گزارش زنده ی یک زندگی

مستر کاف ، من از موهای جوگندمی و پرپشت شما خوشم اومده، از اینکه کنارت که بایستم قدم فقط تا سرشونه هات میرسه، من واقعا از اون خط اخم بین ابروهات خوشم اومده،امروز که دیر رسیدی و اومدی روبروم نشستی انگار قند تو دلم آب کردند،اون موقع که میخواستم داستان رو بخونم یا نظرم رو بگم ضربان قلبم به 200 هم رسیده بود و حس میکردم قلبم همین الان میپره از تو سینه ام بیرون ... شما اسم این علائم رو چی میذاری مستر کاف؟

+ سویل جان،خودتو ناراحت نکن ،تو که بار اولت نیس نشدن رو تجربه میکنی،

تو بدتر از اینها گذروندی. ..بیخیال فکرشو نکن

_من از خدا خواستمش، آخه اینم نشه که هیچی ازم نمیمونه ...،امروز زیر بارون

باز از خدا خواستمش و دیگه همه چیزو سپردم به خودش ...

+انشاءالله درست بشه ...

از کارآموزی زنان برگشتم خونه ، خیلی خسته نیستم ولی خب خیلی سختمه که پست در نشستم تا مامانم برگرده خونه، کلید ندارم :(

همون هفته که نیدل شدم آخرین هفته ی کارآموزی ارتوپدی بود

براتون بگم از ارتوپدی

کار کردن تو ارتوپدی سخته ،مخصوصا این بیمارستان شهر ما

فقط همین بیمارستان هست تو شهرمون که بخش ارتوپدی داره ،واسه همین همه ی

شکسته های شهر همینجان، درد شکستگی خیلی سخته ،خیلی زیاده مورفین هم به

بیمار میزنیم ساکت نمیشه _البته بعضی آقایون از بس دوز مصرفی خودشون بالا بوده

الان تو بیمارستان مورفین روشون اثر نمیکنه :/_

براتون بگم این بخش ارتوپدی 60 تا تخت داره و در حالت عادی 50 تا تخت بیمار داره :/

کارهای بخش ارتوپدی خیلی زیاده و سنگین ،به طوری که اگه پرسنل آقا تو بخش نباشه

واقعا ما کارمون میمونه ،واقعا. ..داروهای بخش ارتوپدی که دیگه خییییلییییی زیادن....

هر مریض لااقل 1 آنتی بیوتیک و اگه استراحت مطلق باشه 1 هپارین تو هر شیفت داره

حالا شما این 2 قلم دارو رو به علاوه ی داروهای مصرفی قبلی بیمار کن ...بعد در نظر بگیر

بعضی بیمارا تاریخ آنژیوکتشون گذشته یا رگشون خراب شده ،پس رگ گیری از اونا هم میمونه

بعد فک کن حالا مریض بد رگ و کم طاقت هم باشه...  هیچی دیگه ...

ما تو بخش 7 تا کارآموز بودیم دقیقا 1 ساعت کامل دارو دادن طول میکشید ...

نگم براتون از پانسمان های ارتوپدی؟ ؟یا بگم ؟؟!

آخ که من از حال میرفتم سر پانسمان ها ....این تاره حالتی بود که فقط کار خانوم ها رو ما انجام

میدادیم و پانسمان آقایون با پرسنل آقای بخش بود

پانسمان ها واقعا وحشتناک ... مریض بی تابی میکنه ،داد و هوار میکنه ... باید خیلی با مهارت

باشی و تند پانسمان قبلی رو باز کنی و زخم رو تمییز کنی و بعد پانسمان جدید ...این بین

اگه بخوای به داد و هوار های مریض توجه کنی کارت دیگه خییییلییییی طول میکشه ...

دیگه .... با اینکه این بخش کار هاش خیلی سخته و من سر جریان نیدل خاطره ی خوبی از این

بخش ندارم ولی دلم براش تنگ میشه ،هم واسه در و دیوار بخش هم این روزایی  که اونجا گذشت ..

الان 1 هفته س کارآموزی زنان شروع شده ، مهارت های این کارآموزی بیشتر تو حیطه ی مامایی

هست تا پرستاری ،ولی خب ما باید همه فن حریف بشیم ....

میام و کیس های جالب درمانگاه زنان رو براتون مینویسم ...

دوستتون دارم

مواظب سلامتی تون باشید

شب بخیر :)

بله ، بالاخره تایم پیدا کردم که پست غیر پیامکی و طولانی بفرستم :)

+غذا خوردم، شربت معده هم خوردم ،عسل و آب جوش هم خوردم ولی هنوز معدم میسوزه ... :(

+بگم براتون از نیدل شدنم

سه شنبه ی 2 هفته ی پیش بود که باز با بابام دعوام شد ،باز سر هیچی ،واقعا سر هیچی ...

و طبق معمول و دعواهای گذشته شروع کردم تو اتاق بیصدا آبغوره گرفتن و شکایت به خدا

و آخرش با عصبانیت گفتم دیگه بسه ،دیگه تمومش کن ،من واقعا خسته شدم از زندگیم و جرئت

خودکشی ندازم فقط تمومش کن دیگه ...

اینارو به خدا گفتم و مشغول کارهام شدم ،شد روز 4شنبه و رفتم بیمارستان بخش ارتوپدی

همون اول های ساعت ،رفتم بالا سر یه آقای حدود 30 ساله که 2 تا پاش گچ بلند گرفته بود ،هپارین

بزنم ....هپارین رو زدم و ...سوزن رو از دست آقا کشیدم بیرون و صاف کردمش تو دست خورم .....

واااااای همون موقع دنیا پیش چشمم تار شد ... بدون اینکه بقیه دارو هاش رو بدم تند برگشتم

استیشن و به استادمون گفتم ،پرستارای بخش سوال کردن با کی نیدل شدی ،گفتم تخت فلان

گفتن نگران نباش اون سالمه _آخه اون روزا 3 تا بیمار HIVمثبت تو بخش بودن_ ولی من بی قراری

میکردم ،رفتم پرونده ی بیمار رو خوندم ،بنده خدا پااااک ،هیچی تو پرونده ش نبود ،حتی قسمت

مصرف سیگار هم علامت منفی زده بودن ،ولی خب من میترسیدم و باید احتیاط میکردم ،بعد از

بی قراری هام دیگه فرستادنم کنترل عفونت و اونجا همه چیز رو شرح دادم و یه فرم پر کردم از 

اطلاعات خودم و بیمار و هماهنگ شد از بیمار نمونه بگیرن ....خلاصه خیلی اعصابم خورد بود

بعد از اینکه از اتاق سوپروایزر کنترل عفونت آمدم بیرون یاد حرف دیروزم به خدا افتادم ....

و تو دلم با به آه غلیظ گفتم خدا من گفتم تمومش کن نه اینکه زجر کشم کنی ...

خلاصه بعد از مبلغی گریه و آه و ناله به خدا قول دادم که اگه مریض هیچیش نبود و به دنبالش یعنی

منم سالم بودم دیگه حرف از مردن و خودکشی و اینا نمیزنم و سعی میکنم از روزایی که بهم

دادی نهااااایت استفاده رو بکنم...فقط من سالم باشم ...همبن بسه

این موضوع نیدل شدن رو به مامان بابام نگفتم ،فقط به خواهرم گفتم ...اونم انقدر نگران بود که حد

نداشت .،روز یکشنبه که جواب آزمایش آمد و بهش گفتم منفی بوده پشت تلفن زد زیر گریه ..

اره خدا جای حق نشسته ،این جوری آلوده شدن خیلی ظلمه، خدا حواسش هست بهت ،

مواظب خودت باش و از این حرفها ...

از اون روز دیگه فکر مردن و خودکشی نکردم ...وقتی بابام اذیت میکنه سکوت میکنم و سعی

میکنم با یه کار دیگه فکرمو مشغول کنم که گریه م نگیره ،از اون روز قدر زندگیمو جوونیمو و روزهامو

میدونم....خدا رو شکر سالمم

به خدا هیچی سلامتی نمیشه

خیلی طولانی شد

بقیه ش پست بعدی ...

دوشنبه ها 7 صبح از خونه درمیام و حدود 8:30 شب برمیگردم خونه
الان معده ام از گرسنگی میسوزه و باهام از خستگی ضعف میره و تو اتوبوس تو راه خونه ام ...
برسم خونه ،شام بزنم ،میام براتون کلی مینویسم ...
با زیباترین صوتی که فکر کنید دارم قرآن گوش میدم و خدا رو شکر حالم خوبه
امشب میام و کلی براتون مینویسم از اتفاقهای این مدت...
رفتم بیمارستان و با چشم های خودم جواب آزمایش رو دیدم،منفی بود
خدا رو شکر، خدا رو شکر واقعا خدا رو شکر
واقعا این چند روز حالم گرفته بود و حوصله هیچ کاری رو نداشتم
الانم حالم خوبه ،خدا رو شکر
واقعا هیچی جای سلامتی رو نمیگیره
تنتون سالم باشه همیشه :)

امروز ظهر رفتم بیمارستان که بازم جواب آزمایش نیامده بود ...

رفتم آزمایشگاه سوال کردم گفتن آزمایشش خاص بوده و همه روزه انجام نمیشه

ولی فردا ظهر میاد دیگه احتمالا ...

تا فردا که من میمیرم و زنده میشم ...

خیلی چیزا میخواستم براتون بنویسم ولی بی حوصلگی بابت همین موضوع اجازه نمیده ...

رفتم مرکز کنترل عفونت بیمارستان
پیش یکی از سوپروایزر ها یه فرم پر کردم و با بخش هماهنگ شد که از اون آدمی که باهاش نیدل شدم خون بگیرن بفرستن واسه آزمایش هپاتیت و ایدز... و بعد اگه اون مشکلی داشت من پیگیر بشم واسه آزمایش ....
دارم میمیرم از استرس ...
نیدل شدم
میترسم
میخواستم برم کنترل عفونت، کسی نبود
دعا کنید هیچیم نشه ...
خواهش میکنم، فقط دعا...

خیلی هفته ی پر کاری بود

با درسهای زیادی که جمع شدن رو هم و کارآموزی های 2 شیفت...

از بخش ارتوپدی بگم براتون :

خیلی کاراش زیاده

خیلی هم جون میخواد

و البته دل هم میخواد :(

من حتی بعضی از گرافی های شکستگی ها رو هم که میدیدم دردم میگرفت :(

ی پسر/مرد با اون غرور حالا 2 تا پای شکسته از مچ تا ران ... با دردی که با مورفین

هم ساکت نمیشه .... مادرای سن بالا با شکستگی لگن یا ران ، پسر بچه های

سن دبستان که اکثرا در رفتگی مچ دست یا پا دارن .... دیدن همه اینا زجر اوره ...

اینکه میرفتیم اتاق گچ و میخواستیم کمک پرستار اون قسمت مچ در رفته ی پای

پسر ورزشکار رو فقط ثابت کنیم که بره اتاق عمل و میدیدم که تمام بدن پسر از درد

میلرزه و التماس میکنه که زودتر تمومش کنیم واقعا آزاردهنده بود ....

همچنین آتل بستن به پای اون بچه ای که حتی 1 سالش هم نشده بود ...

آخ .... اینقدر این مدت آدم شکسته پکسته دیدم که واقعا باورم نمیشه اینهمه آدم

خورد و خمیر تو شهرمون داشتیم :(   

خدا کنه هیچ کس درگیر شکستگی نشه مخصوصا سالمندان و بچه ها...

دیگه چی براتون بگم ...

+ حالم خیلی خوب نیس ،فکر و خیال که نکنم خوبم ، فکر و خیال بیاد سراغم کارم زاره. ...

+هنوز 1 هفته دیگه از کارآموزی ارتوپدی مونده ،بی صبرانه دلم میخواد برم کارآموزی روان

+بعد مدت ها دوربین رو از تو کمد درآوردم و امشب کلی عکس از نی نی دختر داییم گرفتم :)))

+یادم باشه از شب زلزله و MRI اون شب براتون بگم ...

+به یاد مردم کرمانشاه باشید ،خیلی گناه دارن ،اونا تا چند روز پیش واسه خودشون کسی

بودن ،برو بیایی داشتن اما الان .... داغ عزیز و از دست دادن مال ،همه چیز با هم ....



+دوستتون دارم ،شبتون بخیر


همانا کارآموزی لانگ را فرستادیم تا شما را به عذابی سخت گرفتار آریم
صبح یکی از بیمارستانها کارآموزی گوارش بودیم _چقدر هم پربار بود :| ، با اون استاد داغونش_ الانم یه بیمارستان دیگه کارآموزی ارتوپدی، سر کلاس کنفرانس شکستگی ها
هعیییی خسته ام. ...
امروز یکی از دوس دختر های "ب" رو تو دانشگاه بهم نشون دادن،واقعا موندم "ب" چه فکری کرده اونو انتخاب کرده ، اون که حرف از سادگی و متانت میزد ... دختره موهاش رنگ و مش ،دماغ عملی،لب پروتز ، قد 150 :/ ،بعد از این دخترایی که یک کلمه بهش بگی جد و آبادت رو میاره جلو چشمت :/
جالبه ؛ "ب" بهم میگفت آرامشت رو دوس دارم :|
1 لیوان اسید نفت لطفا.
اولین بارون پاییزی شهرمونه
دارم از دانشگاه برمیگردم خونه ، خیلی ذوق زده ام :)))

دیروز روز تولد "ب"  بوده 

دلم میخواد بدونم اون 3،4،5،... تا دوست دختراش چه جوری سورپرایزش کردن ...

شخص مورد نظر در راه بیمارستان دیده شد و من مطمئن شدم که نمرده :/
آخه عجیبه که یه آدم زنده باشه و این همه مدت نبینیش :/

تقریبا نیم ساعته رسیدم خونه

و الان دارم واسه شما مینویسم

خب...واسه ی دو پست قبل از قابلیت پست پیامکی بیان استفاده کردم

چون اون لحظه ها اینترنت دم دستم نبود و میخواستم حتما ثبت بشن

صبح بعد از کلاس آشنایی با قرآن، برگشتم دانشکده ،قرار بود مطالب اون 

کار طب مکمل رو ببریم واسه استادش

رفتم طبقه اول دانشکده و منتظر همگروهی هام بودم که "ب" رو دیدم :/

همگروهی هام رسیدن و رفتیم طبقه دوم دنبال استاد که تا از پله ها رفتم بالا

چشمم خورد به موهای جوگندمی جهانبخش. ..... واااااای ضربان قلبم که رفته بود

واسه 120 .... قلبم داشت میامد تو حلقم ، کنترل عضلاتم رو نداشتم

اون پسر همگروهیم آمد کتاب بده دستم گوشیم از دستم پرت شد ،خم شد گوشیم

رو بده کتابه هم افتاد ، نمیتونستم رو پاهام وایسم. .... واااااای خدا لعنتت کنه جهانبخش

+حالم خوب نیس ،خسته ام ، سرم پر درده، از در آمدم سر صدای زیاد تلویزیون با بابام بحثم

شد و من برگشتم تو اتاق و در رو رو خودم بستم ، مامانم برخلاف همیشه طرف بابامه

هیچکس نه منو دوست داره ، نه منو میخواد نه میتونه تحمل کنه. .... من تنهام

حالم از این تنهایی بده

دلم میخواد بمیرم

دوباره برگشتم سر پله ی اول ....  افکار سوساید از سرم خارج نمیشه

به هزار مدلش فکر کردم، انقدر دقیق نقشه ریختم که مو لا درزش نره

چرا من باید تو 22 سالگی این حال رو داشته باشم .... خدا کجایی بشنوی؟

I am really exhausted now...
از صبح ساعت 7 که از خونه آمدم بیرون ،هنوز نرسیدم خونه ...
حس میکنم ساق پاهام الان خورد میشه،سردمه، واقعا واقعا واقعا خسته ام...
از فردا کارآموزی ارتوپدی شروع میشه ...
بعد از حدود 4 ماه جهانبخش رو دیدم
نفسم به شماره افتاده ،گوشیم از دستم افتاد
اضطراب دارم
دارم خفه میشم