گزارش زنده ی یک زندگی

دیگه طاقت نیاوردم و رفتم کارگاه شعر

امروز نشستیم تو حیاط ، هوا خیلی خنک بود و کیف میداد اونجا بشینی

خیلی هم حیاطشونو خوشگل کرده بودن

یه حوض مربعی شکل که کفش کاشی های لوزی خوشرنگ چسبیده بود و

ماهی گلی ها توش شنا میکردن... صندلی های چوبی گه هرکدوم یه رنگ بودن

قرمز ، آبی ، زرد ... بابت چینش صندلی ها جای من خود به خود افتاد دقیقا کنار

مستر کاف ، همون لحظه فکر کردم اگه الان چند ماه پیش بود از شدت ضربان بالا

یه بلایی سرم میامد ولی الان انقدر راحت و بی خیال نشستم کنار مستر :)

جالب بود برام ، واقعا این که اون حس و اون حجم از علاقه یکباره ررررفت برام جالبه...

وسط داستان دوم ، من داشتم میخوندم که حوصله م سر رفت و گفتم : اه چقدر

نویسنده ریز ریز توصیف کرده همه چیزو آدم حوصله اش سر میره :/

"ی" خندید و گفت من عذر خواهی میکنم بابت توصیفات زیادش :)

منم کم نیاوردم و گفتم : خواهش میکنم بهش بگید دیگه اینجوری ننویسه :|   :)))

میم خیلی خوشتیپ شده بود یه تیشرت فیروزه ای پوشیده بود با

کتونی فیروزه ای بعد بند ساعتشم فیروزه ای بود با شلوار لی تیره رنگ ، حقا

که خوش سلیقه ست

جای عبداللهی خالی بود ...

خوب بود جلسه ولی از نیمه ی جلسه به بعد واقعا تمرکز نداشتم

نمیدونم چرا 

کلا این مدته تمرکزم کم شده

گند زیاد میزنم

بازم نمیدونم چرا....


  • سویل :)

نظرات  (۳)

شما هم ریز ریز توصیف کرده بودید :)
پاسخ:
:)
آخه این روزانه نویسی هست تقریبا
و توصیف ریز ریز رو میطلبه
ولی اون داستان واقعا توضیحاتش بی مزه بود ...
شوخی کردم :)
بعضی از داستان ها توصیف های اضافی دارن
پاسخ:
بله همینطوره :)
به همین وقت عزیز، ان شالله شفا پیدا کنند...
پاسخ:
انشاءالله ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی