گزارش زنده ی یک زندگی

روزهای پر کار پاییزیم

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۳ ب.ظ

سلاااام :)

خیلی وقته ننوشتم ، هر صبح و هر شب کلی مطلب میاد تو ذهنم ولی واقعا مجال نوشتن نبود

خیلی کار داشتم / دارم ، همین کارآموزی های پشت سر هم و از طرفی امتحانهای پایان بخش ،

اماده شدن واسه میان ترمهایی که واسمون چیدن و زیاد تر از همه تکالیف کلاس زبان ...

همه فکر میکنن من ادا در میارم که کارام زیاده ، فامیل فکر میکنن کلاس میذارم مهمونیهاشونو نمیرم ،

خواهرم دائم شکایت میکنه که شهرشون نمیرم ، و من وااااقعا توضیح اضافه ای ندارم بدم جز اینکه بگم

فرصت ندارم ...

+++ دلیل مهم تر واسه اینکه این مدت ننوشتم این بود که حس میکنم یکی از پسرا دانشگامون اینجا

رو پیدا کرده ، حس من اشتباه نمیکنه ... یه آشنا داره اینجا رو میخونه ... و چون بلد نیستم اینجا پست

رمز دار بذارم ، کلا از پست گذاشتن امتناع کردم ، حالا شما ساکنان بیان بیایید بهم یاد بدید چجوری

پست رمز دار بذارم ، رمز به آشناها داده میشه :)

+++از این به بعد اینجا مطالبی که خیلی خصوصی هستن رمز دار میشن ، بقیه چیزا که چندان اهمیتی

نداره که توسط کی خونده بشن در پست معمولی منتشر میشن 


+++گفته بودم اون مشکلی که پیرامون ا.د عزیزم پیش اومده بود حل شد ؟ اره دیگه حل شد :)))

و من از اون روز کلی خدا رو بابتش شکر کردم ... چقدر شیرینی این اتفاق واسه این روزهام لازم بود و

چقدررررر به دلم نشست ...


+++کارگاه شعر هفته گذشته و هفته قبلیش رو رفتم ( ولی دو هفته پیش از اون رو نرفتم) خوبی هر

دو جلسه این بود که اون دختره ی هم رشته نبود :))))


+++میخوام از جذاب ترین کاراموزی که گذروندیم بنویسم : بخش اعصاب و روان :)

ولی این میره جز اون مطالب خصوصی که اون پسر هم دانشگاهی نتونه آمار بسوزونه :))))))


+++راستی من چقدر خوشحالم از اینکه اینستاگرام ندارم :) از اینکه وقتم پای دیدن استوریهای

چرت و پرت بقیه هدر نمیره بی اندازه راضی ام :) شما هم واسه خودتون ، ذهنتون ، چشمتون ،

و زمانتون ارزش قائل بشید ...


+++اینقدر مطلب دارم واسه نوشتن که لیستشون کردم رو کاغذ :) ولی اگه بخوام همه شونو

الان بنویسم پست خیلی طولانی و لوثی میشه ، هر شب میام و یه کوچولو مینویسم ازشون :)


+++امروز عصر که رسیدم خونه دوباره سر وصدای بابام بلند شده بود ، دوباره یه چیز مسخره

رو کرده بود بهونه و داشت داد میزد ، منم وااااقعا خسته ذهنی بودم و تحمل داد و بیداد نداشتم

به مامانم گفتم : مامان بیخیال بحث نکن ، چشمتون روز بد نبینه بابام شروع کرد اینقدر به خاطر

همون 1 جمله به من حرف زد که داد زدم غلط کردم ، غلط کردم ولم کن . و بعد اومدم تو اتاق

و در رو بستم ، بعدش که آروم شدم لباسامو عوض کردم ، دست و صورتمو شستم و نماز خوندم

و مبلغی گریه کردم و هنوز تو اتاقم ... شامشون هم خوردن و به من لااقل نگفتن تو از صبح گورتو گم

کردی از خونه بیرون حالا بیا یه چیزی کوفت کن... منو اگه از پرورشگاه نیاوردن پس دقیقا از کجا آوردن ؟


+++از نظر کتابخوندن به نظر خودم خیلی خوب دارم پیش میرم ، تو مهر ماه " عقاید یک دلقک ،

ماه کامل میشود ، فریدون سه پسر داشت و زهیر رو خوندم ( البته زهیر تازه تموم شده)"

و همین کتابخوندن شده دل خوشی این روزهام ، من نه دوست خیلی صمیمی دارم ، نه

خانواده م خیلی به حضورم علاقه دارن و بهم وابسته ن ، نه دوس پسر دارم و نه هیچ کسی که

کنارم باشه و استرسهامو درک کنه ، تنها چیزی که منو از بستری شدن تو بخش روان نجات داده

همین کتاب خوندنه ، یه دلخوشی واسه خودتون پیدا کنید ، تو دیوونه نشدنتون خیلی موثره....

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۳ ب.ظ
  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی