گزارش زنده ی یک زندگی

امروز صبح زبان داشتم

خودم ناراحت بودم که دارم بی تکلیف میرم سر کلاس ولی خب

واقعا درگیر زنان و کلیه خوندن بودم...

کلاسم 4 ساعته ، تصمیم داشتم 2 ساعت اول رو فقط بمونم بعد اجازه

بگیرم بیام خونه

خب کلاس شروع شد و درس راجع به شروع گفتگو بود

اینکه چه جوری یه گفتگو رو شروع کنیم ، چه جمله هایی رایج هست، چه

اصطلاح هایی به کار میره و اینا ، بعد رسیدیم به اینکه آدم هرکس رو برای اولین بار

میبینه یه حسی بهش داره ، مثلا از یکی خوشش میاد از یکی نه ، فکر میکنه یه

نفر مهربونه و یه نفر بد اخلاق و از این دست

این شد که موضوع بحث نیمه ی اول کلاس که من حضور داشتم شد بحث راجع به

اینکه ماها اولین بار استادمون رو دیدیم چه حسی داشتیم بهش

من گفتم فکر کردم یه آدم عصبانی هستی که بلد نیست بخنده :/

خب همینو فکر کردم دیگه ، قرار بود صادق باشیم !

بعد که همه نظرشون رو گفتن ، من گفتم حالا نوبت شما

بگید اولین بار که ما رو دیدید چه حسی داشتید ! همه خندیدن و تایید کردن که

آره استاد بگید

اولین نفر من بودم ...استاد گفت به نظرم اومد باهوشی... بعد ی ذره مکث کرد و

گفت... : میدونی تو خیلی شبیه مامانهایی! شبیه مامانهایی که 2_3 تا بچه دارن

و خیلی مسئولیت پذیرن  ، از اینا که صبح پا میشن بچهاشونو میذارن مهد کودک!!!!!!!!

همه خندیدن .... و اکثرا تایید کردن،  دروغ چرا ؟ منم ذوق کردم :)     خندیدم و گفتم شاید

به خاطر پوششم باشه که اینجوری فکر میکنید .

یه دختر 16 ساله تو کلاس داریم که اکثرا من پیشش میشینم، با هم حرف میزنیم و کنار

همیم دیگه  ، استاد بلند خندید و گفت وقتی میشینی پیش "ک"_همین دختر 16ساله_

حس میکنم مامانشی! !!!!!!!!!!!!!!!  یه کوچولو ناراحت شدم، گفتم حالا پوششم محجب

هست ولی اینقدر پیر میزنم ؟؟؟؟؟  :(  :/

گفت نه نه نگفتم پیری ، کلا استایلت،  رفتارت، مدل پوششت تو رو یه دختر کامل نشون

میده ، لبخند زد و اضافه کرد : درست شبیه مامانها

ذوق کردم...خوش گذشت بهم استاد اینجوری گفت ، همون لحظه فکرم رفت پیش

مستر کاف و میم ... گفتم ببینی اونا هم همینجوری فکر میکنن ؟

( اضافه کنم که: من که تمام استرس های هفته م رو تو همون  هفته ای 2 ساعت

کارگاه شعر تخلیه میکردم ، الان رکورد زدم و 3 هفته ی متوالیه که نرفتم :)   )

حالا ظاهر من چ جوریه :

تقریبا هیچ وقت مانتوهای جینگیلی مستون نپوشیدم،گل گلی و با رنگ های عجیب

اصولا مانتوهام رنگهایی دارن که جلب توجه نمیکنن _مشکی ،سرمه ای ،طوسی

،کرم ، یشمی _ قدشون بلند ، آستین بلند ، همیشه باید مانتوهام یه کمربند

تزیینی داشته باشه :) ،فرقی نداره روسری میپوشم یا شال یا مقنعه ،

هر کدوم باشه محجب میپوشم ، آرایشم یه کرم ضد آفتاب رنگی و

یه رژ لب ، اگه خیلی بخوام سنگ تموم بذارم ریمل !

البته تازه این شکلی محجب شدم ، از حدود بهمن ،یا شایدم دی 96 ،

کسی ازم نخواسته این شکلی بشم ،کسی از من حجاب نخواسته ،

خودم فقط خودم با حجاب راحت ترم  :)

خلاصه که آدم میتونه با مانتو بلند و روسری محجب بشه مث مامانا :)



+ تو رو خدا ،دم افطار ، سر اذان ،دعا کنید واسه همه ی مریضا

از خدا بخوایید بهشون سلامتی بده ، بخوایید از بند بیماری نجاتشون بده

به خدا هیییییییچی سلامتی نمیشه ...

+دلتون خوش ، تنتون سالم :)

  • سویل :)

نظرات  (۳)

عزیییزم...
تصور دیگه ای داشتم از استایلت ...
حس میکردم ژیگول پیگول طوری باشی :دی 
عزیییزم...
تصور دیگه ای داشتم از استایلت ...
حس میکردم ژیگول پیگول طوری باشی :دی 
پاسخ:
:))))))
ژیگولی بودم ، منتها تغییر دادم ظاهرمو :)
سلام سویل جانم 
چطوری دختر گل ؟ 
نه عزیزم ناراحت برای چی ؟ راستش خیلی این روزا مشغول یودم کمتر فرصت کامنت گذاشتن داشتم . 
تشبیه جالبی بود مامان بودن , حالا باز خوبه تو شکل مامان هایی , من مثل مامان بزرگ هام :))))
پاسخ:
مرسی گلی بابت پاسخت
خدا رو شکر عزیزم ، همه ش حس میکردم ازم دلخور باشی 😘
ای بابا چرا مامان بزرگ؟ ؟ :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی