گزارش زنده ی یک زندگی

فردا کارآموزییم شیفت عصره و این یعنی نمیتونم مستر کاف رو ببینم ،

این هفته علاوه بر قرار هر هفته ، حافظ خوانی هم دارن ،به مناسبت شب یلدا

خیلی دلم میخواد برم

خیلی دلتنگ شدم

خییییلییییی

الان ناراحتم ، خیلی ناراحتم، این دوست داشتن هم مثل بقیه ، راه به جایی نمیبره و از

این ناراحتم ، از اینکه دوست من زیر چادر هر غلطی دلش میخواد میکنه اخرم اسمش

دختر سنگین و چادریه....از اینکه اون راااااااحت با دوس پسرش هرجا بخواد میره ،اسمش

هم گذاشتن : ما دوست نیستیم قصدمون ازدواجه :/

از این ناراحتم که من تنهام ، که من دلم واسه مستر کاف تنگ شده و با این برنامه ریزی

های کارآموزی ها ،احتمالا هفته بعد هم نبینمش. ... 

یا حالا مثلا ببینمش ، که چی ؟چی میشه ؟ فقط ضربان قلب منه که میره بالا ، فقط نفس

های منه که به شماره می افته ...اون چی؟  اون اصلا حس میکنه ؟؟؟

  • سویل :)