گزارش زنده ی یک زندگی

عاشقی

میخوام اینجا چیزی که برام اتفاق افتاد و جالب بود رو براتون بگم:

+سال 94 که بی حد و اندازه عاشق سالار شده بودم ، درست یادمه یه عصر بارونی شهریور ماه بود که داشتم از

تراس خونه منظره ی روبه رو رو نگاه میکردم و از خنکی هوا و بوی بارون لذت میبردم، تو دلم یه از خدا خواستم که خدااااااااا

لطفا سالارو واسه من نگه دار ، واسه خود خود خودم ...من فقط سالارو ازت میخوام ... حدود یک هفته بعد اتفاقی افتاد که

از ته دل احساس کردم سالار ررررررررفت ...فقط به خدا میگفتم من اون شکلی التماست کردم واسه اینکه سالارو واسم نگه داری

بعد این بود جوابم ؟ ... مدتی به شیون گذشت ، داشتم به نبودن سالار عادت میکردم که جرقه ی امکان به وجود امدن رابطه ی

جدید خورد ، دوباره از خدا خواستم که سالار رو بهم بده و واسم نگهش داره ... ابان 94 بود که.................................

تمام ...............همه ی روباهای خوشگل رو آب برد و تمام

من موندم و تنهایی ...گذشت ...به هر سختی بود گذشت ولی دل من انگار نمیخواست نداشتن سالارو باور کنه

میدونشتم دخترایی که میان تو زندگیش فقط واسه سرگرمین و از این بابت که موندگار نیستن خوشحال بودم ؛ تا اینکه

مهر یا آبان 96 بود که فهمیدم سالار ازدواج کرده ...سالاری که میگفت دختر دکتر میخواد و منو به خاطر پرستار بودن ول کرد

با یه دخنر کارشناس علوم ازمایشگاه ازدواج کرد .....

بگم با فهمیدن این خبر دنیا رو سرم آوار شد باور میکنید ؟

++اردیبهشت 96 ؛ ماجرای "ب" تقریبا شروع شده بود . دوستی و عشق و عاشقی در ظاهر نبود ، ظاهرش یه رابطه ی

محترمانه ی دوتا هم دانشگاهی بود . منتها باطنش عاشقی ...

حالا بگذریم از کثافت کاری های ب که بعدا رو شد و من خوشحال شدم که رابطه ای شکل نگرفته ولی همون روزای اردیبهشت

که فکر میکردم ب بهترین مردیه که من میتونم تو زندگی داشته باشم ، زیر همون بارونهای بهاری از خدا خواستم " خدا ب رو واسم

نگه دار ، فقط واسه خود خودم" و مدت کوتاهی بعد این دعا دست ب رو شد و تمام.....

+++برسیم به آبان 96 ، به روزایی که فکر میکردم مستر کاف همون پسر سن زیادِ قد بلندِ فرهیخته ی منطقی ِ از نظر مالی تامین ِ

که من میخوام...به روزایی که تو کارگاه شعر وقتی مستر کاف رو میدیدم از شدت هیجان ضربان قلبم میرفت میچسبید به 200...

آخ که چه روزایی بود ... یادمه دوست داشتن مستر کاف مصادف بود با کاراموزی درمانگاه زنان

یه بار بعد درمانگاه خسته و کوفته خوابیدم و بعد با صدای اذان مغرب بیدار شدم و رفتم پشت پنجره ی تراس و بیرون رو نگاه کردم

دیدم زمین خیسه و تازه بارون گرفته ...در رو باز کردم تا هوای سرد پاییز و بوی نم بارون با هم خوردن تو صورتم ...

بارون تند تر شد و من باز زیر همون بارون از خدا با التماس و زاری خواستم که مستر کاف رو واسم نگه داره .....

وااااااااااااااااااااااااااااای ......چی به سر حسم به مستر اومد ؟ خودتون بهتر میدونید

مستر کاف مثل سالار ازدواج نکرد ، مثل ب اهل کثافت کاری نبود ، ولی دل من خالی شد از دوست داشتنش...

++++تو کتاب کیمیاگر پائولوکوئیلو گفته : اگر چیزی برای بار اول اتفاق بیفته ؛ 2 حالت داره :

ممکنه دیگه هیچ وقت تکرار نشه

ممکن هم هست برای بار دوم تکرار بشه ؛ و اگه بار دوم هم درکار بود ، حتما بار سومی هم هست .( البته این عین جملات

نیست فقط مضمونشه ) /// ما خودمون هم یه ضرب المثل داریم که شاید خیلی جدیش نگیریم : تا 3 نشه بازی نشه

این مضمون همون حرف پائولوعه

حالا اینا رو واسه چی گفتم ؟ واسه اینکه بگم میترسم به خدا بگم " خدا <فلانی> رو واسه من نگهدار" میترسم فورا از

دستم بره ... و همچنین الان 3 بار این اتفاق افتاده ... آیا وقت آن نرسیده که ایمان بیاورم و حس کنم که چهارمین نفر

موندنیه و رفتنی نیس ؟؟؟؟؟

+++++از اون موقع که حس کردم دوستم داره و دوسش دارم جرئت نکردم بگم خدا "او " رو واسه من نگدار و دایم تو

ذهنم دنبال یه دعای دیگه ام .....


شبتون خوش... عشقهاتون پایدار ...

من برم بخوابم که فردا شیفت صبح کاراموزی ام ....

  • سویل :)

نظرات  (۱)

چقدر سخت بهتون گذشت
پاسخ:
خیلی :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی