گزارش زنده ی یک زندگی

بابام هر جا تونسته منو کوچیک کرده

پیش هر کسی که تونسته

از دوست و همسایه و فامیل و هررررکی

هرجا تونسته با یه لحن بعد یا فحشی چیزی ضایعم کرده

درست مثل امشب

پیش همین همسایه ای که من باهاش رودربایستی دارم ...

از بعد این رفتارش حس خفگی دارم ، دلم میخواد بمیرم راحت بشم

چرا من نمیمیرم ؟ جدا خدا واسه چی منو نگه داشته ؟ آخه من که غیر مردن چیزی نمیخوام

یعنی میخوام ... ولی وقتی نداده اونا رو ... خب مرگ هم بده من راضی ام صدام در نمیاد

فقط بمیرم راحت بشم ...

بابام عین این مامور های ساواکه، داد میزنه ، فحش میده ، بعد میپرسه چرا ناراحتی

بعد که میگم چرا ناراحتم بیشتر داد میزنه و بیشتر فحش میده ...

من خیلی خسته ام از زندگی

خیلی اذیت میشم

هیچی ار روح و روانم نمونده از بس کوچیک شدم و فحش شنیدم

شدم یه بدبخت منزوی که فقط یاد گرفته فحش بشنوه

خداااا میشه تمومش کنی ؟ زندگیمو میگم ... تو که اون ادمایی که میخوام رو بهم نمیدی

خب چرا منو نمیکشی راحت بشم ؟ این همه جوون میخوابن و صبح دیگه بیدار نمیشن ...

ی بارم من ... یه بارم من تموم بشم

چی میشه مگه ؟؟؟ 

  • سویل :)