گزارش زنده ی یک زندگی

با اینکه فردا امتحان دارم و هنوز 100 ص کتاب نخونده دارم رفتم کارگاه شعر، اولش مستر کاف نبود و من کلی ناراحت شدم که نیست. حدود نیم ساعت بعد از شروع جلسه رسید و وقتی آمد کلی تو دلم ذوق کردم ، دفعه های قبلی خیلی مرتب لباس میپوشید،این دفعه به قدری نامرتب بود که حس میکنم نظرم راجع بهش عوض بشه...
این بار بیشتر باهاش حرف زدم، درحالی که لبخند میزدم تو صورتش نگاه میکردم و آخرش هم ازش خداحافظی کردم و آمدم بیرون ، الان خوبم،تپش قلب هم ندارم :)
+ببخشید که کامنت ها تایید نشدن من دسترسیم به نت کمه و اکثر پستهام پیامکی هستن ،درست مثل همین یکی :)
+مواظب خودتون و کسایی که دوستشون دارید باشید :)
  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی