گزارش زنده ی یک زندگی

سلام :)

شاید حوصله تون نکشه بخونید ،نشخوار های یه ذهن خسته ست ....

جونم براتون بگه که اسم اینجا رو گذاشتم گزارش زنده ی یک زندگی که زیاد بیام و زیاد از

خودم بنویسم

ولی واقعا نمیشه، واقعا فرصت نیست

+حالا مکه چه کار میکنم که اینقدر وقتم پره ؛  درس میخونم :) ، بله همه ی درسام رو خووووب

و از رو رفرنس میخونم، با وسواس طوری که جمله جمله ی کتاب رو بفهمم و دیدم نسبت به

بیماری هایی که تو این ترم میخونیم کاملا باز بشه ،به علائم ،تشخیص های بالینی ،تشخیص های

آزمایشگاهی ، درمان طبی و مراقبت های پرستاری

درسها رو از رو رفرنس میخونم میخوام از الان یه طوری بخونم که واسه ارشد همون سال اول قبول

بشم ، نه مثل کنکور که تو دبیرستان به اون حد تسلط لازم نرسیدم و بابتش کلی عذاب کشیدم

دیگهههه خیلی درگیر ترجمه ام، واسه همون طب مکمل که گفته بودم ، هر کاری که ازم برمیاد رو

باید تا شنبه تحویل بدم ، همین خیلی روزهامو پر کرده

+این روزا کمتر میرسم کتاب غیر درسی بخونم ، صفر نبوده ها ولی کم شده و از این بابت ناراحتم

+دیگه اینکه رابطه م با بابام خوب نیست واقعا ، به قدری این مدت اذیتم کرده که ساعت هایی که تو

دانشگاهم خیلی راحت ترم ،خونه هم که میام خودمو تو اتاق حبس میکنم ، در رو میبندم و مشغول

کارهام میشم . اصلا تو خونه صدام در نمیاد ، مگه در حد چند کلمه حرف با مامانم

عین غریبه ها میام شام و ناهار میخورم و بدون اینکه لب تر کنم کمک مامانم ظرف میشورم 

( درستش "ر" نداره خودم میدونم ) و سرمو میندازم پایین میرم تو همون اتاق تنها میمونم 

واقعا این اسمش زندگی نیس ، جهنمه

الان 2 روزه بابام خونه نیس، شهر دیگه ای کار داشته تا شنبه هم نمیاد و شاید باور نکنید

که من الان دارم بهترین ساعت هامو میگذرونم. .....

+ ی چیزایی راجع به "ب" به گوشم رسیده که واقعا میگم خاک بر سر من با این انتخابم

"ب" از اون پسراییه که امروز با این دختره میره شمال بعد فردا با اون یکی میره دربند بعد

پس فردا با یکی دیگه میره مهمونی :/    همین بس که در حال حاضر با 3 تا دختر همزمان

دوسته :/   همزمان ها !

+یه پسری هست تو کلاسمون که از من کوچیک تره، پسر خوبیه _چیزی که تا الان نشون

داده که خوب بوده _ تو کلاس هوامو داره اگه _فلانی_ حرفی بزنه سریع جوابشو میده

ی طوری که دهنش بسته شه دیگه کاری با من نداشته باشه ، با وجود این راحت بودن ها

من خیلی با احترام باهاش برخورد میکنم و البته اونم همینطور یعنی میخوام تاکید کنم که

رابطه احساسی و عاطفی و عشق و عاشقی نیست . چند روز پیش تو آزمایشگاه میخواستن

با لانست از نوک انگشت من خون بگیرن، خون نمیامد :/ چند تا از دوستام امتحان کردن و واقعا

خون نمیامد، فقط سرانگشتهای من سوراخ سوراخ شده بود و خودم شک کردم که زنده ام یا نه :/

دیگه آخر سر این پسره اومد گفت میشه  من امتحان کنم ، منم گفتم اره مشکلی نیست و دستم

رو بردم جلو و بالاخره این آقا موفق شد 2 قطره خون از انگشتم بگیره و من و دخترایی هم که دورم

بودن خندیدیم و ی کم ذوق کردیم و اینا ، بقیه پسرای آزمایشگاه ی جوری نگاهم کردن که انگار....

واقعا مونده بودم از طرز نگاهشون و فکری از نگاه اونا بهم منتقل شد .... واقعا نمیدونستم چه کار

کنم....  واقعا اعصابم خورد بود ، بعد از اون روز یکسری حرف ها به گوشم رسید پیرامون همون

موضوع خونگیری که واقعا اذیتم کرد ....واقعا .  حرفی برا گفتن ندارم ، واقعا رابطه ای نیست ولی

بقیه نظر دیگه ای دارن. ...  نظرشون اذیتم میکنه

+کلی بخوام بگم خیلی حالم خوب نیست ، هم سر موضوع بابام ، هم این آقا پسر همکلاس با مرام،

هم درسهام و هم اینکه من واقعا ذره ای تفریح ندارم. ...واقعا . هیچی ، حتی 1 ساعت بیرون رفتن با

دوستام هم ندارم یا تو خونه ام ،یا دانشگاه، یا بیمارستان و همه ش درگیر درس و آموزش ....

مدت طولانیی هست که دوربینم رو حتی از تو کمد در نیاوردم  :( ، اون همه با اشک و آه و ناله دوربین

خریدم که بذارمش تو کمد :(

  • سویل :)

نظرات  (۲)

خیلی خوبه که اوضاع درسات خوب پیش میرن، آخه یادمه پارسال خیلی راضی نبودی، اینکه امسال اینهمه تلاش می کنی و داری جلو میری عالیه سویل و دقت کردی همین روزایی که آدم صبح تا شب تو تکاپو هست و شب خسته تر میخوابه چقدر راضی تره از خودش؟ 
اختلاف با اعضای خانواده به خصوص پدر و مادر هم واقعا عذابه، می تونم حس و حالتو درک کنم اینکه آدم تو خونه ی خودش و در کنار نزدیک ترین آدمای زندگیش آرامش نداشته باشه خیلی بده و همه جوره آدمو از درون داغون می کنه، به قول یکی از دوستان بلاگر، آدما از یه سنی به بعد دیگه نمی تونن با خانواده زندگی کنن و نیاز دارن مستقل بشن، فقط حیف که تو ایران با این مسئله هنوز عجیب و غریب رفتار می کنن:(
پاسخ:
اوهوم .... اره پارسال که خیلی از نظر روحی حالم بد بود .... واقعا کناز نیامده بودم با رشته
و دانشگاهم. ...
اره واقعا ، اون روزایی که به بطالت میگذره آدم انگار شب موقع خواب عذاب وجدان داره ....
چقدر خوبه که یکی هست حالمو درک کنه ... اره واقعا سخت و بده ...

سلام سویل جان :) 
ممنونم بابت تبریکت ^_^
خوبه که دل مشغولی هات رو کارای مثبت پر کرده 
 بابت حرف پسرا هم راجع به اون همکلاسی اهمیتی نده ... بعضی هاعادتشونه حرف نامربوط بزنن همین که خودت میدونی پسر ِ ازت کوچیکتر و رابطتون رسمی واست کافی باشه تازه واکنش که نشون بدی میگن حتما یه چیزی هست که ناراحت شده !
پاسخ:
سلام x عزیزم
خواهش میکنم دوست خوبم :)
آره واقعا خودمم این حال و حتی این دل مشغولی ها رو دوست دارم:)
واقعا بعضیا بی جنبه ن ، خدای بی جنبه ن ، خدای آدم ندیده .... ی جوری
آدمو نگاه میکنن و لبخند ژکوند میزنن که آدم دلش میخواد بزنه با دیوار یکیشون کنه ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی