گزارش زنده ی یک زندگی

از تقریبا 1 ماه پیش شنیده بودم که اول بهمن ماه گرفتگی میشه

و تصمیم داشتم ازش عکس  بگیرم

دیشب که از بیمارستان اومدم تصمیم داشتم تا حدود 11:30 صبر کنم که ماه گرفتگی بشه و

ازش عکس بگیرم ، ولی یادم رفت و زود خوابیدم

شت واقعا ... شت

اینم شد زندگی آخه ؟  چرا من باید چیزی رو که دوست دارم کنار بذارم برم سراغ کارهایی که

حالم ازشون به هم میخوره ؟؟ چرا باید اعصابم اینجوری آشغالی بشه ؟؟ چرا منو به زور عضو

کمیته تحقیقات دانشکده کردن و مجبورم واسه همایشهای چرت و پرت کشوری مقاله بدم که

اسم دانشگاهمون بره بالا ؟ مگه من باید اسم اونجا رو ببرم بالا ؟؟  من حالم از کارهای زوری

به هم میخوره مخصوصا الان که یادم می افته 1 ماه واسه این ماه گرفتگی صبر کرده بودم و از

شدت خستگی از دستش دادم ....

عمو جیمز برگشته شهرمون،  برگشته سر کارش ، تو مرکز بودم ، حس کردم صدای عمو جیمز

میاد ، بعد با خودم گفتم توهم زدی ها اون تهران عه ، باز با دقت گوش کردم دیدم نه صدای خودشه

رفتم جایی که صداش میامد و از لای در نگا کردم دیدم بلهههههه خود خودشه

میخواستم همونجا برم در رو باز کنم و بهش سلام کنم بعد حس کردم شاید درست نباشه

صبر کردم ساعت ناهار و نماز ، دیدم تو همون اتاق نشسته ، در زدم و سلام کردم اول معمولی

جواب داد سلام و بعد مث ادمایی که دقت میکنن و نگام کرد و گفت ااااا سلااااام و از جاش بلند شد

و ازم احوال پرسی کرد ، گفتم خیلی خیلی خوشحالم که برگشتید ولی بیشتر نمیتونستم بگم

چون همه ادمای اونجا نمیدونن عمو جیمز مریض بوده ، خلاصه که خیالم راحت شد

مطمئنا بدنش از سرطان پاک نشده ولی اونقدری حالش خوب هست که برگشته سر کار ...


امروز اولین روز کارآموزی روان 2 بود ، خب دوباره بخش اعصاب و روان هستیم و با تکالیف نفس گیرش

تکالیف این ترمش جوریه که کلی هم خرج میذاره رو دستمون ....

هعیییییی ... برامون آرزوی موفقیت کنید ! ممنون


شب سردتون بخیر ...

همچنان داره برف میباره :)

و همچنان من همه ی دلایل واسه غر زدنم رو کنار گذاشتم و دارم لذت میبرم از این زمستون بی نظیر


دقت کردید شبهای برفی چه سکوت عجیبی دارن  ؟  و چقدر دلنشین ؟  من عاشق آسمون قرمز رنگ

برفی ام :)


خدا جونم ، این چند روز وفور نعمتت تو شهرمون دو تا دعا داشتم ، دو تا خواسته داشتم ، تا ابد یادم

میمونه چی ازت میخواستم ... تا ابد ...


چند تا موضوع که میخواستم راجع به ا.د بنویسیم و وقت نمیشد :

+چشماش خیلی خوش رنگ و براق عه ، دلم نمیخواد هیچ وقت اون چشمهای براق رو از دست بدم...

یا فکر کنم کس دیگه ای قراره تو اون چشم ها زل بزنه و قربون صدقه شون بره ...


++هر موقع که کلی راجع به رنگ لباسهایی که میخوام بپوشم فکر کنم ، میرم مرکز و میبینم ا.د هم

همون رنگ لباس تنش عه :) ، مثل اون روز ، آخرای شهریور ، مانتو و شلوار یشمی پوشیده بودم با

کیف و کفش مشکی و یه شال که به یشمی میامد  ( واقعا نمیدونم اسم رنگش چیه :/ ) ، همون روز

ا.د پیراهن آستین بلند یشمی پوشیده بود و روی سینه ش سمت چپ یه مارک طلایی درج شده بود

با شلوار و کفش مشکی ، پیراهن یشمیش با چشم ها و موهای خوش رنگش هارمونی عجیبی

داشت ، درست روح و روان آدم رو به بازی میگرفت... مانتو و شال طوسی و شلوار لی پوشیدم و ا.د

یه بولیز خیلی خوشگل طوسی و سورمه ای با شلوار لی پوشید، یه بار دیگه ام مانتو و شال طوسی

و شلوار کتون مشکی پوشیدم و ا.د هم یه تیشرت ساده ی طوسی و شلوار کتون مشکی پوشیده

بود ، هر روز هم که دستم رو میبردم بین گیره ی لباس ها و رندوم مانتویی بیرون میکشیدم ، لباسم

هیچ شباهت رنگی با ا.د نداشت ...


+++این هفته روزی پیش اومد که حدود 3 ساعت پیش ا.د بودم ، فقط من و ا.د تو اتاق بودیم

البته که هیچ صحبتی غیر از صحبت کاری نبود ولی هر بار که تو چشمای ا.د نگاه میکردم دلم

میخواست برم کنارش ، نزدیکش بایستم ، قربون صدقه برق چشماش برم و چشماشو ببوسم...


شب برفی تون بخیر


خیلی برف خوشگلی میاد :)
لاک آبی کم رنگم رو زدم و لباس های طوسی و سورمه ای پوشیدم و سر کلاسم :)
دیشب از استرس تکلیف های امروزم خوابم نمیبرد... و الان ذهنم پر از خستگی عه ...
این پست پیامکی صرفا جهت ثبت امروز عه که خیلی برف خوشگلی میاد :) و اینکه من غر نمیزنم :)

حضورش در اندازه ای نبود که همه ی جاهای خالی را پر کند

ولی نبودن اش خلاء معرکه ای بود ...


صباح‌الدین على

یه کرمی یه مدته هی میاد میگه برگرد اینستا ، برگرد اینستا به ا.د ریکوئست بده که بعد از تموم 

شدن کارت تو اون مرکز همچنان یه ارتباط هرچند کوچیکی باشه ... دیشب دیگه واقعا واسه اینکار

مصمم شده بودم و تصمیم داشتم امروز برگردم اینستا ، تا اینکه دیشب خواب دیدم ...

خواب دیدم برگشتم اینستا ، و صفحه ی ا.د رو هم دارم ،  ولی یه مشکل هست ، اینکه اون تو 24

ساعت گذشته با یه دختری آشنا شده و کاملا هم واسه ازدواج مصمه به شکلی که تو مدت کوتاهی

حدود 15 تا عکس از خودش و دختره آپلود میکرد ... بعد من اینقدر تو خواب غصه دار شده بودم که

داشتم گریه میکردم و این گریه ها به قدری واقعی بود که با صدای گریه ی خودم از خواب بیدار شدم

و دست کشیدم دیدم چشمام خیس عه ... خلاصه که خیلی خواب بدی بود ... و تصمیم جدی گرفتم

که هیچ وقت برنگردم اینستا که هیچ وقت پستها و عکسهای ا.د رو نبینم ... من هیییییییچ روزی

دلم نمیخواد ببینم ا.د با کی در رابطه ست یا با کی ازدواج کرده ، هیییییچ وقت ... :(

یه خواب بد دیگه ام دیدم دیشب .... من باید یه جراحی انجام بدم ، جراحیم فوری و اورژانس نیس

ولی خب اول تا آخر باید انجام بشه، دیشب تو خواب دیدم دکترم داره میگه دیگه وقتشه جراحیش

کنیم و من و خانواده ام هم تسلیم دکتر ، قبول کردیم و دکتر جراحی کرد و یه هفته بعد در حالی که

داشتم جای زخم رو روی بدنم نگاه میکردم ، دیدم جای عمل آبسه شده و گریه کردم که من دوباره

باید برم اتاق عمل که این آبسه تخلیه بشه و کلی هم به دکترش فحش دادم.....

خلاصه که دیشب شب آرومی نداشتم ...

شبتون بخیر

+++ به مناسبت روز پرستار :

خب بااینکه امسال پرستار تر ! شده بودم ادمای کمتر و غریبه تری بهم تبریک گفتن !

تبریک اونایی که خیلی خوشحالم کردن از طرف اینها بودن : اون پسره که از اینستا آوردمش

تلگرام  ( واقعا این چه توصیفیه :))) از این به بعد اسمش رو میگم ، مستر شین) ، دوست مامانم،

X جان (خانم مالاکیتی ) ، معلوم


+++امروز رسما امتحانام تموم شد ، یه امتحان عمومی داشتم که کلی تو برگه واسه استاد شعر

نوشتم :/ ، سوال داده بود چه طوری از دیدن ملکوت به یقین میریسم؟ هرچی از دینی هایی که تا الان

خوندیم رو واسش نوشتم :/ خلاصه که برگه م رو بخونه کلی میخنده شایدم گریه کنه البته :/


+++تیتر چه ربطی به این پست داره ؟(دلکمه علیرضا آذر)

جدیدا اعتماد به نفسم خیلی کم شده ، مخصوصا زمانهایی که پیش ا.د ام ، وقتی پیششم حس

میکنم زشت ترین و بد هیکل ترین و خنگ ترین و دست و پا چلفتی ترین دختر دنیا ام :(

تو دوره اول و دوم کلاس زبانمون یه پسره بود اسمش حمید بود ، همون جلسه های اول کلاس اومد

پی وی من و یه جوری حرف میزد ، یه جوری که انگار میخواست با من دوست بشه ، دقت کنید من

دختر توهمی نیستم ها اگه هر آدمی بیاد پی وی شما و اون مدلی حرف بزنه این برداشت رو میکنید

بعد من کلا از این پسره خوشم نیومد در حدی که یه انگشتر نقره داشتم که شبیه انگشتر های

نامزدی بود و انقدر خوشگل بود که اصن معلوم نبود نقره ست ، خیلی سفید بود و تراش هاش ظریف

بود عین طلا سفید ، بعد کلاس که میخواستم برم اون انگشترو مینداختم دست چپم که ادامه نده

، بعد اصن کلا ازش خوشم نمیامد، شاید خدا قهرش بیاد ولی اصن ازش بدم میامد حتی قبل اینکه

بیاد پی ویم...

الان میدونید چه حسی دارم ؟ حس میکنم حس ا.د به من مث حس من به حمید عه :(((

خیلی بابتش غصه دارم و بی اندازه اعتماد به نفسم پایینه... شاید باور نکنید ولی الان دیگه دلم

نمیخواد ا.د دوستم داشته باشه ، فقط دلم میخواد ازم متنفر نباشه ....

ممکنه این پست عباراتی داشته باشه که واسه خانواده مناسب نباشه ، همراه خانواده وارد نشید :

صبح کلاس زبان داشتم و مقداری از تکلیف هام مونده بود ، آلارم گذاشته بودم رو 7:30 ، گوشیم که

زنگ خورد با ذکر " .... دهنت استاد که باید به خاطرت صبح به این زودی پاشم " خودمو به زور از تخت

کندم و همون طور خواب آلود با چشمهای پف کرده نشستم سراغ تکالیف بعد که صبونه خوردم مبلغی

سر حال اومدم و با ذکر آهنگ "کی بهتر از تو که بهترینی " آماده شدم واسه کلاس زبان



عصری با مامانم فیلم تنگه ی ابوقریب رو دیدیم ... وای که من هر وقت فیلم از دفاع مقدس ببینم خیلی

تحت تاثیر قرار میگیرم و فکرم تا مدتها درگیر رشادت آدمهایی هست که رفتن و ... شهید شدن


راستی ... کودک بود گفتم می افتم ؟ نمره ش اومد. ... با افتخار اعلام میکنم 12 شدم .... :))))


راستش پشیمونم به ا.د گفتم بمونه ، قبلا هم گفتم فکر ندیدنش تو آینده خیلی اذیتم میکنه... :(


سوتی های کلاس زبان (+18)

1) در مورد احساساتم صحبت میکنم و میگم حساسم و خیلی زود به گریه می افتم و خیلی زیاد گریه

میکنم ، یکی از پسرا با تعجب نگام میکنه و فارسی میگه : شما دخترا این همه آب از کجا میارید؟ :/

بعد یه سکوتی کلاسو میگیره و خودش میفهمه چی گفته :/ :)))))


2)استادمون تکلیف داده بود بعد حس کرد کسی انجام نداده ، گفت میخواد تکلیف ها رو ببینه ، بلند

شد یکی یکی نگا کرد رسید به من ، دید و گفت بقیه ش ؟ _ مقداریش رو تو دفتر و مقداریش رو تو

کتاب نوشته بودم _ به استادم نگا کردم و به کتاب اشاره کردم و میخواستم بگم بقیه ش توو کتابه ،

هول شدم گفتم توشه   :/ :|   استادمون خودش خجالت کشید بیشتر نپرسید رفت نفر بعدی :)))


3) دختره میخواست توضیح بده موقع استرس جای ارومی رو انتخاب کنید ، بنشینید و صحنه ی ساحل

دریا رو تصور کنید که شما اونجا هستید و دارید به دریا و آسمون و اینا نگا میکنید ، جمله رو یه جوری

گفت که از نظر گرامری اشتباه بود و معنیش به فارسی میشد : صحنه ی ساحل رو تصور کنید که من

اونجا هستم :/  بعد استادمون که فهمیده بود مشکل کجاس اول توضیح داد و بعد با کلی خنده گفت

نه بچه ها دوستتون رو تو ساحل تصور نکنید ، بعد چشماشو گرفت و گفت نه نه نه خودتون رو تصور

کنید :/


4)استادمون میخواست نقل قول رو توضیح بده ، جمله ش این بود " زنگ زد بهم گفت بیا پیشم کسی

خونه نیس " واقعا دیگه جمله نبود ؟؟؟!!!! :)))))


یکشنبه یه امتحان دارم ، درسته که عمومی هست ولی مهم اینه که خیلی زیاده و من هنووووز

سراغش نرفتم .... هعییییییی


شبتون بخیر

امروز دیکه گفته بودم سنگ هم از آسمون بیاره باید برم کارگاه شعر و رفتم

عصری رفتم دوش گرفتم و خودمو خوشگل کردم و زود از خونه درومدم و تاکسی گرفتم و

رفتم کارگاه شعر ، درست سر ساعت :)

تا از در رفتم تو ، میم رو دیدم که دم در اتاق معهود ایستاده بود ، سلام کردم و گفت به به

چه عجب ، غایبین حاضر شدن :)

خندیدم ، احوالش رو پرسیدم و رفتم داخل اتاق

دختر هم رشته اومد ، با اینکه همچنان دل خوشی ازش نداشتم ولی یهو تصمیم گرفتم گذشته

رو فراموش کنم و باهاش گرم گرفتم و از کارآموزی هاش پرسیدم و کاردانشجویی و این چیزا


بعد مستر کاف و ع اومدن ، با اونا هم سلام و احوال پرسی کردم ، صندلیم یکی با مستر فاصله

داشت ، ی کوچولو که گذشت باهاش حرف زدم ، باز راجع به عکاسی ، ع هم با دقت گوش میکرد ...

مستر کاف بین حرف هایی که میگفت گوشیش رو درآورد و عکسهاش قبل و بعد ادیت رو نشونم

داد، گوشی رو داد دستم و گفت بقیه ش رو ببینید یاد پارسال این موقع افتادم ... آخ چقدر دلم

میخواست اینقد  راحت میتونستم باهاش حرف بزنم ... همه این اتفاقها و حس ها دیر اتفاق افتادن ...

دیر ... پارسال این موقع تازه میخواس امتحانامون شروع بشه و من یادمه اولین امتحانم 5شنبه

8 صبح بود ولی من چون اون روزا خیلی مستر کاف رو دوست داشتم ،کارگاه روز قبل رو از دست

ندادم و رفتم .... دقیقا پارسال این موقع ...

حین صحبت با میم و ع باز تاکید کردم که اینستا ندارم ، البته به خنده و شوخی :)

به ع گفتم اینستا ندارم کار عقب افتاده هم ندارم ، ع دلقک وار گفت من کار ندارم ک بخواد عقب بیفته

خلاصه که جلسه گذشت و از همه و با تاکید بیشتر از میم خداحافظی کردم و همون موقع که داشتم

از ساختمون کارگاه میامدم بیرون ب زور ی جوری خودمو با دختر هم رشته هم مسیر کردم

هدف خاصی نداشتم از این کارا ، فقط دلم میخواس ی دلخوری که پیش اومده برطرف بشه و مهم

هم نبود که شروعش از طرف کی بوده ، دلم میخواست پیش قدم تموم شدنش من باشم :)


یه دختره تازه اومده تو کلاس زبانمون، همشهری ما نیس ، شوهر کرده شهر ما ، خیلی دختر خوبیه

خیلی اخلاق خوبی داره

تو همین چند جلسه کلی ازش درس اخلاق گرفتم ، کاش منم اینقدر اخلاقم خوب بود

منم اینقدر مهربون بودم، منم اینقدر میتونستم خوب روابطم رو مدیریت کنم ...

خلاصه که از دست خودم شاکی ام ...


روز خوبی بود ، رفتن به کارگاه خودش یه تنوع خیلی عالییییییی بود 


روزاتون هاتون خوب :)

شبتون بخیر

امروز صبح امتحان کودک داشتم

کودک خییییلییییی سخت و زیاده ... دیشب تا ساعت 3 داشتم میخوندم ، 3 خوابیدم تا 4:30 و باز

نشستم به کودک خوندن ، رفتم سر جلسه ، بدترین جای ممکن نشستم ، اولین نفر و اولین صندلی

حتی کسی کنارم نبود که از روش تقلب کنم :/  ، سوالا ریز و نکته ای ، همه مدل سوال هم بود ،

تستی ، تشریحی ، جای خالی ،همه جور ... مغزم واقعا هنگ بود و ذهنم کاملا خالی ...

یعنی اون همه خونده بودم هیچی یادم نمیامد ، سوال تستی ها رو که اصلا نمیتونستم جواب بدم

عین کنکور ریز و نکته ای بودن ...خلاصه از هر صفحه دو سه تا سوال نوشتم تا رسیدم به آخرین سوال

شمردم دیدم 8.5 نمره نوشتم :/ :|  واااااای خیلی بد بود ، از اینکه میشنیدم بقیه دارن تقلب میکنن و

من تک افتادم بیشتر حرصم میگرفت ... خلاصه تا آخر ساعت امتحان تا جایی که توان داشتم نوشتم و

الان دعا میکنم از بین اون هایی نوشتم و تستی هایی که شانسی زدم 1.5 نمره دربیاد و پاس بشم

وااااقعا حوصله ندارم 1 بار دیگه این حجم از دری وری رو بخونم ...

از امتحان اومدم بیرون ، اکثرا راضی بودن. .. همون موقع بود که فهمیدم بلههههه فقط منم که دایورت

کردم و بقیه مث آدم میشینن درسهاشونو میخونن ...

خلاصه یه کوچولو ناراحت شدم بعد گفتم بیخیال باو ، تو الان خودتو ناراحت کنی به نمره امتحانت اضافه

میشه ؟ معلومه که نه ،پس همون شیوه ی گذشته رو پیش بگیر و همچنان بیخیال یاش :)

این شد که با یکی از دوستای دانشگاه که دختر بی شیله پیله اییه داشتیم برمیگشتیم شهر که گفتم

میای بریم من لاک بخرم ؟ که اونم پایه و رفتیم ، یه لاک سورمه ای مات خریدم و یه آبی آسمانی

اکلیلی :) خیلی ذوق شونو میکنم :) من کلا خیلی کم لاک میزنم ولی خب چند وقت یه بار خروج

میکنم و میزنم تو فاز لاک و آرایش و خلاصه کلی تغییر میکنم البته عوضش چند بار هم از اونور می افتم

و واسه بیرون رفتن از خونه حتی یه کرم ساده هم به صورتم نمیزنم...

یادمه ترم 3 که بودم صبحها ساعت یه ربع به 6 بیدار میشدم که برسم آرایش کنم واسه دانشگاه

بعد خط چشم میکشیدم در حد آرایش عروس :/ جالبه این ترم فقط یه رژ میزدم که مث میت نباشم...


امتحانام تموم شد تقریبا ، فقط یکشنبه 1 دونه عمومی دارم ، شاید بپرسید چه جوری 20 واحد درس

اینقدر زود تموم شد باید بگم که بیشتر درسهای این ترمم کارآموزی بودن که واسه ارزشیابی اونا تو

طول کارآموزی ها به قدر کفایت دهنمون صاف شد ، باقیش هم ابن آخر ترمی با امتحان غدد و مغز و

اعصاب و کودک مورد عنایت واقع شد :$ ...


خلاصه که الان بیکارم و از اون لاک سورمه ای مات عه زدم و هی دستامو نگا میکنم و ذوق خودمو

میکنم ... :) الان به این نتیجه رسیدم لاک واسه دخترا میتونه تا حد زیادی شبیه به سرترالین و

فلوکستین عمل کنه :)


دعا کنید من کودک پاس شم ...


شبتون بخیر

الان تقریبا 24 ساعته که تو شهرمون داره برف یا بارون میباره

میشه بارون بعد میشه برف ، ی کوچولو زمینو سفید میکنه و دوباره میشه بارون :)


اگه چیزی باشه که باعث بشه غر نزنم و حالم با وجود یه عالمه درس نخونده خوب باشه همین برف و

بارون هاست :)

دیشب یه مهمونی بودم ، پیش دوستای مامانم ، مهمونی تو یکی از رستوران های شهرمون بود ، یه رستوران خفن :) ، از اینا ک موسیقی زنده دارن  :) ، ما تقریبا 20 نفر بودیم و 4 تا میز شده بودیم

همونجا یه خانواده دیگه اومده بودن واسه پسر 2 ساله شون تولد گرفته بودن ، چقدر باحال بودن

کلی با خواننده اونجا شوخی کردن و سلفی گرفتن و خلاصه که خیلی خوش گذشت

واااااقعا نیاز داشتم برم جایی و اینجوری بهم خوش بگذره

داشتم فکر میکردم اگه این مهمونی ترم های قبل ، قبل امتحانا بود من حتما حتما نمیرفتم...

و میگفتم امتحان دارم میخوام درس بخونم :/ ولی این بار گفتم گور باباش باو بریم خوش بگذرونیم

واقعا نمیفهمم این حجم از دایورت شدن من از کجا نشات میگیره :/

تازه این مدت با این همه درس نخونده کتاب " کشتن مرغ مینا" رو هم خوندم :) 

من برم سراغ درسهام ... bye bye

نمره میان ترم خون اومد :/  داغون شدم ها ... البته بعید نبود با اون وضع خوندنم...

امروز داشتم کودک میخوندم دیدم اووووه چرا اینقدر سخته ... این چیه دیگه ؟ چرا

اینقدر زیاده لعنتی ، هر ص از جزوه 45 دقیقه یا 1 ساعت طول میکشه وااااقعا :|

واقعا نمیدونم چ جوری میخوام این لعنتی رو پاس کنم ، لااقل یه میان ترم هم ندادیم

که ی کوچولو نمره از پیش داشته باشیم استادش ام خیلی ملانقطی شده به برگه

صحیح کردن ... گفتم که امتحانش تشریحیه؟ اره دیگه تشریحیه، رسما بیچاره ام :/


اینا به کنار ... مغز و اعصاب و غدد و اون دو تا درس عمومی رو کجای دلم بذارم ؟؟؟

اه چقدر این ترم امتحاناش آشغالیه. ... فقط تموم بشه بره ..



من را همچون تک تک آدمهای دور و برت نگاه کن

همه ی دل نگرانی هایم مثل تمام زنهاییست که میشناسیشان

شاید کمتر ، شاید بیشتر

دل نگرانی هایی که مرا تا سرحد بیخود شدن میبرد و

گاهی نیز باز نمیگرداند...

از نبودنت میترسم

از بودنت دلهره دارم

و باز هم میمانم میان بودن و نبودن تو ...

کاش میشد لیلی ات باشم ❤


(شهرزاد مشیری)

واقعا باورم نمیشه این منم ؟

من که پارسال خودمو به هر آب و آتیشی میزدم که جلسات کارگاه شعر رو برم حتما؟

بعد الان اینقدر راحت با نرفتن کنار میام؟ جدی منم ؟

این من بودم که امروز اومدم حاضر بشم و برم بعد به ساعت نگا کردم و گفتم ولش کن

کی حال داره بره آخه ؟ بعد خودمو پرت کردم رو تخت و این گوشی لعنتی رو گرفتم دستم؟

منم جدی ؟ من اینقدر بی خیال همه چیز شدم ؟

ا.د رو میبینم ، یاد ندیدنش تا 2 ماه آینده می افتم ، بعد با خودم میگم خب چه کار کنم ؟

چیه این ماجرا دست منه که بخوام تغییرش بدم ؟ اصن نبینم به درک ... منم که به ندیدن

ا.د میگم به درک ؟ جدی ؟

این منم که اینقدررررر بیخیال درس  و امتحانام شدم ؟ تو خونه دائم یا کتاب غیر درسی میخونم

یا این گوشی لعنتی دستمه ... حالا که اینقدر از این گوشی متنفرم چرا دورش نمیندازم؟

چرا سعی نمیکنم حالم خوب بشه ؟ چرا چیزی نیس حالمو خوب کنه ؟ چرا چیزی نیس که

بخوام بابتش انگیزه داشته باشم واسه ساختن روزهای بهتر ؟ من چ مرگمه ؟؟؟؟

دیشب 2 خط کودک خوندم ، دیدم حالم داره به هم میخوره از اون حجم از دری وری،

گوشی رو گرفتم دستم و پی ام دادم به همون پسره که گفتم قبلا ازش ، همون ک تو اینستا

بود و بعد میخواستم اینستامو پاک کنم و کشوندمش تلگرام ، پی ام دادم و تا ساعت 2 داشتم

باهاش چت میکردم ، بعدم از خستگی بیهوش شدم و ذره ای عذاب وجدان درس نخوندن

نداشتم ، موقع خواب چشمم به جزوه کودک افتاد و با نیش خند نگاش کردم و گفتم جهنم که

نخوندم ... من چرا اینجوری شدم ؟ چرا هیچ انگیزه ای ندارم ؟ چرا هیچی واسم مهم نیس

دیگه ؟ من چه مرگمه خداااااااا؟ :(

کارگاه شعر هفته‌ای که گذشت رو متاسفانه نرفتم ...

دلیلش هم یکی افسرده طور بودنم بود یکی کارهایی که

چپ و راست میبارید سرم ... اون جلسه به مناسبت شب

یلدا حافظ خوانی داشتن و من یادمه که پارسال چقدر خودمو

به این در و اون در زدم که واسه اون جلسهه برسم... یادم

هست اون روزها کارآموزی گوارش میرفتیم و اون روز هم شیفت

عصر بودیم و من با ماشین دوس پسر دوستم خودمو رسوندم

به جلسه کارگاه شعر ... آخ که چه روزهایی بود ... امسال

همین چهارشنبه ای که گذشت و من نرفتم کارگاه کلی گریه

کردم، به حال خودم ...


دیگه اینکه فردا یه امتحان آشغالی دارم ، میان ترم بیماری های

خون :/ خیلی زیاد سخته ، همه بیماری ها شبیه هم و جزوه

مزخرف ... اه نه درست درسم رو خوندم نه عذاب وجدانش گذاشته

کار دیگه ای رو درست انجام بدم ...


+++خبر جدید اینکه ا.د میمونه همون بخش همون مرکز ...

خب اول که فهمیدم خیلی خوشحال شدم، خدا رو شکر کردم و

ته دلم یه حس خیلی خوبی داشتم ... الانم بابت این موضوع خیلی

خوشحالم ها ، خیلی خدا رو شکر میکنم که قراره بیشتر از 2 ماه

و کمتر از 3 ماه دیگه ا.د رو ببینم ، ولی میدونید چیه ؟

عمیق که فکر میکنم میبینم که گیریم این حدود 2 ماه هم من

ا.د رو دیدم و از دیدنش و کنارش بودن و باهاش حرف زدن و کنارش

کار کردن لذت بردم ... بقیه ش چی؟ ا.د اگه 10 سال دیگه هم تو

همون بخش و همون مرکز بمونه من کمتر از 3 ماه و بیشتر از 2 ماه

دیگه واسه همیشه کارم تو اون مرکز تموم میشه و احتمال اینکه بعد

از فارغ‌التحصیلی بخوام اونجا کار کنم کمتر از 10 درصد عه... خب

این یعنی کاری که من کردم خود خود خودآزاری بوده ،اگه این 2 ماه

هم ا.د اینجا نمیبود آیا ندیدن و نداشتنش واسه من راحت تر نبود ؟؟؟؟

سلاااام یلداتون مبارک :)

خب امشب ما تنهاییم :) ، و هر کی تو خونه واسه خودش مشغول

یه کاریه ، مثلا من در حین اینکه دارم پست میذارم ، دارم رادیو شب

از شبکه شما هم نگا میکنم ...

خب مهمونی ما دیشب بود چونکه فامیل ها از شهرهای اطراف اومده

بودن و ما میخواستیم صرفا خوردنی های شب یلدا رو کنار هم بخوریم...


+این مدت به قدری حالم بد بود از نظر روحی که اگه تو خونه تنها بودم

حتما حتما خودمو با یکی از روشهای بدون برگشت کشته بودم :(

تا اینکه امروز صبح اولین جلسه ی ترم جدید زبانم رو شرکت کردم و

حالم مبلغی بهتر شد ، تازه تو کلاسمون یکی از دوستای قدیمیم

هست  و این میتونه به بهتر شدن حالم کمک زیادی کنه :)

درسهای این ترم زبانم خیلی سخت تر شدن ، و کلاسمون بیشتر

Self study هست و این به سرویس شدن دهن من کمک بیشتری

میکنه :)))  


+یه عالمه درس دارم . اونم چی ؟ درس چرت و پرت

ی مشت دری وری

واقعا حوصله خوندنشونو ندارم ولی استرس نخوندنش راحتم نمیذاره

اه ... این چ وضع زندگی تو 23 سالگیه؟  آخه اینقدر افسرده طور ؟؟

خب گفتم بهش

قبل اینکه بگم کلی با خودم فکر کردم که واقعا حماقته ک مستقیم

بگم دوستت دارم ، اونم کجا ؟ تو واتساپ! اگه یه روزی بخوام بگم

دوسش دارم حتما حضوری بهش میگم

خب پس حالا دیشب چی گفتم ؟

ببینید قرار بود یه تغییر کوچولو تو نیروهای اون مرکز بدن ، این شکلی که

محل کار نیروها تغییر کنه تا اونا در فیلدهای مختلف تجربه داشته باشن

خب اگه جای ا.د عوض میشد همچنان تو همون مرکز بود ولی فیلدش عوض

میشد و جایی که ما هستیم نبودش، از طرفی سابقه کار ا.د کم نیس

این جا به جایی ها هم اجباریه اجباری نیس ، اگه مدیریت موافقت کنه جای

کسی رو عوض نمیکنن

من فقط تونستم به ا.د بگم که نره ، همین امکان اینکه مستقیم بگم دوستت

دارم نبود ...

براش اینا رو نوشتم : سلام کردم و احوال پرسی و بعد گفتم که شنیدم جا به

جایی دارن ، اگه میشه شما بمون ، گفت با مدیریت صحبت میکنه ولی تصمیم

گیرنده ی آخر و قطعی نیس (گرچه میدونم این آخرشو زر میزد) من جمله هامو

طولانی واسش مینوشتم و اون تلگرافی جواب میداد خب این قسمت ی کم

ناراحتم کرد... هر کی بخواد کوتاه کوتاه جوابمو بده عصبیم میکنه

خب الان چند تا حالت داره :

1) فهمیده من دوسش دارم و جنبه ش هم داره

2 )فهمیده دوسش دارم و آدم بی جنبه ایه و واسم تو این مرکز دردسر میشه

3)نفهمیده دوسش دارم (اگه این باشه ک واقعا باید جز فلج مغزی ها قرارش بدم)

اینجوری دیگه

اینم از ا.د

الان نه ناراحتم ، نه خوشحال ،خنثی ام ، من تلاشمو کردم ولی اگه ا.د نخواد که

نمیتونم خودمو بهش سوچور کنم ک ...

آقا من دیگه امشب حتما میرم میگم به ا.د

بعد میام براتون میگم چی شد ...

بالاخره یا شیرفلکه رو باز میکنه روم یا مث آدم رفتار میکنه

بستگی به شخصیت و نحوه ی تربیتش داره


البته شاید مستقیم بهش نگم هوی ا.د دوستت دارم

ولی خب امشب باهاش حرف میزنم و یه جوری بهش

میگم ... دیگه ببینیم سطح درک و فهمش چقدره ...


هم اکنون نیازمند دعاهای شما هستیم ...

روز سه شنبه امتحان دادم ، خب درست نخونده بودم و واقعا هم واسم

مهم نبود نتیجه چی میشه و الانم نیس ، نصف سوالا رو ، دقیقا نصفشون

رو شانسی زدم :/ به درک که نمره م کم میشه ، حالا قبلا که کم نشد چ

اتفاق مهمی افتاد ؟

یک شب قبل از امتحانم خواب قشنگی دیدم، خواب دیدم با مامانم رفتیم

یه جایی که نمیدونم کجا بود :/ یه فضای سبز خیلی قشنگ با یه سری

آب نما ،بعد خیلی بر حسب اتفاق ا.د هم اونجا بود، سلام کردم بهش با

نهایت خوشرویی جوابم رو داد ، به مامانم معرفیش کردم و دیگه کل بقیه

خوابم کنار ا.د بودم ، تماما میخندیدم، به چی نمیدونم ولی کنار ا.د بودم و

بی وقفه میخندیدم، چیزی که تو زندگی واقعی مدتهاست تجربه ش نکردم...

به قدری خوابم نزدیک به واقعیت بود که وقتی بیدار شدم هنوز داشتم لبخند

میزدم ...خیلی حس خوبی بود ...خیلی ...

اینجوری شدم که با خودم میگم امشب به ا.د میگم دوسش دارم ،بعد شب

که میشه میگم نع  فردا شب میگم :/ فک کنم آخرش کلا نگم :(

یه دوست صمیمی دارم، خیلی صمیمی ،از راهنمایی با هم دوستیم، اون

داره یه کاری میکنه ساعت های کاریش با ا.د هماهنگ بشه و خب من خیلی

حرص میخورم اول بابت اینکه یه جوری رفتار میکنه که انگار نه انگار این تغییر

ساعت ها واسه هماهنگ شدن با ا.د عه و دوم اینکه من دست رو هرکی

بذارم کل دنیا هم تصمیم دارن اونو انتخاب کنن ، خب من خسته شدم دیگه...


اومدیم شهر خواهر ، خونه جدیدشون خیلی بهتر از قبلیه، شهرکشون که عالیه

خیلی فضاش و ساختمونهاش خوشگلن، واقعا اینجا اومدن لازم بود ،واسه اینکه

این استرس های این مدت رو بشوره ببره ،امیدوارم وقتی برگشتم شهر خودم

حالم بهتر شده باشه و بتونم مث آدم واسه امتحان های پایان ترم درس بخونم...


من تنهام ، ناراحتم ، غصه دارم ولی سخت تر از همه اینا، اینکه خسته شدم از

ادا درآوردن جلو بقیه  و دیگه اینکه خسته شدم از این همه افسرده طور بودن...

چی میشه به بارم حال من خوب باشه ؟ من شاد باشم ؟؟؟

مثل اینکه ترسهام از نداشتن ا.د داره واقعی میشه

نمیدونم چرا من هرچی به اتفاقهای خوب فکر میکنم واقعی نمیشن

ولی کافیه ک یه ذره منفی بشم سریع اتفاق می افته ...


امروز واسه نداشتن ا.د گریه نکردم ، فقط بی حوصله بودم ، درس امتحان

روز سه شنبه م رو نخوندم ، غصه خوردم و خیره شدم ...



یه کرمی بهم میگه برم به ا.د بگم ... ته ته ش یه "نه" شنیدن داره دیگه ...

مرگ یه بار، شیون یه بار ... دیگه عوضش تکلیفم با خودم معلوم میشه ...

اگه اینجا رو میخونید و حوصله تون کشید کامنت بذارید نظرتوتو بگید در این مورد

اگه هم حوصله تون نکشید که هیچی ...

مامانم امروز عصر برگشت خونه

امروز صبح امتحان زبان دادم و بعید میدونم قبول بشم :/

سه شنبه یه میان ترم خیلی سنگین دارم که این مدت فقط سر سری

خوندم مباحثش رو و رد شدم ... از فردا باید مث آدم شروع کنم بخونمش


مامان اومد خونه و خونه رنگ گرفت

کلی با هم حرف زدیم و از خونه ی جدید خواهرم تعریف کرد

از اینکه چقدر محوطه شهرکشون قشنگه ، چقدر خونه ش دلبازه گفت

بعد رفتم نزدیکش و بغلش کردم و گریه کردم ... هرچی گفت چی شده

حرفی نداشتم بزنم ، نمیدونستم چرا گریه میکنم ... فقط آخرش گفتم

هیچی دلم تنگ شده بود ...

دیشب تو خواب ، خواب میدیدم چند تا دست محکم گردنمو گرفتن و دارن

سعی میکنن خفه م کنن ... حس میکردم الان نفسم بند میاد و هرچی

تلاش میکردم داد بزنم نمیشد تا اینکه نمیدونم چی شد که انگار دست

ها از گردنم برداشته شد و نفس عمیق کشیدم و از خواب پریدم ، با یه

حال خیلی بدی از خواب پریدم ، اون موقع فقط دلم میخواست مامانم خونه

باشه ، برام مهم نبود که حتی اگه خونه هم میبود تو اون یکی اتاق بود و

پیش من نبود ،من فقط دلم میخواست مامانم اون موقع تو خونه باشه ،همین...


این مدته هر چی میشه گریه م میگیره ، سر موضوعهای بی معنی حتی

سر چیزهای الکی ، اصن سر هیچی :/  مثلا دارم درس میخونم ، بعد حس

میکنم خسته شدم ، کتابا رو سر میدم کنار و دراز میکشم و شروع میکنم

گریه کردن ... نمیدونم چ مرگمه، البته تقریبا میدونم ولی مشکل اونقدر بزرگ

نیس که این همه گریه بخواد، مشکل اینه که میترسم از نداشتن ا.د ...

خدا من تنهام ، تنها کسی که شریک نمیخواد خود توعی، نه منی که خودت

آفریدیم و میدونی باطن و سرشتم چیه ، چرا من تنهام پس ؟

خب امروز 4شنبه بود و من نرفتم کارگاه شعر ، هفته پیش هم نرفتم

دلیل هر دو هفته نرفتن هم اینه که درس دارم و کلی کار عقب افتاده

دارم ... داشتم فکر میکردم من این ترم از اول ترم nonstop کارآموزی بودم

اگه روزی پیش میامد درس دانشگاه و زبان میخوندم ، بعد تو راه رفت و

برگشت دانشگاه و آخر شبها که خیلی خسته بودم و درس نمیفهمیدم

کتاب غیر درسی میخوندم ولی از اول ترم کار عقب افتاده دارم :/ این

دیگه چ زندگییه ؟ بدون تفریح ، بدون هیجان ، همه ش درس و کارآموزی و

تحمل کردن همکلاسهای مزخرف و دعوا های بابا و ... یعنی هیچ نکته

مثبت و هیچ کار رغبت آوری تو روتین زندگیم ندارم ... خدا من هیچ وقت

یه زندگی این مدلی ازت نخواسته بودم ها ... صدامو میشنوی ؟


جمعه امتحان پایان ترم زبان دارم ، از اول ترم هر جلسه درس میخوندم ولی

اینقدر این ترم لغات و گرامرش سنگین بود که الانم که دارم میخونم امیدی به

پاس شدن این ترم ندارم ... اوووه اونم با این استادی که ما داریم ...


مامانم رفته خونه خواهرم کمکش کنه واسه اسباب کشی و من سرماخورده

با این حجم از درس نخونده موندم تو خونه ... بابامم که دنبال کارای خودش

یعنی هیچکس خونه نیس یه پرتقال پوست کنه بده دستم ... نه اینکه خودم

فلج باشم نتونم پرتقال پوست کنم ها ،  نه ، فقط دلم میخواد یکی باشه

حواسش بهم باشه ...ولی خب دریغ ... دریغ از حسرت نداشتن ها ...

حسرت نداشتن رشته و دانشگاهی که دوسش داشتم ، حسرت نداشتن

آدمی که از ته قلبم عاشقش بشم ، حسرت تجربه نکردن عشق و ... همه

ی اینها


یه کرمی چند وقت یه بار می افته به جونم که پرستاری رو که تموم کردم

ببوسم بذارمش کنار واسه همیشه و برم کنکور انسانی بدم و ادبیات فارسی

بخونم ... اون شکلی منو نگاه نکنید ، من از دبیرستان هم عاشق رشته

انسانی و ادبیات بودم ولی اجازه ندادن بهم برم انسانی و شدم این آدم

عقده ای که الان میبینید ، آدمی که تو هیچ چیز نتونسته سرآمد و برترین

باشه ، وارد هرجایی که شدم فوقش متوسط جمع بودم ... تو درس ، زیبایی

، هیکل ، اخلاق ، مهربونی ، عکاسی ، زبان انگلیسی و هر چیز دیگه ای

که بگید ... تو همه متوسط بودم و الان ذهن و روانم واقعا داغونه ...


منو در حالی تصور کنید که پتو پیچ درست وسط اتاق دراز کشیدم و دورم

پر از کتاب زبانه،  در حالی که دستگاه گوارشم حس تهوع به همه اون کتابا

داره من دارم مقاومت میکنم و تحملشون میکنم ...


داشتم فکر میکردم من این همه ا.د رو دوست دارم ، خب حالا اگه اینم نشه

چی ؟ رسیدم به جواب " هیچی . چند روز گریه  و ماه ها تلاش برای فراموش

کردن لحظه های خیالی که با ا.د ساختم و شکایت پیش خدا و دریافت نکردن

هیچ جوابی و ادامه ی زندگی ...مثل همیشه ... دیگه اینکه سخت تر از ،

از دست دادن سالار نیست ... هنوزم وقتی یاد آبان 94 می افتم که سالار

واسه همیشه از دستم رفت میترسم و میگم من چ جوری تحمل کردم اون

روز ها رو ... این دیگه بدتر از اون نیست که ، یا من که کم تنهایی نچشیدم،

اینم روش ... "

هفته گذشته رسما کارآموزی های ترم 5 تموم شد .... واقعا کارآموزی های

سنگینی بودن ، از اول ترم nonstop داشتیم کارآموزی میرفتیم....

سخت ترین و عذاب آور ترینش همون سوختگی بود ، کوتاه ترین و تمییز ترین

گوش و حلق و بینی بود (تو همین هفته تموم شد !) و جالب ترین و پربار ترین

هم اعصاب و روان بود ...

هفته گذشته هم خیلی سخت گذشت خب فشار روانی کارآموزی سوختگی

و سندرم pms با هم هماهنگ شده بودن و منو تبدیل کرده بودن به آدمی که

دائم گریه میکرد حتی به مناسبت 17 ربیع الاول تو دانشگاه جشن برگزار شد

که من وسط اون جشن با اون همه آهنگ شاد و استند آپ کمدی گریه کردم...

واقعا هفته سختی بود هم از نظر روانی ، هم از نظر کاری

درسته دیگه کارآموزی ندارم ، ولی این به اون معنا نیس که بیکارم :(

هفته های پیش رو مواجهم با میان ترم های مکرر ، درسهای تلنبار شده روی هم

و امتحان فاینال زبان ...


من از ترم بعد میتونم کاردانشجویی بردارم :) ... خب کاردانشجویی چند تا مزیت

داره ، یکی اینکه بابتش پول میگیرم هرچند کم ولی خب در شرایط فعلی نفس

همین کسب درآمدش مهمه ، نه میزان کسب درآمد...

مزیت بعدی اینکه با بخش ها و محیط های بیشتری از بیمارستان آشنا میشم و

میتونم تصمیم بگیرم که دوس دارم کجا طرح بگذرونم

مزیت بعدیش اینه که طی کاردانشجویی بیشتر کار یاد میگیرم ، دیگه استاد بالا

سرم نیس که از ترس نمره بیشتر تو کار سوتی بدم

ولی خب یه عیب هم داره ، اینکه یه سری شیفت مشخص باید تو ماه پر کنیم

که خب چون تعداد این ها توی 1 ماه زیاد هست یعنی من اگه زرنگ باشم فقط

بتونم درسهای ترم 6 رو بخونم و درس خوندن واسه ارشد به کلی کنار گذاشته

میشه و خب من خیلی زیاد مشتاق به ادامه تحصیلم... واقعا موندم که برم واسه

کاردانشجویی ثبت نام کنم یا نه ...

اول از اون دسته که دهنشون چاک و بند نداره و بی جهت با همه شوخی میکنن ، اونم شوخی بد ، نزدیک به توهین.
دوم از اون دست آدمها که هیچی بارشون نیس و حتی ساده ترین کلمات پزشکی رو هم اشتباه بیان میکنن و بعد موقع حرف زدن صداشونو میندازن ته گلوشون و جلو بیمار و همراه بیمار اصطلاحات پزشکی بلغور میکنن ، نمره هاشونم فقط به مدد حفظ کردن اطلاعات به مدت همون 2 ساعت امتحان بالا میشه
سوم از ادا تنگا :/ اینا دیگه توضیح ندارن ، دارن؟
چهارم اینایی که میخوان واسه همه تصمیم بگیرن چون حس میکنن خودشون نظریه پردازن :/
معلومه خیلی اعصابم از دست این آدما به هم ریخته یا بازم بنویسم؟

امروز صبح هم کارآموزی سوختگی بودیم

همه مردم روز عید میرن مهمونی و فامیل و آشنا رو میبینن اونوقت

من کارآموزی بودم ، اونم کجا ؟ بخش سوختگی ...


این اولین تعطیلی رسمی طی 5 سال اخیر بود دلم خواست که

برم مهمونی ، دلم میخواست کنار فامیل باشم و پیششون ناهار

بخورم و از هر دری حرف بزنم و بخندم ... ولی نشد


به قدری این مدت کارآموزی سوختگی بهم فشار روانی وارد شده که

نمیخوام کلاس های فردا صبحم رو برم ، به درک که کلاس دارم و به

درک که غیبت میخورم ، واقعا خسته ام ... خسته ی روحی ...

بارون شدیدی میباره

قطره های درشتش به شیشه میکوبه و حال منو خوب میکنه


امروز چهارمین شیفت کارآموزی سوختگی رو هم گذروندیم

سوختگی خیلی سخته ، کار تو بخش سوختگی واقعا مشکله

صبح به صبح مریض ها رو میبرن حموم تا پانسمان ها با آب گرم و

بخار حموم از زخمشون جدا بشه ، بعد عفونت های روی زخم رو

با کشیدن گاز استریل از روی زخم میکنن و بعد مریض رو با پارچه های

استریل خشک میکنن و بعد پرستار ها میرن واسه پانسمان ها ...

از توی حموم صدای داد و جیغ آدما میاد و دل آدم ریش میشه

من واقعا اذیت میشم تو این بخش


شاید باور نکنید ولی شبهایی که قراره شیفت صبح بریم بخش سوختگی

از ترس خوابم نمیبره ، هوشیار و نیمه هوشیار میشم ولی خواب عمیق

نمیرم ، از شدت همین استرسها دستگاه گوارشم ارور داده و داره

کژدار و مریض کار میکنه ...


از ته قلبم دعا میکنم هیییییییچ آدمی رو زمین دچار سوختگی نشه ،

مخصوصا بچه ها ...


خیلی مراقب خودتون باشید ، سوختگی تو 1 لحظه اتفاق می افته ولی

ماه ها طول میکشه تا زخم های حاصل از اون خوب بشن ... خیلی

زیاد مراقب بخاری ، آبگرمکن، کتری آب جوش ، زود پز و همه ی مثال های

وسایل آسیب زننده باشید ...

سلااااااام   :)

خب امروز دومین شیفت کارآموزی سوختگی بود ، کارآموزی هم شیفت عصر بود

ولی من اینقدر راه رفتم و به استادم گفتم بذار من زودتر برم که کلافه شد و گفت

خسته نباشید، همه تون برید :))) منم سریع لباسامو عوض کردم ، یه آرایش یواش

کردم و رفتم کارگاه شعر :))))  یه ربع دیر رسیدم به جلسه ولی خب بهتر از نرفتن

بود ، جلسه هم خیلی خوب بود ، دختره هم رشته نبود ، میم نبود ، مستر کاف و

خواهراش بودن ، سرگروه بود ، خواهر ع بود ، و چند نفر جدید ، آخر جلسه هم

حدود 20 دقیقه تنهایی با مستر کاف حرف زدم،من و مسترکاف فقط 2 تا موضوع داریم

که راجع بهش حرف بزنیم : عکاسی و TTC :) . با مستر حرف میزدم دقیقا پارسال

همین موقع ها بودم که آرزوم بود بعد از جلسه بمونیم و حتی به اندازه 2 دقیقه با

مستر کاف ، با هم حرف بزنیم ...ولی دریغ از 2 ثانیه... داشتم فکر میکردم که بالاخره

پیش اومد که من نزدیک مستر بایستم و باهاش حرف بزنم، نظرمو بگم ، بخندم ، تو

چشماش نگا کنم ولی کی این اتفاق افتاد؟  درست همون موقعی که دلم خالی بود

از هرررر احساس و عشقی ...  خلاصه که  ، میدونید چیه  ؟ خوبه آدم تو اون لحظه هایی

که دوست داره و حسش رو داره ، چیزایی که دوست داره رو تجربه کنه ، چند ماه

قبل و بعدش وااااقعا فایده ای نداره ....

اومدم بخش سوختگی ، امروز اولین روز کارآموزی سوختگی هست
همون بیمارستانی ام که پارسال همین موقع میامدیم کارآموزی ارتوپدی ، همون روز هایی که نیدل شده بودم و میترسیدم ، همون روز هایی که عاشق مستر کاف شده بودم ، اصن باورم نمیشه ، 1 سال این قدر زود گذشت ...

++ از اون هفته که دلم میخواست برم کارگاه شعر و نرفتم ، دارم با خودم

میگم این هفته حتما حتما میرم ... تازه حتی به اینکه چه شکلی آرایش کنم

و رژ لب چه رنگی بزنم و کدوم لباسمو بپوشم هم فکر کرده بودم ... تا اینکه ...

واسه این هفته 4شنبه عصرمون هم کارآموزی گذاشتن ... آخه چرااااا ؟ ها؟ ؟؟

خو من گناه دارم .... تازه دلمم واسه آدمهای کارگاه شعر تنگ شده (البته غیر از

اون دختره ی هم رشته و اون پسر ریش پروفسوریه ک عباس معروفی رو قبول

نداره :/ و ادعای داستان نویسی هم داره ...) دلم واسه سرگروه ، میم ، ع ،

مستر کاف ، خواهر های مستر کاف ، خواهر ع و اون پسر خفن عه که دانشجوی

تهرانه و فقط بعضی هفته ها میاد تنگ شده ....


++ یه عالمه درس نخونده واسه امتحان میان ترم هام دارم ... کلی کار زبان انجام

نشده دارم ، از طرفی دارم "مردی به نام اووه " رو میخونم و حس میکنم که من

چقدر این کتابو دوس ندارم ، چقدر سخت پیش میره و چقدر حوصله م رو سر میبره ...


++ورزش بود گفتم میرم ؟ فقط 1 هفته رفتم :/ ، بعد با کارآموزی هام تداخلی شد ...

دلم ورزش هم میخواد ... دلم ا.د رو هم میخواد ... هعیییییی چقدر ناله کردم :)))

در 48 ساعت گذشته تقریبا بی وقفه بارون بارید و الان کل شهر رو مه گرفته ...

دیدن این صحنه های مه گرفته ، برام تداعی کننده ی لحظه به لحظه ی

کتاب "سال بلوا" ست که دائما از اینکه شهر رو مه گرفته صحبت میکنه و

میخواد سرد و غم زده بودن فضا رو این شکلی بیان کنه ،


برای ا.د عزیزم :

ص49 "آرزو میکردم که کاش آدم ها میتوانستند مثل مه به هر کجا که میخواهند

بروند . گفتم اگر پنجره را باز کنم ،او را میبینم که در کوچه ایستاده و سرش را

بالا گرفته است . چهار بار رفتم دم پنجره ، اما هرگز او را ندیدم "

ص168"آن چشم ها ، آن چشمهای سیاه براق ، ای خدا ، کاش میتوانستم

خود را در چشمهاش حلق آویز کنم "