گزارش زنده ی یک زندگی

ظهر مهمون مادربزرگه بودیم، همه فامیل مادری جمع بودن،تو همون شهر کوچیک و خونه ی نقلی نوساز :)
بعد ناهار یه کوچولو درس خوندم تو شلوغی ولی بعدش که پسر دایی ها فوتبال میدیدن دیگه واقعا درس خوندن محال بود.شام با مامانم بود غذاهای مامانم شهره ست به خوش پختی تو فامیل :) واسه شام ماکارونی و خورش کرفس آماده کرده بودیم ، من بگم 1 رشته ماکارونی برنگشت تو اشپزخونه باور میکنید ؟ :) خورش کرفس هم فقط به اندازه غذای دو سه نفر موند ؛)
+تا قبل از اینکه بفهمم"او"اینجا زندگی میکنه از این شهر بدم میامد، امروز با یه ولع خاصی تنفس میکردم :*) ،شاید مسخره به نظرتون بیاد ولی همین که میدونستم جای جای این شهر قدم زده و نفس کشیده واسم کافی بود ...
  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی