گزارش زنده ی یک زندگی

شبتون بخیر :)

خب تکلیف کتابها و جزوه های این ترم تعیین شد

واسه این درسها قراره جزوه بخونیم : عفونی و خون و کودک2

و واسه اینها کتاب : اندوکرین و پوست و سوختگی و چشم و گوش و اتاق عمل و مغز و اعصاب

واسه تاریخ تحلیلی صدر اسلام هم جزوه و کتاب هر دو :/   یعنی ادم گیر این استادهای عقده ای درسهای عمومی نیفته :/

شهر ما  فقط 1 تا کتابفروشی داره که کتاب علوم پزشکی داره که اونجا هم کتابهایی که میخواستم رو نداشت

منم کتابها رو از سایت انتشارات سفارش دادم و امیدوارم به دستم برسه به زودی...


3 تا شیفت از کاراموزی قلب گذشت...1 تا عصر و 2 تا صبح

روز سه شنبه پرکارترین روز هفته م بود ، صبح دانشگاه بودم ، عصر بیمارستان ،شب کلاس زبان

ساعت 30 : 9 برگشتم خونه اینقدر خسته بودم که بیهوش شدم و فردا شیفت صبحش باز همون بخش قلب کاراموزی بودم...

از استاد این کاراموزی بگم... حرف نداره ...ماااااه ...خانم و با کمالات ... درد و بلاش بخوره تو سر هرچی استاد کارآموزی

عقده اییه...خیلی بهمون اعتماد داره ، تقریبا همه کار تو بخش بهمون میده ، خیلی هم بهمون احترام میذاره هم جلو

مریضها هم بقیه اساتید و پرسنل هم دانشجو های دیگه ، خلاصه که مطمئنم بعد ها دلم واسه این استاد و این بخش تنگ میشه...

کیسهای جالب این کاراموزی رو فرصت کردم واستون میگم ...


روز چهارشنبه خیلی خوشحال شدم که شیفت صبح رفتیم چون عصرش خالی بودم و میتونستم برم کارگاه شعر

3 هفته بود که نرفته بودم و دلم صرفا واسه اون فضا و جو تنگ شده بود ، تاکید میکنم واسه فضا و جو

مانتو شلوارم که ست بود رو پوشیدم و یه آرایش یواش ! کردم و رسیدم کارگاه ، با همه سلام علیک کردم و دست دادم

کیا بودن ؟ میم ، مستر کاف و 3تا خواهرهاش، سرگروه ، ع و خواهرش ، اون پسر جدیده ، دختر هم رشته و من

مطلب رو میم انتخاب کرده بود ، مثل همیشه مطلب طولانی و باز طبق عادت مهعود همون سبک مورد پسند میم ، رئال و کلاسیک

جلسه ی خوبی بود ، من که لذت بردم :) ، تازه اخر جلسه با اون دختر هم رشته خداحافظی نکردم و اگه از دستم ناراحت شده

خب به درک :))))))))))))))))))

 این ترم زبانم تموم شد و حالا من موندم و کلی مطلب نخونده و امتحان روز جمعه ی آینده و استادی که میگه شوخی و تعارف

نداره و میندازه :/ و هفته ی پیش رو که روزهاش ترکیبی از کلاس دانشگاه و کاراموزی قلب هستش ...


کافکا در کرانه قبل از روز تاسوعا تموم شد ، هرچی چشمم به جلد کتابش می افته با خودم میگم که چقدر حیف که تموم شد

کلی حس خوب موقع خوندن جمله به جمله ی کتاب تجربه کردم که کلمات از وصفش برنمیاد ...

اگه سورئال پسند هستید این کتاب رو از دست ندید

مرد داستان فروش (یوستین گاردر)هم قبل از مهر تموم شد ، علاقه ی شدیدم به این کتاب به دلیل شباهت شخصیت

خودم با راوی داستان هست ، هر دو مبتلا به اختلال شخصیت وسواس جبری :)

الان دارم عقاید یک دلقک رو میخونم ، اولین بار این کتاب رو سال 87 خوندم و خب خیلی مدت میگذره و فقط یه تصویر کلی از

داستان تو خاطرم بود و جزییات که زیباتر هستند رو فراموش کرده بودم ...


شبتون بخیر

از روزهای خنک پاییزی لذت ببرید :)

  • سویل :)

نظرات  (۲)

چ زود شد سه سال 
پاسخ:
:) اره زود گذشت ...
  • نلیسا 🌠🌟
  • منتظر کیسای جالبت هستم:))
    + والا اینجا که بیشتر شبیه روزهای گرم تابستونیه😑
    پاسخ:
    سمت شما هنوز سرد نشده ؟؟؟
    سمت ما هم هوا یه حالت بلاتکلیفی خاصی داره :/
    صبح وشب سرده در حدی که یخ میزنیم و ظهر ها میپزیم از گرما ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی