گزارش زنده ی یک زندگی

امروز صبح هم کارآموزی سوختگی بودیم

همه مردم روز عید میرن مهمونی و فامیل و آشنا رو میبینن اونوقت

من کارآموزی بودم ، اونم کجا ؟ بخش سوختگی ...


این اولین تعطیلی رسمی طی 5 سال اخیر بود دلم خواست که

برم مهمونی ، دلم میخواست کنار فامیل باشم و پیششون ناهار

بخورم و از هر دری حرف بزنم و بخندم ... ولی نشد


به قدری این مدت کارآموزی سوختگی بهم فشار روانی وارد شده که

نمیخوام کلاس های فردا صبحم رو برم ، به درک که کلاس دارم و به

درک که غیبت میخورم ، واقعا خسته ام ... خسته ی روحی ...

  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی