گزارش زنده ی یک زندگی

از خودم بدم میاد که مطیعم،از اینکه بابامو دوست ندارم ولی چون دلم نمیخواد و گاها حوصله شنیدن حرفهاشو ندارم خودم پیشاپیش از قانون های وضع شده ی قبلی اطاعت میکنم ، از اینکه خطا نمیکنم ، از اینکه کج نمیرم، از اینکه جوونی نمیکنم، خیلی بدم میاد ،خیلی حالم بده از اینکه من خیلی محصورم نسبت به دخترای هم نسل خودم ...
دلم میخواد همه ی خطاهای عالم رو انجام بدم صرفا به خاطر اینکه خطایی به اسمم ثبت شده باشه ، دلم میخواد به خانواده م دروغ بگم که فلان جا بودم در صورتی که واقعا نبودم صرفا به خاطر اینکه دروغ گفته باشم... من دلم میخواد از این حصاری که خانواده واسم ساخته بیرون بپرم یه جوری که انگار کنن هیچ وقت محصور عقایدشون نبودم ...
  • سویل :)