گزارش زنده ی یک زندگی

من روز عاشورا ، گوشه ای از درد عاشوراییان رو حس کردم

صبح رفتیم واسه عزاداری ، نزدیک اذان ظهر حرکت کردیم به سمت بیمارستان موعود

رسیدیم ، خواهر و شوهر خواهرش رو دیدیم ، خواهرش گریه کرد و گفت تا دیشب خوب

بود ، همین صبح بود که هوشیاریش رو از دست داد ، بهش امیدواری دادیم و وارد بیمارستان

شدیم ، شوهرش و مادرش جلوی در ICU در عجز و ناله بودند،شوهرش که منو دید یهو

بغضش ترکید ،شروع کرد به گریه کردن ، گفت دعا کن نفسم از رو تخت بلند شه ، رفتم

سمتش بغلش کردم و گفتم بلند میشه عزیزم ،توکل کن به امام حسین ،بلند میشه ،

گفتم بلند میشه و میاد ، میخواد دخترتونو عروس کنه ، گفت دعا کن بلند شه

افتاد رو زمین ، گفتم امام حسین هم دختر سه ساله داشت ، توکل کن به سه ساله ی

امام حسین ، گفت مادرت چهار سال پیش گفت که دستای حضرت رقیه کوچیکه ولی گره های

بزرگ رو باز میکنه پس چرا باز نکرد گره ی منو ؟ گفتم توکل کن باز میکنه

گریه کرد ، داد زد ، از زمانی که زنش رو دیده بود واسم تعریف کرد ، از زمانیکه فهمید سرطان

داره ریز به ریز واسم گفت و اشک ریخت و اشک ریختم ، تو دلم گفتم یا قمر بنی هاشم عاشورا

اینجاعه که من هستم ، یا زینب این آدما ک من میبینم صبر تو رو ندارن ، تو کمک کن اون زن

به هوش بیاد ، صدا کردم یا رقیه به سه ساله ش رحم کن ...

من اونجا عاشورا رو دیدم ، عاشورا رو حس کردم ، وقتی شوهرش گفت ، زنم بره خونم پی نداره

مردم از غصه ، گفت ببین زنم بره پی خونم رفته ، دیوارش نریخته که آجر بچینم درستش کنم

اون بره خونه ی من دیگه پی هم نداره ...

رفتم تو بیمارستان استادم رو پیدا کردم و به واسطه استادم ،با بدبختی منو تو ICU راه دادن

رفتم با پرستارش حرف زدم گفت حالش خوب نیس ،GCS ش 3 عه، چشماش رفلکس به نور

نداره، با HR بالا و BP پایین وارد فاز شوک شده ، deep coma که شوخی نیست ، نمیمونه ...

گفتم نع ، میمونه ، امام حسین کمک میکنه و بلند میشه از رو تختش ،خودمم میدونستم که

اونا درست میگن ولی نمیخواستم باور کنم

اشک ریختم و گفتم یا زهرا ، یا زینب کجایید ؟ عاشورا اینجاست...

وقتی از ICU بیرون اومدم ازم پرسیدن چی شد ؟ حالش چطوره ؟ گفتم خوب میشه

ان شاالله، میخواد بلند شه از رو تخت و برگرده سر زندگیش ، امیدواری دروغ خودمو به

بقیه تزریق کردم ... شوهرش برگشت خونه پیش 3 ساله ش و ما هم رفتیم خونه ، هر کی

از مردنش حرف میزد میگفتم نه ، زنده میمونه ، میخواد برگرده ،مطمئن باشید ...


سر شب بود ... زنگ زدن گفتن فوت کرد ... اون شب شام غریبان دخترش هم بود ، دختر

سه ساله ای که بی مادر شده‌بود ...بعد از گرفتن جواز دفن و گواهی فوت شوهرش اومد

خونه مون ، تو صورتم نگا کرد و گفت نفسم رفت ... انقدر گریه کرد که نفسش میگرفت

شب تا خود صبح بلند بلند گریه کرد ... صبح بلند شد بهم گفت خونه م خراب شد ...

گفتم نگو اینطوری ، توکل کن به حضرت زینب ، اون داغ برادر دیده ، هیچ کس دلش به اندازه

حضرت زینب خون نیست ، توکل کن بهش و ازش صبر بخواه ، آرومت میکنه ، گریه کرد

فقط گریه کرد و گفت نفسم ، نفسم رفت ...


تو مراسم ختمش تو مسجد حتی یک قطره هم اشک نریختم، اشکم انگار خشک شده بود ...


براش قرآن خوندم امیدوارم به دستش بره ، لطفا این متن رو که خوندید یه فاتحه بفرستید

واسه ی همه ی اهل قبور ، از بی وارث و بد وارث تا اون آدم مقرب ، ان شاالله که به دستشون

برسه ...


اون شبی که شوهرش اومد خونه مون و تا دیر وقت ازش تعریف کرد و همگی کنارش گریه

کردیم به قدری به نظرم دور میرسه که حس نمیکنم خودمم حضور داشتم ، حس میکنم واسم

تعریفش کردن و من فقط تصویر سازی کردم تو ذهنم

خدا به بازمانده هاش ، شوهر و دخترش صبر بده ...


+در مورد خودم فردا شب واستون مینویسم 

+متاسفانه از عمو جیمز هیییییییچ خبری ندارم


شبتون خوش ، تنتون سالم


  • سویل :)

نظرات  (۲)

  • بابای نرگس
  • آخی...
    خدایش بیامرزد
    خدا صبرتون بده
    پاسخ:
    ان شاالله
    ممنونم
    سلام

    خدا رحمتشون کنه ان شاءالله
    پاسخ:
    سلام
    ان شاالله

    ممنونم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی