گزارش زنده ی یک زندگی

این مدته که بابا این کاره جدیدو شروع کرده اصلا به شکل عجیبی اخلاقش خوب شده

_بزنم به تخته _ به جاش مامانم .... مامانم جای اون موقعهه بابامو خووووب پر میکنه

چرا این 2 نفر اینقدررررر منو اذیت میکنن ؟

مامان مامانم مریضه،  مث همه ی مامان بزرگا قند و فشار خون زده به هم ولی الان مشکلش

چشمشه،  من نمیدونم دقیقا مشکل چیه یا علت چیه ولی هرچی الان مامان بزرگم درست

نمیبینه، نکه مشکل دوربینی و نزدیک بینی باشه ،میگه انگار یه پرده افتاده جلو دیدش و

واضح نمیبینه، خب مامانم حق داره نگران و بی قرار باشه ولی نه اینکه دیگه منو بابامو با

بی حوصلگی آزار بده. ...

چند روز بود بهم سپرده بودن هتل وابسته به سازمانشون رو واسه عید تو شهر یزد رزرو کنم

مث باقی سایت ها اینجا هم ما کلی سرکار بودیم ولی بالاخره دیروز تونستم 2 شب تو یزد

رزرو کنم ، خودم خیلی ذوق کردم خیلی ها چون یزد هم خیلی از شهر ما دوره هم من تا حالا

نرفتم ، منتظر بودم مامانم وقتی فهمید کلی خوشحالی کنه ولی فقط گفت " باشه مرسی"

همین ... برگه ی پرینت رزرو اتاق هنوز تو خونه ولو مونده :/  و منم برش نمیدارم ببینم مامانم

تا کی میخواد بهش بی تفاوت باشه ، اصلا انتظار این همه سردی رو نداشتم

نگم واستون از دعوای امروزمون که فقط مایه ی سر درده. ...

فقط همینو میگم که من بی اندازه تنهام

اون از مامان و بابام

اون از خواهرم که ازدواج کرده رفته یه شهر دیگه

اون از تنها دوست صمیمیم که واقعا نمیدونم چرا ولی از مرداده ندیدمش

و منی که خواهر و برادر دیگه ای ندارم ، دوستی ندارم ... من هیچ کسو ندارم

در همین حدی که نیاز نباشه این حرفها رو اینجا بگم از تنهایی ، فقط 1 جفت گوش شنوا باشه

واسه بی قراری هام ، واسه بی حوصلگی هام حتی واسه تو فاز مانیا رفتن هام ...

همیشه از تنهایی میترسیدم و الان دچارشم... دورم آدم زیاد هست ولی هیچ کدوم اون 1 نفری

که باید باشه نیست ، من تنهام  و تنهایی بی اندازه اذیتم میکنه، خسته م میکنه ،کلافه ام میکنه

درست مثل الان ...

خدا لطفا میشه تموم بشه ؟ یا زندگیم یا تنهاییم. ... با تموم شدن جفتش موافقم

  • سویل :)