گزارش زنده ی یک زندگی

خب امروز اولین جلسه دوره دوم کلاس عکاسیمم بود

آموزشگاهم رو عوض کردم ، اون آموزشگاه پارسالم روز کلاساش میشد همون روز

کارگاه شعر و من علی رغم اینکه اون ذوق و شوق قبل رو واسه کارگاه شعر ندارم

اما نمیخواستم کاملا از دستش بدم ، تو این آموزشگاه هم همون استاد قبلی هست

و کلاسا تو همون ساختمون کارگاه شعر برگزار میشه :)

امروز بعد کلاس دیدم مستر کاف داره با استادم حرف میزنه، اینجوری شدم :/

بعد وسایلم رو جمع کردم رفتم بیرون و مستر رو دیدم و سلام کردم و راجع به کلاس

صحبت کردیم ، گفت میخواسته با استاد حرف بزنه که روز کلاس عوض شه و اونم

بتونه بیاد ، بعد من چون منتظر مامانم بودم که بیاد کارگاه و بعد بریم خرید ، موندم تو

ساختمون و گرم صحبت با مستر بودم ، مستر موهاش تمییز و تازه کوتاه شده بود ،

ریش هاشو مرتب کرده بود و اون پیرهن زرشکیه که من خیلی بدم میاد ازش رو پوشیده

بود ، موقع صحبت چند بار تو چشماش خیره شدم و یاد اون موقع ها افتادم که عاشقش

بودم ، اون موقع ها همه زندگیم انگار بسته بود به نگاهش... آخ که چه روز هایی بود ...

مستر خیلی حرف زد از کلاس عکاسی دوره قبلش ، از همکلاسهاش، از اینکه چه فعالیت

های فرهنگیی داره و حتی از کلاس زبانش ، اینکه اصن چی شد که شروع کرد به انگلیسی

خوندن و رسید به TTC ، بین صحبتش مامانم زنگ زد که بیرون ایستاده ، به مستر نگاه کردم

و گفتم خوشحال شدم از اینکه دیدمش و خداحافظی کردم ازش و اومدم بیرون ...

دلم میخواست دوسش داشته باشم ، دلم میخواست عاشقش باشم ولی... زمان واقعا

تصمیم ها و علایق آدمو عوض میکنه ...

  • سویل :)