گزارش زنده ی یک زندگی

ناهار خونه ی آقای دکتر بودیم

آقای دکتر مهمونی گرفته بود واسه ی تولد پسرش که امروز 10 روزش شده بود

آقای دکتر خونه شون رو تازه عوض کرده بود ،خونه نبود که قصر بود ! آقای دکتر یه خانمی

رو آورده بود واسه پذیرایی از مهمونا و جمع و جور کردن مهمونی

برادر زن آقای دکتر ، یه همسر زیبا داشت ، این خانوم شده زن دوم این آقا ، همین آقا

یه پسر 10 ساله از همسر قبلیش داره که من واسه اولین بار میدیدمش و هر بار که

نگاهش میکردم دلم انگار ضعف میرفت که دست روزگار این پسر رو از مادرش جدا کرده...

زن دوم و شوهرش با هم میرقصیدن و من فکر میکردم از دست دادن برادر و پدری که

بهشون وابسته ای تو یه تصادف چقدر میتونه سخت باشه ...


پسر کوچولوی آقای دکتر ، پسر نبود که ، ماه بود ، سفید و خوشگل :) 



+شما ها هم مثل منید که از هیچ چیز لذت نمیبرید یا من افسرده ام ؟

من هیچ چیز بهم حال نمیده ، نه عروسی ، نه مهمونی ، نه رقصیدن، نه حرف زدن

نه کتاب خوندن ، نه درس خوندن ،نه بیرون رفتن و نه هیچ چیز و هیچ کار دیگه ای...

نمیدونم قبلا به چه چیزایی فکر میکردم ولی الان نزدیک 1 ساله که فقط به خودکشی

فکر میکنم ، به شیوه های مختلفش با و بدون خونریزی! 


+کامنت خصوصی نذارید

  • سویل :)

نظرات  (۲)

  • بابای نرگس
  • یا خدا
    خود کشی چرا؟
    پاسخ:
    شما رو ارجاع میدم به آرشیو وبلاگ
  • مهبد یحیائی
  • ...

    خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست

    اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

    از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست

    «کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

    خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!

    خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

    می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود

    می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

    گم شده در وسط این همه میدان شلوغ

    بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

    ...


    #سیدمهدی_موسوی

    پاسخ:
    مهدی موسوی که عالیه
    ممنون

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی