گزارش زنده ی یک زندگی

امروز صبح رفتم دکتر و سوچور ها رو برداشت و یه کرم داد واسه جای زخمم

تقریبا چیزی مشخص نیس فعلا مثل جای یه جوش کوچیکه که دکتر گفت با

اون کرم از بین میره ، دیگه خال ندارم :)


نمیدونم این تنبلیم از چیه ، این کرختی که باید کتکم بزنن و از خونه ببرنم بیرون

صبح اگه به خاطر کشیدن بخیه ها نبود عمرا اگه از خونه بیرون میرفتم ، تو کل این

7 روز که دو تا سوچور رو صورتم بود فقط روز جمعه رفتم کلاس زبان ، غیر از اون

حتی در تراس خونه رو باز نکردم برم بیرون رو نگا بندازم ، حالا فکر نکنید کار این 7

روز بوده ها ، کلا اینجوری شدم،  تا مجبور نباشم پا از خونه بیرون نمیذارم ،

مهمونی ها رو با گریه میرم عین بچه ها قبل مهمونی رفتن 1 فصل اشک میریزم

که نمیام ولی با مقامت خونواده  روبه رو میشم و به زور میبرنم،  الان مشکل

جدیدم این تعطیلات تاسوعا و عاشورا س اینکه کل فامیل ها از شهرهای دیگه

جمع میشن شهر ما و من دوباره باید یه حجم مزخرفی از مهمونی های بی مزه

رو تحمل کنم ...

دلم میخواد فقط تو اتاق خودم باشم ، پیش تختم ،گوشیم و کتابهام و هرکسی بخواد

منو از اینها جدا کنه ، باعث ناراحتیم میشه


یکی دیگه از دلخوشی های این روزهام خنک شدن هوا ست ، کیف میکنم که دم صبح

از سرما بیدار میشم و میخزم زیر پتو و به روز خودمو گرم میکنم ، اگه چیزی بخواد باعث

رضایت روزهای آینده باشه اون قطعا سرد شدن هوا ست :)


+++آدم هی دلش یه چیزی میخواد ، هی میخواد ، هی میخواد ، هی تلاش میکنه

واسش ، هی التماس خدا رو میکنه واسش ، بعد که بهش نمیرسه میشه مث الان من

که دیگه هیچی نمیخوام ...

  • سویل :)

نظرات  (۱)

منم بدم میاد برم بیرون 
مهمونی رفتن و مهمون اومدن که از ازل متنفر بودم 
بیرون رفتن رو قبل تر دوست داشتم اما الان واقعا دیگه توان و حوصلشو ندارم 
پاسخ:
عین خودمی دوست جان :)  😁😉😄

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی