گزارش زنده ی یک زندگی

این پست فقط شرح وقایع روز چهارشنبه ی گذشته ست

اسمها یا مخفف شدن یا مستعار هستند.

تو خونه  که بودم واسه رفتن کلی ذوق داشتم ، حاضر شدم یه ارایش خیلی کم شامل کرم و رژلب و ریمل ، ابروهامو شونه کشیدم و مرتب کردم ، پالتویی که از شهر خواهر خریده بودم رو پوشیدم و شال همرنگش رو سرم انداختم و موهامو ماهرانه زیر شال پنهون کردم طوری که فقط گردی صورتم پیدا بود

از خونه بیرون اومدم و سوار اولین تاکسی که رسید شدم و خودمو رسوندم به کارگاه

کوچه ای که به ساختمون کارگاه منتهی میشه ،آفتاب نمیگیره و بابت همین کوچه یخ بسته بود و منم با قدم های کوچیک اما سریع به سمت در ورودی ساختمون رفتم ، وارد شدم و سلام کردم به سمت قسمت معهود رفتم ، اون روز هیچ دختری تو جمع نبود فقط 4 تا اقا که مستر کاف ، میم و یه پسری که اولین بار بود میدیدمش و یه اقایی که بار دوم سوم بود میدیدمش بودند ، داستان رو شروع کرده بودند _ داستان کوتاه نوازنده های ویولن سل -ایشی گورو _ میم داشت میخوند که من سلام کردم ، همه جوابو دادن و ولی مستر حتی سرشو بالا نگرفت ، میم در حالی که کتاب توی دستش بود منو نگاه کرد و سلام کرد و حالم رو پرسید (1) .با فاصله ی یک صندلی از مستر کاف نشستم و گوش کردم

نیمه های خوندن میم بود که عبداللهی، پسر شوخ جمع ، رسید بعد از سلام و احوال پرسی با جمع نشست .

میم داستان رو میخوند و به هر قسمت نا آشنا که میرسید توضیحش میداد من با اینکه حواسم به جای دیگه بود به میم نگاه میکردم

کتاب دست به دست خونده میشد و میگشت و همزمان آهنگی در فضا پخش میشد، از این موزیکهای بی کلام ،رسید به یه آهنگی که علیرضا آذر روش دکلمه ی هم مرگ2 رو خونده ، هربار این اهنگو میشنوم حالم بد میشه ، معلوم بود که بی قرار شدم هی پاهامو که انداخته بودم روی هم عوض میکردم و دستامو به هم فشار میدادم میم فهمید و اشاره کرد که چی شده ؟ گفتم آهنگش ، آهنگش غمگینه و آزار دهنده س ، مستر کاف حتی سرشو بالا نیاورد ببینه من چی میگم .... به دنبال شکایتم از آهنگ صداش کم شد.

گفتم اسفالت کوچه یخ زده بود ، دم در ورودی ساختمون میبایست کفشاتو خشک کنی که کف سالن رو گلی نکنی ولی خب کسایی که حواسشون نبود این کارو نکرده بودند : مثل عبداللهی و مستر کاف

میم به من نگاه کرد و به آبی که از کفش مسترکاف و عبداللهی میچکید با نگاه اشاره کرد و دوتایی پقی زدیم زیر خنده ، باز مستر کاف حتی سرشو بالا نیاورد ...

میم خیلی پسره شیطونیه ! باز وسط خوندن بچه ها بود که یه دسته کلید بزرگ از جیبش دراورد و شروع کرد به تکون دادنش و زیر زیرکی میخندید، این دسته کلید جزیان داره __ دو هفته قبل تو همین جلسه میم بی اراده و حتی بی غرض همین دسته کلیدو تو دستش میچرخوند که یکی از خانمها با نگاه بهش تذکر داد میم شوخیش گرفته بود و دسته کلید رو محکم تر تکون میداد تا بیشتر صدا بده :)))) و همونطور زیر زیرکی میخندید که من با خنده گفتم آقا ما میخواییم گوش بدیم شما اگه خودت نمیخوای گوش بدی اجازه بده ما گوش بگیم ، که میم و مستر بلند خندیدن و میم دسته کلید رو گذاشت تو جیبش __ حالا پیرو اون روز شروع کرده بود ... باز من نگاهش کردم و من و میم و عبداللهی پقی زدیم زیر خنده و عجیبه که مسترکاف اصلااااااااا توجه نکرد ....اصلا ...

کتاب رسید دست من و من اروم و بی استرس شروع کردم به خوندن ، همیشه قسمتهای +18 این کتاب خارجی ها میرسه به من :/

__ زن : اون دوست دخترت نبوده ؟ یعنی میخوای بگی اصلا بهش دست هم نزدی __ :/

همینطور داستان رو میخوندم و بقیه گوش میکردند ... خسته که شدم کتاب رو دادم دست مستر کاف

میونه ی خوندن مستر کاف بود که میم به من گفت اونجا سرده که نشستی بیا بشین جای من ، و نشست دوتا صندلی اونورتر

من گفتم ممنون من راحتم جام خوبه ، گفت به هرحال اونجا خوب نیس

منم دیدم زشته اگه نرم ، رفتم و نشستم جای میم __ اون ساختمون تو هر اتاقش 2 تا از این بخاری ابسال های بدون لوله داره از اینا که فقط هون قسمتی که هستن رو گرم میکنن

خلاصه کتاب و بحث راجع بهش تموم شده بود تقریبا و خواهر مستر کاف رسید ، گفت این نزدیکی ها کار داشته و اومده سر بزنه

بعد گفت فلانی گفته عکس بگیرید از جمعتون تا بذاریم کانال

دوربین رو دادن دست عبداللهی که عکس بگیره

همینطور که من داشتم میگفتم من خیلی بالای مجلس نشستم و اجازه بدید من جامو عوض کنم اون بدون اینکه چیزی بگه عکس گرفت :/

من دستام تو هوا بود تو عکس :/   خواهر مستر کاف هم انگار داشت میگفت o      :/    پسرا هم که مث قیافه طبیعیشون کج و معوج :/

عکسو نگاه کردم و با خواهر مستر کاف کلی به قیافه هامون خندیدیم و بعد گوشی رو داد دست یکی دیگه و خلاصه ی عکس یهویی

از ما انداختن واسه کانال

تو جلسه که نشسته بودم و همچنین بعد جلسه داشتم به این حد خنثی بودن مستر کاف فکر میکردم

به این که من چقدر بدبختم که خودمو درگیر ی چنین ادم یخی کردم :((((((

احساس کردم ذهنم هرزه شده .... سال 94 با سالار ، اولای 96 با "ب" اواخر 96 هم مسترکاف :(

چرا من اینکارو با ذهنم کردم ...

چرا خودمو درگیر رابطه ی عاطفی یک طرفه کردم ...

پشیمونم .... خیلی ....

اینکه از میم نوشتم ، فکر نکنید که ذهنم درگیر میم شده ها ، اینها فقط واسه مقایسه بود ، مقایسه میم و مسترکاف

مستر کاف هم میتونس احوال منو بپرسه ، میتونس صندلیش رو بده من کنار بخاری بشینم ، میتونس مث ادم لااقل یه لبخند خشک و خالی بزنه....

ولی امان از ادم سرد ....   البته این احتمال هم میره که جایه دیگه گرم میشه ....

به هرحال ذهن من الان خالی از هر جنس مذکری هست .

همین .


  • سویل :)

نظرات  (۲)

کامنتم کو؟😕🙁
پاسخ:
تایید شد :)
میدونی ؟
هر وقت یه ادم تظاهر به بی تفاوتی می کنه بیشتر از همیشه متوجه مسائل هست !!
پاسخ:
چی بگم ؟
یعنی انقدر عوضیه ؟.......... :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی