم ها هم خیلی خوب میخوندم و فکر نمیکنم 2 ماه نیار باشه واسه روان ...

به خاطر همین خودمم تصمیم گرفتم علاوه بر روان کتاب مادر و نوزاد رو هم کامل بخونم

فصل 3 و فصل آخر کتاب کودکانم هم بخونم ...به علاوه ی مباحث شوک و سرطان کتاب برونر

چیزایی که انتخاب کردم زیاد هستن ولی میدونم میتونم بخونم ، آخر تابستون میام میگم

چ کارا کردم ...


4) به احتمال زیاد دوره دوم کلاس عکاسیمم برم :)


5) وزن هم باید کم کنم :( سخته ، رژیم و ورزش خیلی سخته :(


6) ی کم بی حوصله شدم ، البته یه کم نه ،بیشتر از یه کم ، یعنی خیلی زیاد

حوصله تلگرام ندارم ،حوصله اینستا ندارم ، حوصله وبلاگ ندارم

قراره چند وقت نباشم

نمیدونم کی برمیگردم


پ.ن مربوط به مطلب 3 : کل کتاب پرستاری سلامت هم اضافه کردم :/



یا علی

1 ساعتی میشه رسیدیم خونه مون

دلم واسه اتاق خودم تنگ شده بود ... :)


نی نی دختر داییم به دنیا اومد ، من فقط عکسشو دیدم ، فردا میریم میبینیمشون


یه جریان خاستگاری بود تو دی ماه قرار بود واستون بنویسم ولی فرصت نشد ، خب ؟

حالا بابای اون پسره فوت کرده ، دیشب فوت کرده

داشتم فکر میکردم که اگه وصلتی اتفاق افتاده بود بعد این ادمایی که اهل حرف مفت

زدن هستن میخواستن بگن عروسشون بد قدم بوده، یا مثلا قدمش واسه این خونواده

شگون نداشته ، خلاصه که من واقعا غصه خوردم که اون خونواده الان عزادارن، ولی آخرش

با خودم گفتم ببین کارای خدا رو ...


شبتون بخیر

به امید داشتن 1 هفته ی عالی ... با کلی کار و فعالیت ...

خب کلی ناراحت شدم که کلاس زبان فردام هم کنسل شد ولی شد دیگه ...

دیشب با استادم تو تلگرام حرف زدم و خواستم که کلاسو کنسل نکنه ولی خب

واسم کلی دلیل و برهان آورد و کنسل کرد ... اینجوری شد که ما قرار بود امروز

عصر برگردیم شهرمون ، حالا به جاش فردا عصر برمیگردیم

براتون بگم از شهر خواهر و جاهایی که رفتیم :

+دوشنبه عصر رفتیم یکی از پارک های معروف شهرشون ، فضای زیبا و هوای

خنک و درخت های انبوه ، خلاصه که قدم زدیم تو اون فضا و لذت بردیم ،چیزی

که منو اذیت کرد این بود که اکثر آدما قلاده یه سگ دستشون بود یا اونا که

عملشون بالاتر بود سگ رو زده بودن بغل :/  بعد نمیدونید چ جوری این حیوونا

رو ناز و نوازش میکردن و قربون صدقه شون میرفتن ، انگار مثلا به سگه بگی

عزیزم میفهمه :/

کاری به دین و نجس بودن سگ ندارم، ولی خودم واقعا حس اشمئزاز دارم

به حیوون ، به نظرم خونه جای آدمیزاده و حیوون جاش تو خونه و بغل آدم نیس

تو شهر ما هم هستن کسایی که اینجوری سگ و گربه نگه دارن ولی تعدادشون

خیلی محدود تره


+سه شنبه رفتیم اون جایی که دفعه های قبل مانتو میخریدیم، همیشه همه نوع

مانتویی داشت از مناسب محل کار تا مناسب مجالس، از مانتو جلو باز تا پوشیده

طوری که دفعه های قبلی من 2_3 تا میخریدم که دیگه شهر خودمون خرید نکنم

ولی این بار اینقدر جنسها آشغال و مدل ها مزخرف و قیمت ها نجومی بود که دست

خالی برگشتیم... حالا منم مانتو تابستونی هام مال پارساله و تکراری شده و دوسشون

ندارم :(


+چهارشنبه صبح رفتیم خرید لباس مجلسی ، من حس میکردم همچنان لباس مجلسی

پوشیده مد باشه و انتظار داشتم راحت لباس پیدا کنم ولی واقعا چیزایی که میدیدم

اونی نبود که من بپوشم ،آخر سر ی مغاره پیدا کردیم که کت و دامن و کت و شلوار داشت

و از اونجا تونستم یه کت و شلوار مشکی به نظر خودم خیلی رسمی و شیک بخرم :)

کلا لباس رسمی و پوشیده خیلی دوس دارم :) ، مثلا یکی از علایقم پوشیدن مانتو شلوار

ست هست مث کارمندا :) ، و خیلی کمتر سمت پیرهن با مانتو های جینگیلی مستون 

میرم :)


+چهارشنبه شب رفتیم بکی از رستوران های وابسته به اداره ی دامادمون شام زدیم

خیلی جای باحالی بود ، خیلی محوطه ی قشنگی داشت واسه قدم زدن خیلی داخل

رستوران رو خوشگل تزیین کرده بودن و میز و صندلی ها با نمک بودن :) کلا ظاهر خیلی

خوب بود و آدمو جذب میکرد و اون ظاهر انتظار آدم رو واسه کیفیت غذا بالا میبرد ولی

خب ی غذای خیلی معمولی واسمون آوردن ، البته نه اینکه بد باشه ها ولی خیلی بهتر

از اون میتونستن توی طبخ عمل کنن ...


+امروز ...امروز عصر فقط رفتیم تو محوطه ی شهرک خواهرم اینا قدم زدیم ، خیلی

شهرکشون خوبه ، از شهر دور هست ها ولی همههههههه چیز اینجا هست

همه مدل مغازه ای که تو شهر هست اینجا هم هست اصن نیاز نیس از شهرک خارج

بشی واسه خرید ها ، ولی خب ما رفتیم :/   :)))))


+تو این چند روز مامانم هر روز و لااقل دوبار در روز با بابام حرف میزد ، دو بار الکی

به بابام گفت بیا سویل میخواد باهات حرف بزنه :/  منم زیر لب میگفتم

سویل خیلی گ.ه خورد :/  مامانم میشنید و چپ چپ نگام میکرد و گوشی رو

مبچسبوند دم گوشم و من ناچار باید حرف میزدم ... چرا بابای آدم باید ی جوری

باهاش رفتار کنه که آدم حتی دلش نخواد باهاش تلفنی حرف بزنه ؟؟؟


+فردا برمیگردم شهرم ، خونه ی خودمون ، من میمونم و یه مامان بهونه گیر

و یه بابای بد اخلاق و کلی برنامه تو ذهنم که دلم میخواد عملی بشه و واقعا

نمیدونم چقدر همت دارم و عملیشون میکنم ...

 خب اومدیم جایی که بازم WiFi ندارن ولی نت خطم وصل میشه

خب چی بگم براتون ؟

تو این شهر غیر از خواهر چند تا دیگه فامیل هم داریم که تا آخر امشب قراره خونه اونا

باشیم و امشب دیگه بریم خونه خواهرم ،

دیروز رفتیم پیاده روی ، یه محوطه ای بود خیلی خوشگل درستش کرده بودن

ی سری آب نماهای خوشگل بود و میز و صندلی های تازه رنگ خورده که نوشته بود

محل مطالعه :) ، فکر کردم اگه تو شهر ما هم از این محوطه ها میساختن نیاز نبود بریم

اون کارگاه شعر مزخرف و تازه ماهیانه پول هم بدیم که یه اتاق فکستنی بدن دست 10 یا

12 تا جوون :(

دیگه هنوز با بابام حرف نزدم ، فک کنم اونم دلش نمیخواد صدامو بشنوه وگرنه زنگ میزد...

دیگه کلا بگم براتون که حال کلیم خوب نیس ، همون حالات افسردگی و گریه های یهویی و

شبونه و بی حوصلگی های دائمی ...  دلم میخواد فلوکستین بخورم ... نمیدونم داروخونه ها

میدن بدون نسخه یا نه ، شما میدونید ؟

+اینجایی که من هستم WiFi ندارن،بسته خریدم ولی اونم وصل نمیشه،هیچ جا رو باز نمیکنه حتی واتساپ و وبلاگ ! منم شدم دست به دامن پست پیامکی...
+تیتر، آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده س، داشتم فکر میکردم که با نبودن کی تو زندگیم ،زندگیم مث زندون میشه ،هر چی فکر کردم،دیدم هیچکس...یعنی من وابستگیی به هیچکس ندارم و زندگی از این گ.ه طور تر داریم آیا؟؟
+مث سفر زمستون به این شهر بابام همراهمون نیس و من ذره ای هم دلم واسش تنگ نشده،با اون زخم زبون های بابام مگه جایی واسه دلتنگی میمونه... ؟؟؟
کلی حرف هست و پست پیامکی مجالش رو نمیده... ببینم اگه فردا نتم وصل شه که پست کامل میذارم واستون .

شب همگی بخیر .

دیشب عروسی دعوت بودیم ،عروسی فرزند دوست بابا ،من نرفتم

بابام از اینکه نرفتم خیلی ناراحت شد ولی خب بشه چ کارش کنم

این همه اون منو ناراحت کرد ، ی بار من ناراحتش کنم


کلاس زبان امروزم کنسل شد ، خود استاد و یکی از همکلاسا این

آزمون استخدامیه رو شرکت کرده بودن و نمیشد ک بیان سر کلاس


دو هفته ی گذشته رو بابت امتحانام نرفتم کارگاه شعر ، این هفته ای

هم ک گذشت بایت بی حوصله بودنم نرفتم ، حوصله نداشتم ، حوصله

هیچ کس رو ، نه مستر کاف ،نه میم ، نه عبداللهی نه حتی خودم !


داریم میریم شهر خواهر ، من و مامانم ،یا اتوبوس ، اتوبوسش معمولیه

از این vip ها نیس ، جای صندلی هامون تنگه ... :(

قراره کلی بمونیم ، البته کلی هم ک میگم میشه نهایتا تا آخر هفته

چون جمعه زبان دارم باید برگردم ...


تو تابستون چند تا عروسی داریم ، شهر خواهر ارزونیه  (نسبت به شهرما)

مامانم میگه بریم شهرشون خرید لباس واسه عروسی ، واااااای که

سخت ترین کار دنیا لباس مجلسی پرو کردنه


از عمو جیمز ناراحتم ، بیشعور اصن حواسش نیس که من حواسم بهش

هست ، مرتیکه سنگ اون دختر شهرستانی تازهبه دورون رسیده رو به

سینه میزنه ...


واسه تو راه کتاب فرشته سکوت کرد از هاینریش بل رو آوردم با خودم


خلاصه که ... این چند روز هم تو شهر خواهر قراره بگذره ،ولی وقتی

برگردیم کلی برنامه دارم واسه تابستونم، از ورزشی و هنری و حتی درسی

حالا به وقتش براتون میگم :)


آقا این راننده و شاگردش ی کم میزنن :/

من اگه تو راه مردم حلالم کنید .....


یاعلی

خب تابستون من درست از بعد از آخرین امتحانم یعنی 10 ام شروع شد

همون روز عصر به اینستاگرام برگشتم و تو مدت کوتاهی پست های جدید

فالوور هامو نگاه کردم ، خب همه چیز امن و امان اکثرا از جشن فارغ‌التحصیلی

شون عکس گذاشته بودن یا از آخرین امتحان کارشناسی یا از خوش گذرونی ها

بعد از بازی های جام جهانی یا از اینکه خوزستان هوا و آب نداره ...

روزهای بعد تا خود الان هیچ کار خاصی نکردم ، فقط افسرده طور دراز میکشم

رو تخت و به سقف نگاه میکنم، ترک های سقف رو میشمارم و به سال کنکورم

فکر میکنم، ترک ها رو میشمارم و به پسری که دوسش داشتم فکر میکنم ،ترک

ها رو میشمارم و ... همه زندگیم از سال 92 تا همین چند دقیقه پیشش میاد جلو

چشمم...بعد که حس کردم صورتم خیس اشک شده برمیگردم و سرم رو تو بالش

فرو میکنم و با خدا حرف میزنم ،دقیقا همون موقع که از همیشه دل شکسته ترم

صداش میکنم و باهاش حرف میزنم ...



من تو این زندگی بیست و چند ساله م همه چیز یاد گرفتم غیر از شاد بودن

تو رو خدا قبل از زبان انگلیسی و روشهای تست زنی به بچه هاتون شاد بودن یاد بدید...

خب امروز ظهر آخرین امتحانمم دادم ؛ روانپرستاری 2 ؛ درس مورد علاقه ی من

و یه امتحان فوق تحلیلی که حفظیات به هیچ کار شما نمیاد ...

از امتحان هام بگم :

*واسه خوندن کودک داغون شدم ؛ 8 فصل مطلب ؛ تماما نظریه :/

واسه امتحان هم استادش یه سوال تشریحی داده بود یه تستی :/


*امتحان آیین زندگی :/ ، خجالت میکشیدم برگه م رو بدم ، از بس شعر

نوشته بودم توش ...


*امتحان مادر و نوزاد خیلی خوب بود ، هم استادش هم درسش هم امتحانش

نمره ش آمد و شدم 19 و فک کنم بالاترین نمره ابن ترمم باشه :)


*امتحان بهداشت :/ خیلی چرت و پرت بود کتابش... خیلی ها ... سرسری خوندم و

رد شدم ...سر امتحان فقط متوسل شدم به خط خوشم :) خوش خط و بی خط خوردگی

4 تا برگه واسه استادش شعررررر نوشتم ... :)))))


*امتحان زبان تخصصی :/ ، انتقام بود واقعا ... خیلی سخت بود، خیلی زیاد

منتظر افتادن بودم ... که امروز پسرا رفته بودن از استادش پرسیده بودن گفته بوده

همه دخترا پاس شدن و فقط 2 تا از پسرا افتادن :)


*و امتحان آخر ... عشق من ؛ روانپرستاری :)

اها ... امتحان زبان کلاس زبانم جا موند ، اونم خوب گذشت خدا رو شکر

و همین جمعه ترم جدیدم شروع میشه :)

+امروز میخواستم برم عمو جیمز رو ببینم ولی ناموسا حالش نبود ...

باید برم یه روز ببینمش تو همین هفته و باهاش حرف بزنم ، عمو جیمز اصلا

به فکر خودش نیس ، کلا نصف کلیه تو بدنش هست ولی اصلا رژیم غذایی

رعایت نمیکنه ... فک کنم خیلی سیره از زندگی ...


+ترم 4 هم گذشت ...

+امتحان وصیت دیروز بود ، اولین بار بود که من اون مدلی درس میخوندم

چه مدلی ؟ اینکه فقط 1 جلسه سر کلاس بودم و اینکه جزوه نداشتم و

اینکه یه نفر غریبه تو گروه دانشگاه واسم عکس جزوه ش رو فرستاد و

من از رو گوشی درس خوندم :/ بگذریم که سر امتحان چیا نوشتم تو برگه ام...

++امروز امتحان تنفس و قلب

جالبه که تمام سوالات قلب ، کیس متد بود و سوالات تنفس هیچ کیسی نداشت

یعنی تنفس تماما مفهومی و ترکیبی با بیماری های قلب ولی بدون حتی 1 کیس :/

قلب رو بهتر نوشتم

نصف تست های تنفس رو شانسی زدم :/

مهم فقط و فقط اینه که پاس میشم...

+++دیگه امتحان بعدی کودکانه، من مواجه هستم با یه کتاب 375 صفحه ای که خیلی

ترجمه ی خوبی نداره ولی چون استادمون دوسش داره ما هم مجبوریم اینو بخونیم :/

از این 375 صفحه حدود 70 صفحه ش حذف شده واسه امتحان پایان ترم و دقیقا اونایی

بوده که من تو طول ترم خوندم :/  یه بارم که تو طول ترم خوندم استاد اون قسمتو حذف کرد :/

++++آدرس یه دکتر خیلی خوب واسه عمو جیمز پیدا کردم ، یه دکتر که رژیم خام خواری میده و

تا حالا کلی آدم رو خوب کرده ...

+++++امروز تو تاکسی بودم ، تو راه دانشگاه، موبایل راننده زنگ خورد ، گوشی رو برداشت و گفت

"جانم بابا" بعد چند ثانیه گفت " تخمه آفتاب گردون؟" "چشم بابا میخرم ولی اگه مسافر واسه

فلان محله بهم بخوره که برم از اونجا بخرم ، بقیه جاها گرون مبشه "

آخ که اینو گفت ، انگار قلبم سوراخ شد ... مگه قیمت تخمه آفتاب گردون تو دو تا محل مختلف

چقدر میتونه با هم فرق داشته باشه ... جیگیرم کباب شد واسه اون بابا و اون بچه ی پشت خط...

زندگی مردم خیلی خیلی سخت میگذره ...

کاش ... کاش ... کاش ... مسئولین میدیدن و کاری میکردن ...


شبتون بخیر

من برم بخوابم که فردا صبح پاشم جنگی بشینم کودک بخونم ...

فردا امتحان وصیت دارم

تازه امشب جزوه به دستم رسید اونم تو گوشی :/ ی نفر لطف کرد

از جزوه ش عکس انداخت واسم فرستاد :/   :|

پس فردا امتحان قلب و عروق و تنفس دارم :/   :|

بعدش کودکان

بعد 4 و 5 و 6 و 7 تیر پشت هم امتحان :/

راستی 2 تیر هم امتحان پایان ترم این کلاس زبانمه

یعنی رسما دهنم صافه :|


وصیت رو در حد روخونی از رو عکسها خوندم

تنفس و قلب هنوز 1 دور نشده ...

روانپرستاری  3 فصل دست نزده دارم

کودک قسمت‌هایی که من طول ترم خونده بودم استادش حذف کرده :/


یعنی داغونم ها ...

(یادم باشه بیام از سوتی های +18 ام تو کلاس زبان بگم براتون )


شب خوش...

تو جاده داریم از کنار یکی از کارخونه های مهم شهر میگذریم، کارخونه ای که "او" کار میکنه ، انقدر نور و چراغ های کارخونه زیاده که جاده ای که 1 چراغ هم نداره رو روشن کرده :)
به وسعت و عظمت کارخونه نگاه میکنم و ضربه های قلبم که تو سینه محکم میزنه رو حس میکنم :)
"دوستت دارم"