گزارش زنده ی یک زندگی

چشم رو هم گذاشتیم و شهریور رسید و این یعنی تابستون....تموم ...


خب حالا بگذریم از غم دوری تابستون... و بریم سراغ پست مخصوص 4شنبه ها


کارگاه شعر :

جونم براتون بگه که ... امروز عصر خیلی کسل بودم به شکلی که گفتم بیخیال اصن واسه

چی برم کارگاه ؟ بذار بخوابم ... مگه چه تحفه ای تو کارگاهه؟ بعد کلی کلنجار رفتن تو ذهنم

و نشخوار کردن برم و نرم تصمیم گرفتم که برم

بلند شدم و حاضر شدم و مثل همیشه آرایش خیلی ملایم داشتم و لباسهای تقریبا تیره

رسیدم کارگاه ، با خواهر مستر کاف سلام علیک گرم و احوال پرسی و سلام علیک یا بقیه

و بعدش دقت کردم دیدم واااای چقدر آدم جدید :/ کلی آدم جدید به جمعمون اضافه شده

بود ، خود مستر کاف و میم هم نبودن و اون دختر هم رشته هم نبود

مستر اومد و بعدش چند نفر دیگه و بعد سالن تقریبا پر شد که میم رسید

کنار من جای خالی بود ولی نه به اندازه قرار دادن یک صندلی، به زور 1 صندلی

جا کردیم و میم نشست پیش من :) خیلی ذوق کردم ، دلم میخواس همون موقع

گوشیم رو دربیارم و از خودم و میم سلفی بگیرم :)))) تو دلم گفتم خدا میشه این

قاب دو نفره ثبت بشه واسه همیشه ؟؟؟

زمان گذشت و من از کنار میم بودن ذوق میکردم :) 

وسط ذوق کردن من اون دختره ی هم رشته اومد :/ + استیکر تهوع

کتاب رسید دست من ، حین خوندن رسیدم به یه اسم عجیب خارجی :/

نتونستم بخونم ، اون دختره هم رشته و یکی از پسرا ی جوری خندیدن

ی جوری مث دست انداختن

جدی گفتم به من نخندید، ناراحت میشم ، اون دختره ی (از این به بعد به جای هم

رشته بهش میگم بیشعور) بیشعور گفت : ههههه با هم بخندیم :/

تو دلم گفتم مرض .  مستر کاف خندید و گفت دقیقا به شما میخندیم :/

تو دلم گفتم درد و ادامه ی داستان رو خوندم

حرفهایی که رد و بدل شده بود خیلی واسم مهم نبود

بیشتر واسم مهم بود که این جلسه رو آمدم و الان کنار میم نشستم :) 

میم معلوم بود از آرایشگاه اومده

پشت گردنش مرتب بود و تمییز خط افتاده بود:) بوی میم رو به راحتی حس میکردم

میتونستم کفشهای مشکی واکس زده ش رو به دقت نگاه کنم :)


گذشت ، اون دختره ی بیشعور دیر اومده بود و سرگروه بهش میگفت تو که دیر اومدی

جریمه ت باید بری بستنی بخری،  اونم گفت که هفته آینده میخواد کیک " دست پخت"

خودشو به مناسبت جشن تولدش بیاره :/ و این کلمه ی دست پخت خودم رو چنان

محکم میگفت که انگار میخواس هسته اتم بشکافه :/

این شوخی ها هم گذشت و آخر جلسه رسید ... سرگروه گفت مطلب هفته آینده رو

کی آماده میکنه و هیچ کس اعلام آمادگی نکرد :/  به من نگاه کرد ، گفتم من هفته آینده

نیستم ، بعد این دختره ی بیشعور یه دفعه بلند گفت اوووووه تو چقدر کم سعادتی :/   :|

که نمیتونی دست پخت منو بخوری :|

واااااای من مونده بودم تو این حجم از بیشعوری و خودخواهی

وااااقعا ذهنم خالی بود از کلمه و نمیتونستم جوابشو بدم ، فقط نگاهش کردم

بعد که همه بلند شدن از آقای سرگروه باقی آدما خداحافظی کردم و با یکی از

دخترا دست دادم و سمت این آدمو نگاه هم نکردم ، میم بیرون ایستاده بود و

رفتم از اونم خداحافظی کردم و از ساختمون رفتم بیرون

یه دفعه دیدم یکی صدام میکنه ، فهمیدم اون دختره س

گفت ناراحت شدی ؟ من شوخی کردم :/

گفتم هیچی نگو خیلی عصبانی ام ، هر حرفی میخوای بزنی بعدا

الان عصیانی ام ممکنه هر حرفی بزنم

اونم رفت و منم با عصبانیت تمام یه مسیر طولانی رو پیاده رفتم

انقدر عصبی بودم که طولانی بودن مسیر رو حس نکردم ...

این دختره بار اولش نبود که اینجوری حرف میزد

قبلا هم به من تیکه زیاد اومده بود و از این مدل حرفها زیاد زده بود و

من چون نمیخواستم محیط وبلاگم آلوده کلماتش بشه ازش نمینوشتم


نمیدونم شما که این متن رو بخونید به من میگید بیشعور یا اون

ولی پذیرای هرگونه نظر و عقیده از سوی شما هستم

استثنا این یار نظرات خصوصی خوانده شده و جواب داده میشوند :)

دقت کنید فقط نظرات خصوصی ساکنان بیان پاسخ داده میشود


  • سویل :)

نظرات  (۲)

متنفرم از اینایی که هر چی از دهنشون در میاد مبگن بعد هم برچسب شوخی بهش میزنن 
پاسخ:
آخ که حرف دلمو زدی :)))
خیلی خودخوری کردی و خانمی کردی جلوی جمع جوابشو ندادی
من اگر بودم وقتی گفت کم سعادتی نمیتونی ...  یه لبخند ملیح میزدم می گفتم اتفاقا خدا خیلی به من لطف داشته دستپخت تو رو نخورم که  طول عمرم زیادتر میشه :)
پاسخ:
واقعا اون لحظات بهم سخت گذشت x جان
آخ کاش تو اون لحظه جای من بودی و جوابشو میدادی ... دیگه مطمئنم واسه همیشه ساکت میشد :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی