گزارش زنده ی یک زندگی

+ سویل جان،خودتو ناراحت نکن ،تو که بار اولت نیس نشدن رو تجربه میکنی،

تو بدتر از اینها گذروندی. ..بیخیال فکرشو نکن

_من از خدا خواستمش، آخه اینم نشه که هیچی ازم نمیمونه ...،امروز زیر بارون

باز از خدا خواستمش و دیگه همه چیزو سپردم به خودش ...

+انشاءالله درست بشه ...

از کارآموزی زنان برگشتم خونه ، خیلی خسته نیستم ولی خب خیلی سختمه که پست در نشستم تا مامانم برگرده خونه، کلید ندارم :(

همون هفته که نیدل شدم آخرین هفته ی کارآموزی ارتوپدی بود

براتون بگم از ارتوپدی

کار کردن تو ارتوپدی سخته ،مخصوصا این بیمارستان شهر ما

فقط همین بیمارستان هست تو شهرمون که بخش ارتوپدی داره ،واسه همین همه ی

شکسته های شهر همینجان، درد شکستگی خیلی سخته ،خیلی زیاده مورفین هم به

بیمار میزنیم ساکت نمیشه _البته بعضی آقایون از بس دوز مصرفی خودشون بالا بوده

الان تو بیمارستان مورفین روشون اثر نمیکنه :/_

براتون بگم این بخش ارتوپدی 60 تا تخت داره و در حالت عادی 50 تا تخت بیمار داره :/

کارهای بخش ارتوپدی خیلی زیاده و سنگین ،به طوری که اگه پرسنل آقا تو بخش نباشه

واقعا ما کارمون میمونه ،واقعا. ..داروهای بخش ارتوپدی که دیگه خییییلییییی زیادن....

هر مریض لااقل 1 آنتی بیوتیک و اگه استراحت مطلق باشه 1 هپارین تو هر شیفت داره

حالا شما این 2 قلم دارو رو به علاوه ی داروهای مصرفی قبلی بیمار کن ...بعد در نظر بگیر

بعضی بیمارا تاریخ آنژیوکتشون گذشته یا رگشون خراب شده ،پس رگ گیری از اونا هم میمونه

بعد فک کن حالا مریض بد رگ و کم طاقت هم باشه...  هیچی دیگه ...

ما تو بخش 7 تا کارآموز بودیم دقیقا 1 ساعت کامل دارو دادن طول میکشید ...

نگم براتون از پانسمان های ارتوپدی؟ ؟یا بگم ؟؟!

آخ که من از حال میرفتم سر پانسمان ها ....این تاره حالتی بود که فقط کار خانوم ها رو ما انجام

میدادیم و پانسمان آقایون با پرسنل آقای بخش بود

پانسمان ها واقعا وحشتناک ... مریض بی تابی میکنه ،داد و هوار میکنه ... باید خیلی با مهارت

باشی و تند پانسمان قبلی رو باز کنی و زخم رو تمییز کنی و بعد پانسمان جدید ...این بین

اگه بخوای به داد و هوار های مریض توجه کنی کارت دیگه خییییلییییی طول میکشه ...

دیگه .... با اینکه این بخش کار هاش خیلی سخته و من سر جریان نیدل خاطره ی خوبی از این

بخش ندارم ولی دلم براش تنگ میشه ،هم واسه در و دیوار بخش هم این روزایی  که اونجا گذشت ..

الان 1 هفته س کارآموزی زنان شروع شده ، مهارت های این کارآموزی بیشتر تو حیطه ی مامایی

هست تا پرستاری ،ولی خب ما باید همه فن حریف بشیم ....

میام و کیس های جالب درمانگاه زنان رو براتون مینویسم ...

دوستتون دارم

مواظب سلامتی تون باشید

شب بخیر :)

بله ، بالاخره تایم پیدا کردم که پست غیر پیامکی و طولانی بفرستم :)

+غذا خوردم، شربت معده هم خوردم ،عسل و آب جوش هم خوردم ولی هنوز معدم میسوزه ... :(

+بگم براتون از نیدل شدنم

سه شنبه ی 2 هفته ی پیش بود که باز با بابام دعوام شد ،باز سر هیچی ،واقعا سر هیچی ...

و طبق معمول و دعواهای گذشته شروع کردم تو اتاق بیصدا آبغوره گرفتن و شکایت به خدا

و آخرش با عصبانیت گفتم دیگه بسه ،دیگه تمومش کن ،من واقعا خسته شدم از زندگیم و جرئت

خودکشی ندازم فقط تمومش کن دیگه ...

اینارو به خدا گفتم و مشغول کارهام شدم ،شد روز 4شنبه و رفتم بیمارستان بخش ارتوپدی

همون اول های ساعت ،رفتم بالا سر یه آقای حدود 30 ساله که 2 تا پاش گچ بلند گرفته بود ،هپارین

بزنم ....هپارین رو زدم و ...سوزن رو از دست آقا کشیدم بیرون و صاف کردمش تو دست خورم .....

واااااای همون موقع دنیا پیش چشمم تار شد ... بدون اینکه بقیه دارو هاش رو بدم تند برگشتم

استیشن و به استادمون گفتم ،پرستارای بخش سوال کردن با کی نیدل شدی ،گفتم تخت فلان

گفتن نگران نباش اون سالمه _آخه اون روزا 3 تا بیمار HIVمثبت تو بخش بودن_ ولی من بی قراری

میکردم ،رفتم پرونده ی بیمار رو خوندم ،بنده خدا پااااک ،هیچی تو پرونده ش نبود ،حتی قسمت

مصرف سیگار هم علامت منفی زده بودن ،ولی خب من میترسیدم و باید احتیاط میکردم ،بعد از

بی قراری هام دیگه فرستادنم کنترل عفونت و اونجا همه چیز رو شرح دادم و یه فرم پر کردم از 

اطلاعات خودم و بیمار و هماهنگ شد از بیمار نمونه بگیرن ....خلاصه خیلی اعصابم خورد بود

بعد از اینکه از اتاق سوپروایزر کنترل عفونت آمدم بیرون یاد حرف دیروزم به خدا افتادم ....

و تو دلم با به آه غلیظ گفتم خدا من گفتم تمومش کن نه اینکه زجر کشم کنی ...

خلاصه بعد از مبلغی گریه و آه و ناله به خدا قول دادم که اگه مریض هیچیش نبود و به دنبالش یعنی

منم سالم بودم دیگه حرف از مردن و خودکشی و اینا نمیزنم و سعی میکنم از روزایی که بهم

دادی نهااااایت استفاده رو بکنم...فقط من سالم باشم ...همبن بسه

این موضوع نیدل شدن رو به مامان بابام نگفتم ،فقط به خواهرم گفتم ...اونم انقدر نگران بود که حد

نداشت .،روز یکشنبه که جواب آزمایش آمد و بهش گفتم منفی بوده پشت تلفن زد زیر گریه ..

اره خدا جای حق نشسته ،این جوری آلوده شدن خیلی ظلمه، خدا حواسش هست بهت ،

مواظب خودت باش و از این حرفها ...

از اون روز دیگه فکر مردن و خودکشی نکردم ...وقتی بابام اذیت میکنه سکوت میکنم و سعی

میکنم با یه کار دیگه فکرمو مشغول کنم که گریه م نگیره ،از اون روز قدر زندگیمو جوونیمو و روزهامو

میدونم....خدا رو شکر سالمم

به خدا هیچی سلامتی نمیشه

خیلی طولانی شد

بقیه ش پست بعدی ...

دوشنبه ها 7 صبح از خونه درمیام و حدود 8:30 شب برمیگردم خونه
الان معده ام از گرسنگی میسوزه و باهام از خستگی ضعف میره و تو اتوبوس تو راه خونه ام ...
برسم خونه ،شام بزنم ،میام براتون کلی مینویسم ...
با زیباترین صوتی که فکر کنید دارم قرآن گوش میدم و خدا رو شکر حالم خوبه
امشب میام و کلی براتون مینویسم از اتفاقهای این مدت...
رفتم بیمارستان و با چشم های خودم جواب آزمایش رو دیدم،منفی بود
خدا رو شکر، خدا رو شکر واقعا خدا رو شکر
واقعا این چند روز حالم گرفته بود و حوصله هیچ کاری رو نداشتم
الانم حالم خوبه ،خدا رو شکر
واقعا هیچی جای سلامتی رو نمیگیره
تنتون سالم باشه همیشه :)

امروز ظهر رفتم بیمارستان که بازم جواب آزمایش نیامده بود ...

رفتم آزمایشگاه سوال کردم گفتن آزمایشش خاص بوده و همه روزه انجام نمیشه

ولی فردا ظهر میاد دیگه احتمالا ...

تا فردا که من میمیرم و زنده میشم ...

خیلی چیزا میخواستم براتون بنویسم ولی بی حوصلگی بابت همین موضوع اجازه نمیده ...

رفتم مرکز کنترل عفونت بیمارستان
پیش یکی از سوپروایزر ها یه فرم پر کردم و با بخش هماهنگ شد که از اون آدمی که باهاش نیدل شدم خون بگیرن بفرستن واسه آزمایش هپاتیت و ایدز... و بعد اگه اون مشکلی داشت من پیگیر بشم واسه آزمایش ....
دارم میمیرم از استرس ...
نیدل شدم
میترسم
میخواستم برم کنترل عفونت، کسی نبود
دعا کنید هیچیم نشه ...
خواهش میکنم، فقط دعا...

خیلی هفته ی پر کاری بود

با درسهای زیادی که جمع شدن رو هم و کارآموزی های 2 شیفت...

از بخش ارتوپدی بگم براتون :

خیلی کاراش زیاده

خیلی هم جون میخواد

و البته دل هم میخواد :(

من حتی بعضی از گرافی های شکستگی ها رو هم که میدیدم دردم میگرفت :(

ی پسر/مرد با اون غرور حالا 2 تا پای شکسته از مچ تا ران ... با دردی که با مورفین

هم ساکت نمیشه .... مادرای سن بالا با شکستگی لگن یا ران ، پسر بچه های

سن دبستان که اکثرا در رفتگی مچ دست یا پا دارن .... دیدن همه اینا زجر اوره ...

اینکه میرفتیم اتاق گچ و میخواستیم کمک پرستار اون قسمت مچ در رفته ی پای

پسر ورزشکار رو فقط ثابت کنیم که بره اتاق عمل و میدیدم که تمام بدن پسر از درد

میلرزه و التماس میکنه که زودتر تمومش کنیم واقعا آزاردهنده بود ....

همچنین آتل بستن به پای اون بچه ای که حتی 1 سالش هم نشده بود ...

آخ .... اینقدر این مدت آدم شکسته پکسته دیدم که واقعا باورم نمیشه اینهمه آدم

خورد و خمیر تو شهرمون داشتیم :(   

خدا کنه هیچ کس درگیر شکستگی نشه مخصوصا سالمندان و بچه ها...

دیگه چی براتون بگم ...

+ حالم خیلی خوب نیس ،فکر و خیال که نکنم خوبم ، فکر و خیال بیاد سراغم کارم زاره. ...

+هنوز 1 هفته دیگه از کارآموزی ارتوپدی مونده ،بی صبرانه دلم میخواد برم کارآموزی روان

+بعد مدت ها دوربین رو از تو کمد درآوردم و امشب کلی عکس از نی نی دختر داییم گرفتم :)))

+یادم باشه از شب زلزله و MRI اون شب براتون بگم ...

+به یاد مردم کرمانشاه باشید ،خیلی گناه دارن ،اونا تا چند روز پیش واسه خودشون کسی

بودن ،برو بیایی داشتن اما الان .... داغ عزیز و از دست دادن مال ،همه چیز با هم ....



+دوستتون دارم ،شبتون بخیر


همانا کارآموزی لانگ را فرستادیم تا شما را به عذابی سخت گرفتار آریم
صبح یکی از بیمارستانها کارآموزی گوارش بودیم _چقدر هم پربار بود :| ، با اون استاد داغونش_ الانم یه بیمارستان دیگه کارآموزی ارتوپدی، سر کلاس کنفرانس شکستگی ها
هعیییی خسته ام. ...
امروز یکی از دوس دختر های "ب" رو تو دانشگاه بهم نشون دادن،واقعا موندم "ب" چه فکری کرده اونو انتخاب کرده ، اون که حرف از سادگی و متانت میزد ... دختره موهاش رنگ و مش ،دماغ عملی،لب پروتز ، قد 150 :/ ،بعد از این دخترایی که یک کلمه بهش بگی جد و آبادت رو میاره جلو چشمت :/
جالبه ؛ "ب" بهم میگفت آرامشت رو دوس دارم :|
1 لیوان اسید نفت لطفا.
اولین بارون پاییزی شهرمونه
دارم از دانشگاه برمیگردم خونه ، خیلی ذوق زده ام :)))

دیروز روز تولد "ب"  بوده 

دلم میخواد بدونم اون 3،4،5،... تا دوست دختراش چه جوری سورپرایزش کردن ...

شخص مورد نظر در راه بیمارستان دیده شد و من مطمئن شدم که نمرده :/
آخه عجیبه که یه آدم زنده باشه و این همه مدت نبینیش :/

تقریبا نیم ساعته رسیدم خونه

و الان دارم واسه شما مینویسم

خب...واسه ی دو پست قبل از قابلیت پست پیامکی بیان استفاده کردم

چون اون لحظه ها اینترنت دم دستم نبود و میخواستم حتما ثبت بشن

صبح بعد از کلاس آشنایی با قرآن، برگشتم دانشکده ،قرار بود مطالب اون 

کار طب مکمل رو ببریم واسه استادش

رفتم طبقه اول دانشکده و منتظر همگروهی هام بودم که "ب" رو دیدم :/

همگروهی هام رسیدن و رفتیم طبقه دوم دنبال استاد که تا از پله ها رفتم بالا

چشمم خورد به موهای جوگندمی جهانبخش. ..... واااااای ضربان قلبم که رفته بود

واسه 120 .... قلبم داشت میامد تو حلقم ، کنترل عضلاتم رو نداشتم

اون پسر همگروهیم آمد کتاب بده دستم گوشیم از دستم پرت شد ،خم شد گوشیم

رو بده کتابه هم افتاد ، نمیتونستم رو پاهام وایسم. .... واااااای خدا لعنتت کنه جهانبخش

+حالم خوب نیس ،خسته ام ، سرم پر درده، از در آمدم سر صدای زیاد تلویزیون با بابام بحثم

شد و من برگشتم تو اتاق و در رو رو خودم بستم ، مامانم برخلاف همیشه طرف بابامه

هیچکس نه منو دوست داره ، نه منو میخواد نه میتونه تحمل کنه. .... من تنهام

حالم از این تنهایی بده

دلم میخواد بمیرم

دوباره برگشتم سر پله ی اول ....  افکار سوساید از سرم خارج نمیشه

به هزار مدلش فکر کردم، انقدر دقیق نقشه ریختم که مو لا درزش نره

چرا من باید تو 22 سالگی این حال رو داشته باشم .... خدا کجایی بشنوی؟

I am really exhausted now...
از صبح ساعت 7 که از خونه آمدم بیرون ،هنوز نرسیدم خونه ...
حس میکنم ساق پاهام الان خورد میشه،سردمه، واقعا واقعا واقعا خسته ام...
از فردا کارآموزی ارتوپدی شروع میشه ...
بعد از حدود 4 ماه جهانبخش رو دیدم
نفسم به شماره افتاده ،گوشیم از دستم افتاد
اضطراب دارم
دارم خفه میشم

سلام :)

شاید حوصله تون نکشه بخونید ،نشخوار های یه ذهن خسته ست ....

جونم براتون بگه که اسم اینجا رو گذاشتم گزارش زنده ی یک زندگی که زیاد بیام و زیاد از

خودم بنویسم

ولی واقعا نمیشه، واقعا فرصت نیست

+حالا مکه چه کار میکنم که اینقدر وقتم پره ؛  درس میخونم :) ، بله همه ی درسام رو خووووب

و از رو رفرنس میخونم، با وسواس طوری که جمله جمله ی کتاب رو بفهمم و دیدم نسبت به

بیماری هایی که تو این ترم میخونیم کاملا باز بشه ،به علائم ،تشخیص های بالینی ،تشخیص های

آزمایشگاهی ، درمان طبی و مراقبت های پرستاری

درسها رو از رو رفرنس میخونم میخوام از الان یه طوری بخونم که واسه ارشد همون سال اول قبول

بشم ، نه مثل کنکور که تو دبیرستان به اون حد تسلط لازم نرسیدم و بابتش کلی عذاب کشیدم

دیگهههه خیلی درگیر ترجمه ام، واسه همون طب مکمل که گفته بودم ، هر کاری که ازم برمیاد رو

باید تا شنبه تحویل بدم ، همین خیلی روزهامو پر کرده

+این روزا کمتر میرسم کتاب غیر درسی بخونم ، صفر نبوده ها ولی کم شده و از این بابت ناراحتم

+دیگه اینکه رابطه م با بابام خوب نیست واقعا ، به قدری این مدت اذیتم کرده که ساعت هایی که تو

دانشگاهم خیلی راحت ترم ،خونه هم که میام خودمو تو اتاق حبس میکنم ، در رو میبندم و مشغول

کارهام میشم . اصلا تو خونه صدام در نمیاد ، مگه در حد چند کلمه حرف با مامانم

عین غریبه ها میام شام و ناهار میخورم و بدون اینکه لب تر کنم کمک مامانم ظرف میشورم 

( درستش "ر" نداره خودم میدونم ) و سرمو میندازم پایین میرم تو همون اتاق تنها میمونم 

واقعا این اسمش زندگی نیس ، جهنمه

الان 2 روزه بابام خونه نیس، شهر دیگه ای کار داشته تا شنبه هم نمیاد و شاید باور نکنید

که من الان دارم بهترین ساعت هامو میگذرونم. .....

+ ی چیزایی راجع به "ب" به گوشم رسیده که واقعا میگم خاک بر سر من با این انتخابم

"ب" از اون پسراییه که امروز با این دختره میره شمال بعد فردا با اون یکی میره دربند بعد

پس فردا با یکی دیگه میره مهمونی :/    همین بس که در حال حاضر با 3 تا دختر همزمان

دوسته :/   همزمان ها !

+یه پسری هست تو کلاسمون که از من کوچیک تره، پسر خوبیه _چیزی که تا الان نشون

داده که خوب بوده _ تو کلاس هوامو داره اگه _فلانی_ حرفی بزنه سریع جوابشو میده

ی طوری که دهنش بسته شه دیگه کاری با من نداشته باشه ، با وجود این راحت بودن ها

من خیلی با احترام باهاش برخورد میکنم و البته اونم همینطور یعنی میخوام تاکید کنم که

رابطه احساسی و عاطفی و عشق و عاشقی نیست . چند روز پیش تو آزمایشگاه میخواستن

با لانست از نوک انگشت من خون بگیرن، خون نمیامد :/ چند تا از دوستام امتحان کردن و واقعا

خون نمیامد، فقط سرانگشتهای من سوراخ سوراخ شده بود و خودم شک کردم که زنده ام یا نه :/

دیگه آخر سر این پسره اومد گفت میشه  من امتحان کنم ، منم گفتم اره مشکلی نیست و دستم

رو بردم جلو و بالاخره این آقا موفق شد 2 قطره خون از انگشتم بگیره و من و دخترایی هم که دورم

بودن خندیدیم و ی کم ذوق کردیم و اینا ، بقیه پسرای آزمایشگاه ی جوری نگاهم کردن که انگار....

واقعا مونده بودم از طرز نگاهشون و فکری از نگاه اونا بهم منتقل شد .... واقعا نمیدونستم چه کار

کنم....  واقعا اعصابم خورد بود ، بعد از اون روز یکسری حرف ها به گوشم رسید پیرامون همون

موضوع خونگیری که واقعا اذیتم کرد ....واقعا .  حرفی برا گفتن ندارم ، واقعا رابطه ای نیست ولی

بقیه نظر دیگه ای دارن. ...  نظرشون اذیتم میکنه

+کلی بخوام بگم خیلی حالم خوب نیست ، هم سر موضوع بابام ، هم این آقا پسر همکلاس با مرام،

هم درسهام و هم اینکه من واقعا ذره ای تفریح ندارم. ...واقعا . هیچی ، حتی 1 ساعت بیرون رفتن با

دوستام هم ندارم یا تو خونه ام ،یا دانشگاه، یا بیمارستان و همه ش درگیر درس و آموزش ....

مدت طولانیی هست که دوربینم رو حتی از تو کمد در نیاوردم  :( ، اون همه با اشک و آه و ناله دوربین

خریدم که بذارمش تو کمد :(