گزارش زنده ی یک زندگی

برای ا.د عزیزم

يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۹ ب.ظ

ا.د جانم سلام

من میدونم که تو هیچ وقت اینجا رو نمیخونی

حتی بر حسب اتفاق هم چنین صفحه ای رو باز نمیکنی که بخونیش

حتی به ذهنت هم خطور نمیکنه که کسی اینجا برات مینویسه...

کاش میتونستم خودم گوشی رو بردارم ، شماره ت رو بگیرم و بعد با جسارت بهت بگم

که میشه لطفا بمونی ؟ میشه نری ؟ نظر بقیه به درک ... تو بمون فقط

یا نه کاش اینقدر بهت نزدیک بودم که باهات تو یکی از کافه های شهر قرار میذاشتم و

موقعی که درست رو به روت نشسته بودم در حالی داشتم تیکه های بزرگی از بستنی

شکلاتی رو توی دهنم میذاشتم واست شکلک در میاوردم و میگفتم نمیشه نری؟ بعد مثلا

تو میگفتی "اره " و من کولی بازی درمیاوردم که یعنی میخوای بری ؟ بعد تو میخندیدی

از اون خنده ها که دندون های ریز و سفیدت پیدا میشه ، و من اون دندون نیشت که شاید فقط

چند میلیمتر از دندون قرینه ش بالاتر هست رو میدیدم و ذوق خندیدنت رو میکردم...

بعد تو بهم اشاره میکردی که یواش تر حرف بزن منم همچنان به کولی بازی و شلوغ کاریم ادامه میدادم

م میگفتم باید جوابمو بدی ، تو همچنان که قیافه ی متفکر به خودت میگرفتی و میگفتی صورت

سوالت غلطه آخه ، "نمیشه نری" یعنی چی ؟ منم خودمو روی صندلی جلو میکشدم و همونطور که

انگشتهای کشیده و لاغرت رو لمس میکردم بهت میگفتم " بهم بگو که میمونی " نه نه ، بهم" قول

بده که میمونی " بعد با چشهای خوش رنگت تو چشمام نگاه میکردی و میگفتی که " میمونم "

منم با یه نفس عمیق و صورتی که رضایت خاطر ازش میباره خوشحالیم رو بهت نشون میدادم...


چرا نمیشه ؟ چرا حتی برای یک بار هم نمیشه که واقعیت منطبق با این تفکرات و تخیلات من باشه ؟

چرا اون پسره ی خنگول با اون زن خنگ تر از خودش مانع خواسته ی من و تو میشن ؟

ا.د عزیزم یکی از آرزوهامه که اسمت رو با پسوند "جان" صدا کنم و همینطور که مستقیم دارم تو چشهای

خوش رنگت نگاه میکنم بهت بگم " خب یه بار دیگه بگو که کسی رو جز من دوست نداری " یا قیافه م رو

کج و کوله کنم و بپرسم "خب منو چند تا دوست داری "

ا.د عزیزم ، موهای پرپشت و حالت دارت ، پوست سفید و چشم های روشنت ،ابرو های کشیده ت ،

انگشتهای لاغر و کشیده ت و قد بلندت همه و همه همیییییشه تو ذهن من میمونه ... واسه همه ی عمرم

ا.د جانم اون روز که بر حسب اتفاق لباسهای همرنگ (یشمی) پوشیده بودیم خیلی کیف کردم

در ضمن ،لباس سر تاپا مشکی برازنده ی شماست ...


امیدوارم این هفته اخرین دیدار ما نباشه ... و اگر هست امیدوارم از هرجایی که ممکنه بهت خبر برسه که

من خواستار این دوری نبودم ...

کاش میتونستم بهت زنگ بزنم و اهنگ "چشمانت آرزوست ایهام" رو واست از پشت تلفن بخونم

یا کاش لااقل جسارت اینو داشتم که قسمتی از این اهنگ رو واست تکست کنم ، مثل این قسمت :

"بمان که عاشقت منم چرا تو میروی درآسمان قلب من ستاره میشوی بیا بمان که در شبم همیشه

همچو ماهی ، بمان که میکشد مرا تو را ندیدنت تو رفته ای و من هنوز و ادامه میدمت به گریه تکیه

میکنم مرا اگر نخواهی ..."


ا.د جان دوستت دارم ، کاش از یه جایی یه جوری به یه طریقی میفهمیدی ...


  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • يكشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۹ ب.ظ
  • سویل :)