گزارش زنده ی یک زندگی

بعد از امتحان مادر و نوزاد راه افتادیم به سمت شهر خواهر
با اتوبوس از این vip ها ، ما پولدار ؛)

تو مسیر اول 1 داستان کوتاه از "دریا روندگان جزیره ی آبی تر" خوندم و بعد هوا و به دنبالش
ماشین تاریک شدن و چشمام نمیکشید از طرفی صدای فیلم هم نمیذاشت تمرکز کنم و کتابو
کنار گذاشتم و فیلم رو دیدم "فیلم 21 روز بعد " راستش جذبم نکرد و توضیحی هم راجع بهش ندارم
بعد از دیدن فیلم هم هندزفری تو گوشم بود و چند تا آهنگ گلچین شده پشت هم تکرار میشدن
بعد از 5 ساعت رسیدیم شهرشون،  تا از ماشین پیاده شدیم با مامانم احساس کردیم داریم یخ
میزنیم :/  شهرشون برخلاف تصور خیلی سرد شده بود
تو سالن انتظار نشستیم و دامادمون آمد سراغمون :)
اضافه کنم که بابام همراهمون نبود _ دلیلشو میگم تو پستهای اینده_
خلاصه رسیدیم خونه خواهر :)
خونه ی خواهر تو یه شهرکه وابسته به یکی از ارگان های دولتی که ورود و خروج به شدت کنترل میشه ، تو محوطه باید حجاب اسلامی کامل داشته باشی و مغازه های مورد نیاز ضروری زندگی
توی همون محوطه پیدا میشه ، شهرکشون طوطی داره :)
طوطی های همه رنگ رو درختا البته اینا مال انتهای شهرکه اون قسمتش که دیگه مسکونی نیس
دیگه این شهرک تقریبا خارج از اون شهره ، و فاصله ش تا شهر تقریبا 15 دقیقه راه یا ماشین هست
که از داخل خود شهرک مینی بوس و ون داره واسه شهر
تمام افراد ساکن شهرک از کارمندهای شهرک هستن و همه خانم ها محجبه
دیگههههه خواهرم اینا تازه آمدن تو این شهرک ، حدود 3 ماه ، قبلا تو خود شهر بودن
به نظر من اینجا از اون شهر اصلی بهتره
تو روز اینقدررررر ساکته که حد نداره ، صبح ها هیچ وانتی تو شهرک نمیچرخه و مردم رو بی خواب نمیکنه.....  انتهای شهرک پارک هست واسه بچه ها و تو شهرک صدای بازی بچه ها نمیپیچه
خلاصه که از نظر من عالیه واسه زندگی ....
فردای اون روزی که رسیدیم رفتیم شهر ، شهرشون ارزونیه :) من خریدهامو میذارم شهر خواهر انجام میدم :) البته این سری خرید زیادی نداشتم و 1 پالتو خریدم 100 تومن :)  ، چیزی که اگه تو شهر خودمون میخواستم بخرم لااقل 300 واسم آب میخورد ،
تو شهرشون یه  امام زاده هست که مردم اونجا معتقدن حاجت میده
بعد از خرید رفتیم زیارت ، اونجا اول از خدا مستر کاف رو خواستم _اون موقع هنوز اون اتفاقا نیفتاده بود_ و بعد کمی فکر کردم و گفتم خدا هر کی با این خصوصیات،  و واسه خدا خصوصیاتش رو ردیف کردم
و تاکید کردم خدا لطفا زودتر ، من از سینگلی خسته شدم ...
فردای اون روز که میشد روز جمعه قرار بود واسه ناهار بریم رستوران
ی رستوران وابسته به همون ارگان
واسه رسیدن به اونجا حدود 1 ساعت تو راه بودیم و تو مسیر طبیعت و کوه ها رو دیدیم و از 3 تا گیت امنیتی رد شدیم .  گیت ها واسه این بود که به همه اجازه ورود نمیدادن
خلاصه رسیدیم .، رستوران هم قسمت سنتی و تخت داشت هم مدرن و میز و صندلی
ما نشستیم رو تخت و واسه ناهار جای شما خالی شیشلیک سفارش دادیم
من اولین بارم بود شیشلیک میدیدم و میخوردم :)  و حقی که عالی بود به من که خیلی چسبید
روز بعدش هم خونه موندیم تا عصر بشه و ساعت بلیطمون برسه و برگردیم خونه ...
این سفر خیلی با آرامش بود
من فکر میکنم قسمت اعظم آرامشش به خاطر عدم حضور بابام بود
اگه بابام میامد حتما ی روزش رو لااقل از دماغ من یکی درمیاورد. .....
  • سویل :)

نظرات  (۲)

کلا این فیلمایی که تو اتوبوسا میذارن تعریفی نداره، بعد جالب اینجاست که سه ماه بعد دوباره بخوای همین مسیر رو با اتوبوس بری باز همین فیلمو نشون میدن:|

چه جای خوبیه شهرک خواهرتینا، چقدر آرامش دارن
پاسخ:
اره نمیدونم چرا در مقابل پخش فیلم خوب مقاومت میکنن :/
خیلی جای خوبیه ...آآآآآآآآرامششششش مطلق :)
به منم حسابی خوش گذشت با خوندن پستت :) 
من عاشق این اتوبوس vip هام ولی خب مادر خانمی گفتن شیرشون رو حلال نمیکنن من با اتوبوس بیام :)) 
همیشه به خوشی
و اینکه انشاءالله یه مرد خیلی خیلی خوب قسمتت بشه ؛ نه از این مستر کاف های گذرا... یه خیلییی خوبش 
پاسخ:
ممنون :)
شاید شما راهت طولانی باشه و دیگه مامانها هستن و کلی نگرانی :)
مرسی عزیزم ، انشاالله :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی