گزارش زنده ی یک زندگی

بله ، بالاخره تایم پیدا کردم که پست غیر پیامکی و طولانی بفرستم :)

+غذا خوردم، شربت معده هم خوردم ،عسل و آب جوش هم خوردم ولی هنوز معدم میسوزه ... :(

+بگم براتون از نیدل شدنم

سه شنبه ی 2 هفته ی پیش بود که باز با بابام دعوام شد ،باز سر هیچی ،واقعا سر هیچی ...

و طبق معمول و دعواهای گذشته شروع کردم تو اتاق بیصدا آبغوره گرفتن و شکایت به خدا

و آخرش با عصبانیت گفتم دیگه بسه ،دیگه تمومش کن ،من واقعا خسته شدم از زندگیم و جرئت

خودکشی ندازم فقط تمومش کن دیگه ...

اینارو به خدا گفتم و مشغول کارهام شدم ،شد روز 4شنبه و رفتم بیمارستان بخش ارتوپدی

همون اول های ساعت ،رفتم بالا سر یه آقای حدود 30 ساله که 2 تا پاش گچ بلند گرفته بود ،هپارین

بزنم ....هپارین رو زدم و ...سوزن رو از دست آقا کشیدم بیرون و صاف کردمش تو دست خورم .....

واااااای همون موقع دنیا پیش چشمم تار شد ... بدون اینکه بقیه دارو هاش رو بدم تند برگشتم

استیشن و به استادمون گفتم ،پرستارای بخش سوال کردن با کی نیدل شدی ،گفتم تخت فلان

گفتن نگران نباش اون سالمه _آخه اون روزا 3 تا بیمار HIVمثبت تو بخش بودن_ ولی من بی قراری

میکردم ،رفتم پرونده ی بیمار رو خوندم ،بنده خدا پااااک ،هیچی تو پرونده ش نبود ،حتی قسمت

مصرف سیگار هم علامت منفی زده بودن ،ولی خب من میترسیدم و باید احتیاط میکردم ،بعد از

بی قراری هام دیگه فرستادنم کنترل عفونت و اونجا همه چیز رو شرح دادم و یه فرم پر کردم از 

اطلاعات خودم و بیمار و هماهنگ شد از بیمار نمونه بگیرن ....خلاصه خیلی اعصابم خورد بود

بعد از اینکه از اتاق سوپروایزر کنترل عفونت آمدم بیرون یاد حرف دیروزم به خدا افتادم ....

و تو دلم با به آه غلیظ گفتم خدا من گفتم تمومش کن نه اینکه زجر کشم کنی ...

خلاصه بعد از مبلغی گریه و آه و ناله به خدا قول دادم که اگه مریض هیچیش نبود و به دنبالش یعنی

منم سالم بودم دیگه حرف از مردن و خودکشی و اینا نمیزنم و سعی میکنم از روزایی که بهم

دادی نهااااایت استفاده رو بکنم...فقط من سالم باشم ...همبن بسه

این موضوع نیدل شدن رو به مامان بابام نگفتم ،فقط به خواهرم گفتم ...اونم انقدر نگران بود که حد

نداشت .،روز یکشنبه که جواب آزمایش آمد و بهش گفتم منفی بوده پشت تلفن زد زیر گریه ..

اره خدا جای حق نشسته ،این جوری آلوده شدن خیلی ظلمه، خدا حواسش هست بهت ،

مواظب خودت باش و از این حرفها ...

از اون روز دیگه فکر مردن و خودکشی نکردم ...وقتی بابام اذیت میکنه سکوت میکنم و سعی

میکنم با یه کار دیگه فکرمو مشغول کنم که گریه م نگیره ،از اون روز قدر زندگیمو جوونیمو و روزهامو

میدونم....خدا رو شکر سالمم

به خدا هیچی سلامتی نمیشه

خیلی طولانی شد

بقیه ش پست بعدی ...

  • سویل :)

نظرات  (۱)

خوبه که به پدر مادرت نگفتی
درسته نزدیکترین هات هستن ودلسوزترین هات 
ولی کلا مدل اکثرشون اینجوریه که به جای هر حرف و دلداری مدام شروع میکنن سرزنش کردن و اعصاب به هم ریختن 
خداروشکر که به خیر گذشت :)
پاسخ:
اره واقعا ، خدا رو شکر
هم سرزنش هم نگرانی بیش از حد  ، اگه مامانم میفهمید که الانم منو میفرستاد آزمایش :/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی