گزارش زنده ی یک زندگی

ساعت لنگریمان گفت " دنگ ، دنگ ، دنگ "

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ب.ظ

هفته ای که گذشت خیلی پر کار و خسته کننده بود ، کارآموزی های لانگ ، جلسه شورا ،

پرسش کلاسی کودک :/ همه با استرس و فشار و بسیاااار خسته کننده ... به شکلی که

معده درد های بسیاری رو تحمل کردم ...


++کاراموزی که میریم مربوط به بخشهای داخلی هست ، این بخشهای داخلی واقعا خسته کننده س

مریض ها اصولا پیر ، اکثرا دیالیزی ، زخم پای دیابتی ، زخم بستر ... و خیلی کثیف کاریهای دیگه...

روز اول همین کارآموزی استادمون پانسمان زخم بستر یه خانم مبتلا به لوپوس رو سپرد به من...

بیمار خانم 35 ساله ، مبتلا به لوپوس ، مقاوم به درمان ، درگیری اکثر سیستم ها به شکلی که

دچار آلوپسی ( ریز مو تا حد طاس شدن ) ، به شدت وزن از دست داده بود و دقیقا خطوط استخوان

اسکاپولا ( کتف ) زخم بستر شده بود ، شاید باور نکنید ولی چند بار نزدیک بود رو زخم مریض تهوع کنم...

مخصوصا اینقدر این پانسمان رو طول دادم که بقیه کارشون رو تموم کنن و من مجبور نشم برم کمکشون

کنم ... بعد از پانسمان ها رفتیم پرونده ها رو بیاریم که تشخیص ها ، دارو ها و گزارش پرستاری ها رو

بخونیم که من واقعا دیگه تحمل نداشتم و شروع کردم گریه کردن گفتم منو ببرید بذارید بخش روان

من فقط بیمارهای بخش روان رو دوست دارم ، من از اینجا حالم به هم میخوره و شیفت های بعدی

هم به همین گندی گذشت ... به شکلی که حس میکردم تنها جایی که میتونه استرس این روزهام

رو بشوره و ببره فقط جمع بی نظیر کارگاه شعر هست که خب متاسفانه 4شنبه عصر هم کاراموزی

بودم و نتونستم برم کارگاه ...


++ فعلا 2 تا پست گرفتم تو دانشگاه ، هنوز حکمم نیامده ولی از شنبه رسما فعالیتمو شروع میکنم

پست توی دو تا از انجمن ها هست ، تو یکی شدم دبیر انجمن و دیگری عضو اصلی شورای انجمن :)

این یعنی یه رزومه توپ در حد کارشناسی :) و ان شاالله در مقاطع بالاتر ... :) اینم بگم همچنان

گرایش روانپرستاری برای ارشد صدر نشینه :)

++اون روز که استادمون زنگ زد گفت اسمم رو رد کرده واسه عضو شورای اصلی اون انجمن و حکمم

به زودی میاد یاد روزی افتادم که با مامانم رفته بودیم ثبت نام دانشگاه ( از اونجایی که بابام هیچ جای

زندگی من نقش پدری ایفا نکرده من و مامانم تنها رفتیم ثبت نام حتی موقع واریز شهریه وقتی بهش

زنگ زدم گفتم پول میخوام واسه شهریه ثابت پشت تلفن با عصبانیت گفت ندارم و قطع کرد... ) و بعد

مامانم داشت مسیر های اتوبوس و تاکسی دانشگاه به مرکز شهر رو بهم میگفت که من عصبانی شدم

و گفتم هی اینا رو واسه من توضیح نده من میخوام از اینجا مرخصی بگیرم و بشینم بخونم واسه کنکور

سال بعد ... داشتم فکر میکردم من با تنفر وارد این فضا شدم ولی هر روز از نظر علمی پبشرفت کردم...

خدایا از ته قلبم ازت تشکر میکنم :)


++اون جریان کنار گذاشتن تلگرام هم که گفتم کلا منتفی شد :)))))


++تیتر قسمتی از "سال بلوا " هست که چند بار ضمن داستان در موقعیتهای متفاوت تکرار میشه و من

پاییز امسال برای بار دوم این کتابو خوندم :)

دلم میخواد کنار ا.د بایستم ، نزدیکش بشم ، توی چشمهای خوش رنگش نگاه کنم و بگم :

"وقتی خدا میخواست تو را بسازد چه حال خوشی داشت ،چه حوصله ای ! این موها ، این چشم ها ...

خودت میفهمی ؟ من همه ی اینها را دوست دارم..."(سال بلوا-عباس معروفی)


  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ب.ظ
  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی