گزارش زنده ی یک زندگی

خب امروز 4شنبه بود و من نرفتم کارگاه شعر ، هفته پیش هم نرفتم

دلیل هر دو هفته نرفتن هم اینه که درس دارم و کلی کار عقب افتاده

دارم ... داشتم فکر میکردم من این ترم از اول ترم nonstop کارآموزی بودم

اگه روزی پیش میامد درس دانشگاه و زبان میخوندم ، بعد تو راه رفت و

برگشت دانشگاه و آخر شبها که خیلی خسته بودم و درس نمیفهمیدم

کتاب غیر درسی میخوندم ولی از اول ترم کار عقب افتاده دارم :/ این

دیگه چ زندگییه ؟ بدون تفریح ، بدون هیجان ، همه ش درس و کارآموزی و

تحمل کردن همکلاسهای مزخرف و دعوا های بابا و ... یعنی هیچ نکته

مثبت و هیچ کار رغبت آوری تو روتین زندگیم ندارم ... خدا من هیچ وقت

یه زندگی این مدلی ازت نخواسته بودم ها ... صدامو میشنوی ؟


جمعه امتحان پایان ترم زبان دارم ، از اول ترم هر جلسه درس میخوندم ولی

اینقدر این ترم لغات و گرامرش سنگین بود که الانم که دارم میخونم امیدی به

پاس شدن این ترم ندارم ... اوووه اونم با این استادی که ما داریم ...


مامانم رفته خونه خواهرم کمکش کنه واسه اسباب کشی و من سرماخورده

با این حجم از درس نخونده موندم تو خونه ... بابامم که دنبال کارای خودش

یعنی هیچکس خونه نیس یه پرتقال پوست کنه بده دستم ... نه اینکه خودم

فلج باشم نتونم پرتقال پوست کنم ها ،  نه ، فقط دلم میخواد یکی باشه

حواسش بهم باشه ...ولی خب دریغ ... دریغ از حسرت نداشتن ها ...

حسرت نداشتن رشته و دانشگاهی که دوسش داشتم ، حسرت نداشتن

آدمی که از ته قلبم عاشقش بشم ، حسرت تجربه نکردن عشق و ... همه

ی اینها


یه کرمی چند وقت یه بار می افته به جونم که پرستاری رو که تموم کردم

ببوسم بذارمش کنار واسه همیشه و برم کنکور انسانی بدم و ادبیات فارسی

بخونم ... اون شکلی منو نگاه نکنید ، من از دبیرستان هم عاشق رشته

انسانی و ادبیات بودم ولی اجازه ندادن بهم برم انسانی و شدم این آدم

عقده ای که الان میبینید ، آدمی که تو هیچ چیز نتونسته سرآمد و برترین

باشه ، وارد هرجایی که شدم فوقش متوسط جمع بودم ... تو درس ، زیبایی

، هیکل ، اخلاق ، مهربونی ، عکاسی ، زبان انگلیسی و هر چیز دیگه ای

که بگید ... تو همه متوسط بودم و الان ذهن و روانم واقعا داغونه ...


منو در حالی تصور کنید که پتو پیچ درست وسط اتاق دراز کشیدم و دورم

پر از کتاب زبانه،  در حالی که دستگاه گوارشم حس تهوع به همه اون کتابا

داره من دارم مقاومت میکنم و تحملشون میکنم ...


داشتم فکر میکردم من این همه ا.د رو دوست دارم ، خب حالا اگه اینم نشه

چی ؟ رسیدم به جواب " هیچی . چند روز گریه  و ماه ها تلاش برای فراموش

کردن لحظه های خیالی که با ا.د ساختم و شکایت پیش خدا و دریافت نکردن

هیچ جوابی و ادامه ی زندگی ...مثل همیشه ... دیگه اینکه سخت تر از ،

از دست دادن سالار نیست ... هنوزم وقتی یاد آبان 94 می افتم که سالار

واسه همیشه از دستم رفت میترسم و میگم من چ جوری تحمل کردم اون

روز ها رو ... این دیگه بدتر از اون نیست که ، یا من که کم تنهایی نچشیدم،

اینم روش ... "

  • سویل :)

نظرات  (۱)

این متوسط هر جمع بودن خیلی اذیت کننده‌س. منم مدتیه درگیرشم و هر چی فکر می‌کنم می‌بینم خب اگه این راهی که توشم رو ادامه ندم چیو شروع کنم که خوب باشم توش؟ هیچی به ذهنم نمی‌رسه اینقدر که دنبال هیچی نرفتم :(
پاسخ:
خیلی ناراحت کننده ست
یعنی بیشتر لذت آور نیست
دوست دارم اگه کاری رو شروع میکنم تو اون زمینه بدرخشم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی