گزارش زنده ی یک زندگی

کلاس زبانی که از تابستون 96 شروع کرده بودم خصوصی بود . من و یه دختر دیگه با

استادمون که خانوم جوونی بود ، تا دی 96 با هم بودیم ،و منم از کلاس راضی بودم

تا اینکه قرار شد یک ماه امتحان های منو نریم کلاس و بعدش رو بریم

امتحانا که تموم شد اون دختر همکلاسیم بهونه آورد که من امتحان ارشد دارم و وقتم

کمه و نمیام کلاس :/ . کسی هم تو اون آموزشگاه نبود که همسطح من باشه و با

ساعت های خالی من هماهنگ بشه .... خلاصه منم رفتم آموزشگاه های دیگه تعیین

سطح شدم و یه جا رو انتخاب کردم ،این کلاسم قرار بود از اسفند شروع بشه :/ ولی

نمیدونم استاد ، بچه ها یا آموزشگاه کدوم بود که برنامه رو به هم زد و کلاس افتاد واسه

اینور عید ، اینجا دیگه 2 نفره نیس ،نیمه گروهیه، 6 _7 نفریم، یه کلاس فشرده ی 4 ساعته س.

که الان فقط 2 جلسه رفتیم

راستش استادش رو دوس دارم ، کتابایی هم که میخونیم رو دوس دارم ، ولی بچه های

کلاسو.... نه خیلی

از اون موقع که میرم کارگاه شعر انتظارم از آدما تو برقراری ارتباط بالا رفته و این چیز خیلی

خوبیه به نظرم ، این همکلاسها _دختر و پسرشون_ اون شکل برقراری ارتباط رو که بچه‌های

کارگاه شعر بلدن ،بلد نیستن ... منم اینجوری دوس ندارم ، تازه 2 تا پسر هبل/حبل هم داریم

تو کلاس که با سن بالا همچنان مغزشون مثل پسرای 15 ساله س + استیکر تهوع

یکیشون احتمالا خدا بخواد انگار که قراره نیاد ... مث اینکه کلاس واسش سنگینه و میخواد

بره ترم پایین تر بشینه ... خداکنه بره :|  

دیگهههههه. ... اها کلاس خیلی انرژیمو میگیره ،طوری که وقتی میام خونه دیگه تا شب

هیییییییچ کاری نمیتونم بکنم ... هیچی ....

حالا اتفاق باحالی تو کلاس افتاد میام براتون میگم :)

  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی