گزارش زنده ی یک زندگی

تو دانشگاه، همون روزای اول با ی دختری دوست شدم که پیش از شروع دانشگاه هم

میشناختمش، از دوران راهنمایی، دیگه من تنها و اونم تنها و این شد که با هم دوست شدیم.

روزای اول فکر میکردم چه شانسی آوردم که با این دختر همکلاس شدم  ،هم سنم که هست

از قبل هم که میشناسمش و دختر سبکی هم نیس،مورد آخر بیشتر از بقیه توجه م رو جلب میکرد.

بعد ی مدت به یه سری اخلاقای بدش پی بردم، مثلا اینکه فکر میکنه آدمی که شوهر نکنه

انگار هیچ کاری نکرده :/ ...و کلا ازدواج مهم ترین هدفش هست :| ...دیگه اینکه وقتی به یکی

به هر دلیلی حسادت کنه شروع میکنه به دست انداختنش، با هر چیزی که بتونه...یا تیپش رو

مسخره میکنه یا قیافه ش رو ،چند باز غیر مستقیم بهش گفتم که این کار خوبی نیس ،تو از

فلانی خوشت نمیاد، اکی قبول ،دیگه به قیافه ش چه کار داری ...تو کتش نرفت که نرفت. ...

فکر میکردم با هر کس این رفتارو داشته باشه لااقل با من اینجوری نیس ...تا ....

ادامه دارد ...............

  • سویل :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی