گزارش زنده ی یک زندگی

خب من قرار بود ننویسم

ولی نمیشه

نمیتونم

دیوونه میشم

الانم کم ندارم از دیوونه ها


+این هفته بعد از 4 هفته رفتم کارگاه شعر، میم بود ، مستر کاف نبود ، میم خداااااای اعتماد به نفسه

میگفت من 4 تا کارآموز دختر دارم تو شرکت ، خب من ظاهرم خوبه :/ وضع مالیم مناسبه،  اونا هم میدونن من تنهام ممکنه هر فکری بکنن :/ ولی من خیلی حواسم هست که روابطم رو مدیریت کنم :/

و تاکید میکرد که خیلی خوب میتونه روابطش رو مدیریت کنه ، من دارم سعی میکنم فکر کنم که از این حرفهاش منظوری نداشته ، شما هم همینطور آیا ؟


+عمو جیمز رو دیدم بالاخره ، براش گفتم حرف استادم رو ، آدرس یه دکتر که رژیم خام خواری میده تو تهران رو بهش دادم ، تو شهر خودمون یه کارشناس ارشد تغذیه بهش معرفی کردم که اگه پیش اون

تهرانیه نرفت لااقل اینو بره ،امیدوارم بره. .. عمو جیمز اصن رژیم غذایی رعایت نمیکنه و این منو میترسونه... وقتی بعد این همه مدت دیدمش واقعا حس کردم دلم براش تنگ شده بود ... دلم میخواست بغلش کنم ،جای عملش رو نوازش کنم و ببوسم و بهش قول بدم که سرطان تو بدنش پیشرفت نمیکنه و قراره خییییلییییی روز دیگه نفس بکشه ... قراره خیلی روز دیگه زنده باشه و زندگی کنه ، وقتی پشت گردنش و جای بخیه ی جراحی مخچه ش هست رو میدیدم دلم ضعف میرفت و دلم میخواست گریه کنم ...


+من واقعا حالم خوب نیس ، این چند روز اخیر واقعاااا خواب و خوراکم گریه بوده ، گریه م وقت نداشته ، وقت و بی وقت اشک میریختم و گله میکردم پیش خدا که خدا پس تو کی میخوای به داد دل من برسی که حالم خوب شه ... بابام همچنان اذیت میکنه با حرفهاش و این باعث میشه من بیشتر گریه کنم ،انقدر حال افسردگی دارم که امروز با آهنگ "قرص قمر بهنام بانی" هم اشک ریختم :/  :|  دیگه ببینید چه حال داغونی دارم ...


  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی