گزارش زنده ی یک زندگی

این روزها به هررررچی میخوام فکر کنم همون آدمی که تو پست
قبل ازش نوشتم میاد جلو چشمم با تمام زجرهایی که کشیده...
نمیدونم تو اینجا با چه اسمی ازش بنویسم
اول اسمش میم هست و میترسم تو نوشته هام با اون پسره میم
کارگاه شعر قاطی بشه :/   :)))
اول فامیلیش هم ب هست و باز میترسم با اون ب که قبلا ازش
گفتم قاطی بشه :/   اسیر شدیم :/
بابت همین تصمیم گرفتم اینجا با اسم مستعار "عمو جیمز" ازش
بنویسم ، واقعا نمیدونم این اسم از کجا اومد ، فقط یهو اومد تو ذهنم
همین :)
خلاصه که فکرم درگیرشه... فکر میکنم اگه یه روز نباشه من خیلی
خیلی خییییلییییی زیاد گریه خواهم کرد  .... دعا کنید نرسه اون روز ...


امروز رفتم آرایشگاه و موهامو سپردم به آرایشگر ، گفتم کوتاه کن تا
هرجا احساس میکنی موها حالت مرده دارن، تا هر جا تو ساقه موهام
 شکستگی میبینی قیچی کن بریز زمین ،موهامو با آرامش خیس کرد
و نگاه کرد و گفت خیلی کوتاه میشه ها ؟!  گفتم بشه مهم نیس
دست به قیچی شد و موها رو ریخت رو زمین ...
کارش که تموم شد دست بردم پشت سرم ... یه لحظه دلم ریخت
از اینکه اون همه مو قیچی شد و ریخت رو زمین ...

دلم که میگیره باید برم آرایشگاه ، این که برم و ظاهرم رو مرتب کنم کلی
حالمو عوض میکنه ، الان دلیل دل گرفتنم خودم نیستم ، فکرم درگیر عمو جیمزه...
  • سویل :)

نظرات  (۱)

کوتاه کردن مو کاری می کنه خون به مغز برسه، من هم شنیدم :}
پاسخ:
ااااا جدی ؟
من نمیدونستم!  جالب بود !

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی