گزارش زنده ی یک زندگی

تقریبا نیم ساعته رسیدم خونه

و الان دارم واسه شما مینویسم

خب...واسه ی دو پست قبل از قابلیت پست پیامکی بیان استفاده کردم

چون اون لحظه ها اینترنت دم دستم نبود و میخواستم حتما ثبت بشن

صبح بعد از کلاس آشنایی با قرآن، برگشتم دانشکده ،قرار بود مطالب اون 

کار طب مکمل رو ببریم واسه استادش

رفتم طبقه اول دانشکده و منتظر همگروهی هام بودم که "ب" رو دیدم :/

همگروهی هام رسیدن و رفتیم طبقه دوم دنبال استاد که تا از پله ها رفتم بالا

چشمم خورد به موهای جوگندمی جهانبخش. ..... واااااای ضربان قلبم که رفته بود

واسه 120 .... قلبم داشت میامد تو حلقم ، کنترل عضلاتم رو نداشتم

اون پسر همگروهیم آمد کتاب بده دستم گوشیم از دستم پرت شد ،خم شد گوشیم

رو بده کتابه هم افتاد ، نمیتونستم رو پاهام وایسم. .... واااااای خدا لعنتت کنه جهانبخش

+حالم خوب نیس ،خسته ام ، سرم پر درده، از در آمدم سر صدای زیاد تلویزیون با بابام بحثم

شد و من برگشتم تو اتاق و در رو رو خودم بستم ، مامانم برخلاف همیشه طرف بابامه

هیچکس نه منو دوست داره ، نه منو میخواد نه میتونه تحمل کنه. .... من تنهام

حالم از این تنهایی بده

دلم میخواد بمیرم

دوباره برگشتم سر پله ی اول ....  افکار سوساید از سرم خارج نمیشه

به هزار مدلش فکر کردم، انقدر دقیق نقشه ریختم که مو لا درزش نره

چرا من باید تو 22 سالگی این حال رو داشته باشم .... خدا کجایی بشنوی؟

  • سویل :)