گزارش زنده ی یک زندگی

خب برنامه ی تابستونی چیده شد و این دو روز یه کوجولوش اجرا شد

1) زبان خوندن در اولویته، باید تو هر مبحث به اون تسلطی مورد نظرم هست برسم

حد لغاتی که باید یاد بگیرم مشخص شده ، کتاب های reading که باید بخونم تعیین شده

حتما باید از برنامه ی کلاس جلوتر باشم ، تعدادی مباحث گرامری مشخص شدن که تمرین

هاش حتما باید انجام بشه و ریز این کارا رو واسه خودم نوشتم


2) تعداد زیادی کتاب قرار نیس تو تابستون بخونم ، گفتم تا آخر شهریور 10 تا کافیه

قرار نیس بخرم ، همونایی که دارم و نخوندم قراره خونده بشن


3 )یا یه مشاور واسه درس خوندن تو تابستون صحبت کردم ، اینجوری که اون گرفته بود

همه ش میگفت ارشد یه کار 6 ماهه ست :/ و خیلی نیاز نیس از الان واسش زمان بذاری

والله من ک در خودم نمیبینم ابن همه مطلب سنگین و شبیه به هم رو تو 6 ماه یاد بگیرم

و مسلط بشم :(  چیزی که این مشاور ازم خواست این بود که روان رو تو تابستون تموم کنم

ولی من حس میکنم روان کمه ، آخه ما واسه روان کلا 2 جلد کتاب داریم که من به خاطر

علاقه م تو طول ترم ها هم خیلی خوب میخوندم و فکر نمیکنم 2 ماه نیار باشه واسه روان ...

به خاطر همین خودمم تصمیم گرفتم علاوه بر روان کتاب مادر و نوزاد رو هم کامل بخونم

فصل 3 و فصل آخر کتاب کودکانم هم بخونم ...به علاوه ی مباحث شوک و سرطان کتاب برونر

چیزایی که انتخاب کردم زیاد هستن ولی میدونم میتونم بخونم ، آخر تابستون میام میگم

چ کارا کردم ...


4) به احتمال زیاد دوره دوم کلاس عکاسیمم برم :)


5) وزن هم باید کم کنم :( سخته ، رژیم و ورزش خیلی سخته :(


6) ی کم بی حوصله شدم ، البته یه کم نه ،بیشتر از یه کم ، یعنی خیلی زیاد

حوصله تلگرام ندارم ،حوصله اینستا ندارم ، حوصله وبلاگ ندارم

قراره چند وقت نباشم

نمیدونم کی برمیگردم


پ.ن مربوط به مطلب 3 : کل کتاب پرستاری سلامت هم اضافه کردم :/



یا علی

1 ساعتی میشه رسیدیم خونه مون

دلم واسه اتاق خودم تنگ شده بود ... :)


نی نی دختر داییم به دنیا اومد ، من فقط عکسشو دیدم ، فردا میریم میبینیمشون


یه جریان خاستگاری بود تو دی ماه قرار بود واستون بنویسم ولی فرصت نشد ، خب ؟

حالا بابای اون پسره فوت کرده ، دیشب فوت کرده

داشتم فکر میکردم که اگه وصلتی اتفاق افتاده بود بعد این ادمایی که اهل حرف مفت

زدن هستن میخواستن بگن عروسشون بد قدم بوده، یا مثلا قدمش واسه این خونواده

شگون نداشته ، خلاصه که من واقعا غصه خوردم که اون خونواده الان عزادارن، ولی آخرش

با خودم گفتم ببین کارای خدا رو ...


شبتون بخیر

به امید داشتن 1 هفته ی عالی ... با کلی کار و فعالیت ...

خب کلی ناراحت شدم که کلاس زبان فردام هم کنسل شد ولی شد دیگه ...

دیشب با استادم تو تلگرام حرف زدم و خواستم که کلاسو کنسل نکنه ولی خب

واسم کلی دلیل و برهان آورد و کنسل کرد ... اینجوری شد که ما قرار بود امروز

عصر برگردیم شهرمون ، حالا به جاش فردا عصر برمیگردیم

براتون بگم از شهر خواهر و جاهایی که رفتیم :

+دوشنبه عصر رفتیم یکی از پارک های معروف شهرشون ، فضای زیبا و هوای

خنک و درخت های انبوه ، خلاصه که قدم زدیم تو اون فضا و لذت بردیم ،چیزی

که منو اذیت کرد این بود که اکثر آدما قلاده یه سگ دستشون بود یا اونا که

عملشون بالاتر بود سگ رو زده بودن بغل :/  بعد نمیدونید چ جوری این حیوونا

رو ناز و نوازش میکردن و قربون صدقه شون میرفتن ، انگار مثلا به سگه بگی

عزیزم میفهمه :/

کاری به دین و نجس بودن سگ ندارم، ولی خودم واقعا حس اشمئزاز دارم

به حیوون ، به نظرم خونه جای آدمیزاده و حیوون جاش تو خونه و بغل آدم نیس

تو شهر ما هم هستن کسایی که اینجوری سگ و گربه نگه دارن ولی تعدادشون

خیلی محدود تره


+سه شنبه رفتیم اون جایی که دفعه های قبل مانتو میخریدیم، همیشه همه نوع

مانتویی داشت از مناسب محل کار تا مناسب مجالس، از مانتو جلو باز تا پوشیده

طوری که دفعه های قبلی من 2_3 تا میخریدم که دیگه شهر خودمون خرید نکنم

ولی این بار اینقدر جنسها آشغال و مدل ها مزخرف و قیمت ها نجومی بود که دست

خالی برگشتیم... حالا منم مانتو تابستونی هام مال پارساله و تکراری شده و دوسشون

ندارم :(


+چهارشنبه صبح رفتیم خرید لباس مجلسی ، من حس میکردم همچنان لباس مجلسی

پوشیده مد باشه و انتظار داشتم راحت لباس پیدا کنم ولی واقعا چیزایی که میدیدم

اونی نبود که من بپوشم ،آخر سر ی مغاره پیدا کردیم که کت و دامن و کت و شلوار داشت

و از اونجا تونستم یه کت و شلوار مشکی به نظر خودم خیلی رسمی و شیک بخرم :)

کلا لباس رسمی و پوشیده خیلی دوس دارم :) ، مثلا یکی از علایقم پوشیدن مانتو شلوار

ست هست مث کارمندا :) ، و خیلی کمتر سمت پیرهن با مانتو های جینگیلی مستون 

میرم :)


+چهارشنبه شب رفتیم بکی از رستوران های وابسته به اداره ی دامادمون شام زدیم

خیلی جای باحالی بود ، خیلی محوطه ی قشنگی داشت واسه قدم زدن خیلی داخل

رستوران رو خوشگل تزیین کرده بودن و میز و صندلی ها با نمک بودن :) کلا ظاهر خیلی

خوب بود و آدمو جذب میکرد و اون ظاهر انتظار آدم رو واسه کیفیت غذا بالا میبرد ولی

خب ی غذای خیلی معمولی واسمون آوردن ، البته نه اینکه بد باشه ها ولی خیلی بهتر

از اون میتونستن توی طبخ عمل کنن ...


+امروز ...امروز عصر فقط رفتیم تو محوطه ی شهرک خواهرم اینا قدم زدیم ، خیلی

شهرکشون خوبه ، از شهر دور هست ها ولی همههههههه چیز اینجا هست

همه مدل مغازه ای که تو شهر هست اینجا هم هست اصن نیاز نیس از شهرک خارج

بشی واسه خرید ها ، ولی خب ما رفتیم :/   :)))))


+تو این چند روز مامانم هر روز و لااقل دوبار در روز با بابام حرف میزد ، دو بار الکی

به بابام گفت بیا سویل میخواد باهات حرف بزنه :/  منم زیر لب میگفتم

سویل خیلی گ.ه خورد :/  مامانم میشنید و چپ چپ نگام میکرد و گوشی رو

مبچسبوند دم گوشم و من ناچار باید حرف میزدم ... چرا بابای آدم باید ی جوری

باهاش رفتار کنه که آدم حتی دلش نخواد باهاش تلفنی حرف بزنه ؟؟؟


+فردا برمیگردم شهرم ، خونه ی خودمون ، من میمونم و یه مامان بهونه گیر

و یه بابای بد اخلاق و کلی برنامه تو ذهنم که دلم میخواد عملی بشه و واقعا

نمیدونم چقدر همت دارم و عملیشون میکنم ...

 خب اومدیم جایی که بازم WiFi ندارن ولی نت خطم وصل میشه

خب چی بگم براتون ؟

تو این شهر غیر از خواهر چند تا دیگه فامیل هم داریم که تا آخر امشب قراره خونه اونا

باشیم و امشب دیگه بریم خونه خواهرم ،

دیروز رفتیم پیاده روی ، یه محوطه ای بود خیلی خوشگل درستش کرده بودن

ی سری آب نماهای خوشگل بود و میز و صندلی های تازه رنگ خورده که نوشته بود

محل مطالعه :) ، فکر کردم اگه تو شهر ما هم از این محوطه ها میساختن نیاز نبود بریم

اون کارگاه شعر مزخرف و تازه ماهیانه پول هم بدیم که یه اتاق فکستنی بدن دست 10 یا

12 تا جوون :(

دیگه هنوز با بابام حرف نزدم ، فک کنم اونم دلش نمیخواد صدامو بشنوه وگرنه زنگ میزد...

دیگه کلا بگم براتون که حال کلیم خوب نیس ، همون حالات افسردگی و گریه های یهویی و

شبونه و بی حوصلگی های دائمی ...  دلم میخواد فلوکستین بخورم ... نمیدونم داروخونه ها

میدن بدون نسخه یا نه ، شما میدونید ؟

+اینجایی که من هستم WiFi ندارن،بسته خریدم ولی اونم وصل نمیشه،هیچ جا رو باز نمیکنه حتی واتساپ و وبلاگ ! منم شدم دست به دامن پست پیامکی...
+تیتر، آهنگ جدید محسن ابراهیم زاده س، داشتم فکر میکردم که با نبودن کی تو زندگیم ،زندگیم مث زندون میشه ،هر چی فکر کردم،دیدم هیچکس...یعنی من وابستگیی به هیچکس ندارم و زندگی از این گ.ه طور تر داریم آیا؟؟
+مث سفر زمستون به این شهر بابام همراهمون نیس و من ذره ای هم دلم واسش تنگ نشده،با اون زخم زبون های بابام مگه جایی واسه دلتنگی میمونه... ؟؟؟
کلی حرف هست و پست پیامکی مجالش رو نمیده... ببینم اگه فردا نتم وصل شه که پست کامل میذارم واستون .

شب همگی بخیر .

دیشب عروسی دعوت بودیم ،عروسی فرزند دوست بابا ،من نرفتم

بابام از اینکه نرفتم خیلی ناراحت شد ولی خب بشه چ کارش کنم

این همه اون منو ناراحت کرد ، ی بار من ناراحتش کنم


کلاس زبان امروزم کنسل شد ، خود استاد و یکی از همکلاسا این

آزمون استخدامیه رو شرکت کرده بودن و نمیشد ک بیان سر کلاس


دو هفته ی گذشته رو بابت امتحانام نرفتم کارگاه شعر ، این هفته ای

هم ک گذشت بایت بی حوصله بودنم نرفتم ، حوصله نداشتم ، حوصله

هیچ کس رو ، نه مستر کاف ،نه میم ، نه عبداللهی نه حتی خودم !


داریم میریم شهر خواهر ، من و مامانم ،یا اتوبوس ، اتوبوسش معمولیه

از این vip ها نیس ، جای صندلی هامون تنگه ... :(

قراره کلی بمونیم ، البته کلی هم ک میگم میشه نهایتا تا آخر هفته

چون جمعه زبان دارم باید برگردم ...


تو تابستون چند تا عروسی داریم ، شهر خواهر ارزونیه  (نسبت به شهرما)

مامانم میگه بریم شهرشون خرید لباس واسه عروسی ، واااااای که

سخت ترین کار دنیا لباس مجلسی پرو کردنه


از عمو جیمز ناراحتم ، بیشعور اصن حواسش نیس که من حواسم بهش

هست ، مرتیکه سنگ اون دختر شهرستانی تازهبه دورون رسیده رو به

سینه میزنه ...


واسه تو راه کتاب فرشته سکوت کرد از هاینریش بل رو آوردم با خودم


خلاصه که ... این چند روز هم تو شهر خواهر قراره بگذره ،ولی وقتی

برگردیم کلی برنامه دارم واسه تابستونم، از ورزشی و هنری و حتی درسی

حالا به وقتش براتون میگم :)


آقا این راننده و شاگردش ی کم میزنن :/

من اگه تو راه مردم حلالم کنید .....


یاعلی

خب تابستون من درست از بعد از آخرین امتحانم یعنی 10 ام شروع شد

همون روز عصر به اینستاگرام برگشتم و تو مدت کوتاهی پست های جدید

فالوور هامو نگاه کردم ، خب همه چیز امن و امان اکثرا از جشن فارغ‌التحصیلی

شون عکس گذاشته بودن یا از آخرین امتحان کارشناسی یا از خوش گذرونی ها

بعد از بازی های جام جهانی یا از اینکه خوزستان هوا و آب نداره ...

روزهای بعد تا خود الان هیچ کار خاصی نکردم ، فقط افسرده طور دراز میکشم

رو تخت و به سقف نگاه میکنم، ترک های سقف رو میشمارم و به سال کنکورم

فکر میکنم، ترک ها رو میشمارم و به پسری که دوسش داشتم فکر میکنم ،ترک

ها رو میشمارم و ... همه زندگیم از سال 92 تا همین چند دقیقه پیشش میاد جلو

چشمم...بعد که حس کردم صورتم خیس اشک شده برمیگردم و سرم رو تو بالش

فرو میکنم و با خدا حرف میزنم ،دقیقا همون موقع که از همیشه دل شکسته ترم

صداش میکنم و باهاش حرف میزنم ...



من تو این زندگی بیست و چند ساله م همه چیز یاد گرفتم غیر از شاد بودن

تو رو خدا قبل از زبان انگلیسی و روشهای تست زنی به بچه هاتون شاد بودن یاد بدید...

خب امروز ظهر آخرین امتحانمم دادم ؛ روانپرستاری 2 ؛ درس مورد علاقه ی من

و یه امتحان فوق تحلیلی که حفظیات به هیچ کار شما نمیاد ...

از امتحان هام بگم :

*واسه خوندن کودک داغون شدم ؛ 8 فصل مطلب ؛ تماما نظریه :/

واسه امتحان هم استادش یه سوال تشریحی داده بود یه تستی :/


*امتحان آیین زندگی :/ ، خجالت میکشیدم برگه م رو بدم ، از بس شعر

نوشته بودم توش ...


*امتحان مادر و نوزاد خیلی خوب بود ، هم استادش هم درسش هم امتحانش

نمره ش آمد و شدم 19 و فک کنم بالاترین نمره ابن ترمم باشه :)


*امتحان بهداشت :/ خیلی چرت و پرت بود کتابش... خیلی ها ... سرسری خوندم و

رد شدم ...سر امتحان فقط متوسل شدم به خط خوشم :) خوش خط و بی خط خوردگی

4 تا برگه واسه استادش شعررررر نوشتم ... :)))))


*امتحان زبان تخصصی :/ ، انتقام بود واقعا ... خیلی سخت بود، خیلی زیاد

منتظر افتادن بودم ... که امروز پسرا رفته بودن از استادش پرسیده بودن گفته بوده

همه دخترا پاس شدن و فقط 2 تا از پسرا افتادن :)


*و امتحان آخر ... عشق من ؛ روانپرستاری :)

اها ... امتحان زبان کلاس زبانم جا موند ، اونم خوب گذشت خدا رو شکر

و همین جمعه ترم جدیدم شروع میشه :)

+امروز میخواستم برم عمو جیمز رو ببینم ولی ناموسا حالش نبود ...

باید برم یه روز ببینمش تو همین هفته و باهاش حرف بزنم ، عمو جیمز اصلا

به فکر خودش نیس ، کلا نصف کلیه تو بدنش هست ولی اصلا رژیم غذایی

رعایت نمیکنه ... فک کنم خیلی سیره از زندگی ...


+ترم 4 هم گذشت ...

+امتحان وصیت دیروز بود ، اولین بار بود که من اون مدلی درس میخوندم

چه مدلی ؟ اینکه فقط 1 جلسه سر کلاس بودم و اینکه جزوه نداشتم و

اینکه یه نفر غریبه تو گروه دانشگاه واسم عکس جزوه ش رو فرستاد و

من از رو گوشی درس خوندم :/ بگذریم که سر امتحان چیا نوشتم تو برگه ام...

++امروز امتحان تنفس و قلب

جالبه که تمام سوالات قلب ، کیس متد بود و سوالات تنفس هیچ کیسی نداشت

یعنی تنفس تماما مفهومی و ترکیبی با بیماری های قلب ولی بدون حتی 1 کیس :/

قلب رو بهتر نوشتم

نصف تست های تنفس رو شانسی زدم :/

مهم فقط و فقط اینه که پاس میشم...

+++دیگه امتحان بعدی کودکانه، من مواجه هستم با یه کتاب 375 صفحه ای که خیلی

ترجمه ی خوبی نداره ولی چون استادمون دوسش داره ما هم مجبوریم اینو بخونیم :/

از این 375 صفحه حدود 70 صفحه ش حذف شده واسه امتحان پایان ترم و دقیقا اونایی

بوده که من تو طول ترم خوندم :/  یه بارم که تو طول ترم خوندم استاد اون قسمتو حذف کرد :/

++++آدرس یه دکتر خیلی خوب واسه عمو جیمز پیدا کردم ، یه دکتر که رژیم خام خواری میده و

تا حالا کلی آدم رو خوب کرده ...

+++++امروز تو تاکسی بودم ، تو راه دانشگاه، موبایل راننده زنگ خورد ، گوشی رو برداشت و گفت

"جانم بابا" بعد چند ثانیه گفت " تخمه آفتاب گردون؟" "چشم بابا میخرم ولی اگه مسافر واسه

فلان محله بهم بخوره که برم از اونجا بخرم ، بقیه جاها گرون مبشه "

آخ که اینو گفت ، انگار قلبم سوراخ شد ... مگه قیمت تخمه آفتاب گردون تو دو تا محل مختلف

چقدر میتونه با هم فرق داشته باشه ... جیگیرم کباب شد واسه اون بابا و اون بچه ی پشت خط...

زندگی مردم خیلی خیلی سخت میگذره ...

کاش ... کاش ... کاش ... مسئولین میدیدن و کاری میکردن ...


شبتون بخیر

من برم بخوابم که فردا صبح پاشم جنگی بشینم کودک بخونم ...

فردا امتحان وصیت دارم

تازه امشب جزوه به دستم رسید اونم تو گوشی :/ ی نفر لطف کرد

از جزوه ش عکس انداخت واسم فرستاد :/   :|

پس فردا امتحان قلب و عروق و تنفس دارم :/   :|

بعدش کودکان

بعد 4 و 5 و 6 و 7 تیر پشت هم امتحان :/

راستی 2 تیر هم امتحان پایان ترم این کلاس زبانمه

یعنی رسما دهنم صافه :|


وصیت رو در حد روخونی از رو عکسها خوندم

تنفس و قلب هنوز 1 دور نشده ...

روانپرستاری  3 فصل دست نزده دارم

کودک قسمت‌هایی که من طول ترم خونده بودم استادش حذف کرده :/


یعنی داغونم ها ...

(یادم باشه بیام از سوتی های +18 ام تو کلاس زبان بگم براتون )


شب خوش...

تو جاده داریم از کنار یکی از کارخونه های مهم شهر میگذریم، کارخونه ای که "او" کار میکنه ، انقدر نور و چراغ های کارخونه زیاده که جاده ای که 1 چراغ هم نداره رو روشن کرده :)
به وسعت و عظمت کارخونه نگاه میکنم و ضربه های قلبم که تو سینه محکم میزنه رو حس میکنم :)
"دوستت دارم"
ظهر مهمون مادربزرگه بودیم، همه فامیل مادری جمع بودن،تو همون شهر کوچیک و خونه ی نقلی نوساز :)
بعد ناهار یه کوچولو درس خوندم تو شلوغی ولی بعدش که پسر دایی ها فوتبال میدیدن دیگه واقعا درس خوندن محال بود.شام با مامانم بود غذاهای مامانم شهره ست به خوش پختی تو فامیل :) واسه شام ماکارونی و خورش کرفس آماده کرده بودیم ، من بگم 1 رشته ماکارونی برنگشت تو اشپزخونه باور میکنید ؟ :) خورش کرفس هم فقط به اندازه غذای دو سه نفر موند ؛)
+تا قبل از اینکه بفهمم"او"اینجا زندگی میکنه از این شهر بدم میامد، امروز با یه ولع خاصی تنفس میکردم :*) ،شاید مسخره به نظرتون بیاد ولی همین که میدونستم جای جای این شهر قدم زده و نفس کشیده واسم کافی بود ...
عیدتون مبارک
نماز و روزه هاتونم قبول باشه
داریم میریم خونه مادربزرگه
تو شهر کوچیکی نزدیک شهر خودمون
همین شهری که "تو" توش زندگی میکنی
همین جایی که"تو" داری نفس میکشی
دارم تو هوایی نفس میکشم که نفس های تو هم هست و چی از این بهتر ؟
"دوستت دارم"

امروز رفتم کارگاه شعر ، علی رغم کلی درس نخونده و کلی کار عقب افتاده...

یاد امتحان های ترم 3 افتادم ،انقدر تو طول ترم خوب درسها رو خونده بودم که

یکی از امتحانام 8 صبح پنج شنبه بود ،با این حال من روز قبلش جلسه کارگاه

شعر رو از دست ندادم ...

خلاصه که رفتم، مطلب امروز رو میم انتخاب کرده بود ، عبداللهی امده بود

مستر کاف اخمو هم بودش :)

یه دختری تو اون جمع هست ،همسن و هم رشته ی منه ،ولی 1 سال از من

زودتر رفته دانشگاه . تو دانشگاه همون ترم های اولش با یکی از پسرای

کلاسشون دوست شد و تقریبا همه دانشگاه میدونن اینا با همن، حتی استادا 

دختره که خودش میگه خیلی عاشق و شیفته ی آقا پسره و حتی نمیتونه به

احدی غیر اون آقا فکر کنه ...

اما من نظر دیگه ای دارم ، من میگم از اون دختراس که با یه نفر هست ولی

رفتارش جوریه که انگار نمیخواد به گزینه های دیگه نه بگه ... :/

تو کارگاه شعر بعید میدونم بدونن که این دختر در رابطه س ... اعصابمو خورد

میکنه این دختره،  رفتار هاش با میم یه جوریه، با مستر کاف هم همینطور

ولی میم انگار بیشتر ، حتی یه بار تو چت با من میگفت میم مورد خوبیه ها  :/   :|

بهش گفتم مگه تو با فلانی نیستی ؟! جواب داد :

چرااااا من هیییج کس واسه من فلانی نمیشه و با دنیا عوضش نمیکنم ،اینو کلی گفتم :/

من وابستگیی به میم ندارم ، ولی حرصم میگیره از دست این تیپ دخترا

بابا تکلیفتو با خودت معلوم کن لااقل ...

خلاصه که مث این دختره نباشید ، این جور آدما خیلی رو مخن

+از این تیپ دخترا تو دانشگاه هم داریم ، اتفاقا نماینده کلاسمون یه همچین

آدمیه ولی خودش میگه که " من با همه راحتم " :/   و من اصلااااا این

جمله رو درک نمیکنم ، اصلا هضم نمیکنم ، آدم نمیتونه با همه راحت باشه ،

ادم تو روابطش با یکی راحته ، با یکی راحت تر و اصلا با یکی ناراحت ....

++رفتار این تیپ دخترا رو مخمه، نمیدونم شما نظرتون چیه

اگه دوس دارید بیایید اینجا کامنت بذارید بگید چقدر با من موافقید یا مخالف

این روزها به هررررچی میخوام فکر کنم همون آدمی که تو پست
قبل ازش نوشتم میاد جلو چشمم با تمام زجرهایی که کشیده...
نمیدونم تو اینجا با چه اسمی ازش بنویسم
اول اسمش میم هست و میترسم تو نوشته هام با اون پسره میم
کارگاه شعر قاطی بشه :/   :)))
اول فامیلیش هم ب هست و باز میترسم با اون ب که قبلا ازش
گفتم قاطی بشه :/   اسیر شدیم :/
بابت همین تصمیم گرفتم اینجا با اسم مستعار "عمو جیمز" ازش
بنویسم ، واقعا نمیدونم این اسم از کجا اومد ، فقط یهو اومد تو ذهنم
همین :)
خلاصه که فکرم درگیرشه... فکر میکنم اگه یه روز نباشه من خیلی
خیلی خییییلییییی زیاد گریه خواهم کرد  .... دعا کنید نرسه اون روز ...


امروز رفتم آرایشگاه و موهامو سپردم به آرایشگر ، گفتم کوتاه کن تا
هرجا احساس میکنی موها حالت مرده دارن، تا هر جا تو ساقه موهام
 شکستگی میبینی قیچی کن بریز زمین ،موهامو با آرامش خیس کرد
و نگاه کرد و گفت خیلی کوتاه میشه ها ؟!  گفتم بشه مهم نیس
دست به قیچی شد و موها رو ریخت رو زمین ...
کارش که تموم شد دست بردم پشت سرم ... یه لحظه دلم ریخت
از اینکه اون همه مو قیچی شد و ریخت رو زمین ...

دلم که میگیره باید برم آرایشگاه ، این که برم و ظاهرم رو مرتب کنم کلی
حالمو عوض میکنه ، الان دلیل دل گرفتنم خودم نیستم ، فکرم درگیر عمو جیمزه...

10 بار پنل رو باز کردم که بنویسم، پشیمون شدم بستم و دوباره ...

دلم میخواد ازش بنویسم ولی چیزی که ناراحت کننده ست وقتی به

کلمه تبدیل میشه ،به رشته ی تحریر در میاد ، غمش چند برابر میشه ...

هفته قبل فقط کم و کوتاه گفت تومور ها رو برداشته و منم بیشتر نپرسیدم

این هفته ... شروع کرد به توضیح ...

گفت سمت چپ نفروکتومی رادیکال شده ( کلیه و گره های لنفی و فوق کلیه و

بافت های چربی حتی میزنای به خاطر سرطانی شدن برداشته میشن ) سمت

راستش پارشیال نفروکتومی  (فقط قسمت درگیر برداشته میشه)

گفت نمیترسم ، ته ش دیالیزه،  مهم نیس ... گفتم روحیه ت عالیه ... گفتم باید

بری پیش اورولوژیست، چکاپ های دوره ای بشی واسه اینکه مطمئن بشی

جاهای دیگه درگیر نشدن ، گفت آخه چی میخواد درگیر بشه اون تو الان فقط

حفره ست خالیه ،وقتی چیزی نیس چه جوری میخواد بقیه جاها رو آلوده کنه ...

ترسیدم بگم شاید الانم آلوده شده باشه بقیه جاها و خودت ندونی. ..

خندید ، دلم گرفت ،

انگار یهو بخواد همه چیزو بگه ،برگشت و پشت گردنش که جای بخیه بود رو

نشون داد گفت اینو دیده بودی ؟ گفتم اره

گفت 7 سال پیش یه توده توی مخچه م بود،  جراحی کردیم برش داشتیم

دستش رو گذاشت رو چشم چپش ، گفت چشم راستم درست نمیبینه

از همین تومور تو چشم راستم هست ولی گفتن ثابت مونده اندازه ش

دست کاری و برداشتن نیاز نداره ، کاریش نداشته باش

فهمیدم که نه خوب خبر داره از بیماری و مشکلش

خیس عرق شدم از ترس ... گفتم چی کشیدی ... ؟؟؟؟

دلم میخواست سفت بچسبم بغلش کنم ، گفتم از هفته پیش که بهم جریان

مشکل کلیه ش رو گفته فکرم درگیرشه. ... واسش آرزوی سلامتی کردم و

برگشتم به سمت خونه

خوابیدم و توی تمام مدت خوابم بود ...

انقدر ذهنم درگیرشه که امروز عصر میخواستم 2 ساعت قلب ، 1 ساعت روان و

1 ساعت مادر و نوزاد بخونم ولی فقط به زور 1 ساعت روان خوندم

انقدر ذهنم درگیرشه که من که کم حرف میزنم ،همه ی این مکالمه رو واسه

مامانم گفتم ،داشتم میترکیدم از غصه ، اگه نمیگفتم یه چیزیم میشد 


خداااااااااا

خداااااا

میدونم بهتر از هر بیننده ای وضع این آدمو میبینی و میدونی

تو حتی از تک تک سلول های سرطانی که تو هر عضو دیگه ش

ممکنه باشه خبر داری

خداااااااااااا خواهش میکنم ازت

با همه ی قلبم

با همه ی وجودم

معجزه کن

بدنش رو پاااااک پاااااک کن از سرطان

خدا نمیدونم چه جوری صدات کنم ، نمیدونم چه جوری التماست کنم

فقط معجزه

یه معجزه ی خیلی بزرگ

یه معجزه ی خیلی خیلی بزرگ بفرست

خواهش میکنم ....

دیگه طاقت نیاوردم و رفتم کارگاه شعر

امروز نشستیم تو حیاط ، هوا خیلی خنک بود و کیف میداد اونجا بشینی

خیلی هم حیاطشونو خوشگل کرده بودن

یه حوض مربعی شکل که کفش کاشی های لوزی خوشرنگ چسبیده بود و

ماهی گلی ها توش شنا میکردن... صندلی های چوبی گه هرکدوم یه رنگ بودن

قرمز ، آبی ، زرد ... بابت چینش صندلی ها جای من خود به خود افتاد دقیقا کنار

مستر کاف ، همون لحظه فکر کردم اگه الان چند ماه پیش بود از شدت ضربان بالا

یه بلایی سرم میامد ولی الان انقدر راحت و بی خیال نشستم کنار مستر :)

جالب بود برام ، واقعا این که اون حس و اون حجم از علاقه یکباره ررررفت برام جالبه...

وسط داستان دوم ، من داشتم میخوندم که حوصله م سر رفت و گفتم : اه چقدر

نویسنده ریز ریز توصیف کرده همه چیزو آدم حوصله اش سر میره :/

"ی" خندید و گفت من عذر خواهی میکنم بابت توصیفات زیادش :)

منم کم نیاوردم و گفتم : خواهش میکنم بهش بگید دیگه اینجوری ننویسه :|   :)))

میم خیلی خوشتیپ شده بود یه تیشرت فیروزه ای پوشیده بود با

کتونی فیروزه ای بعد بند ساعتشم فیروزه ای بود با شلوار لی تیره رنگ ، حقا

که خوش سلیقه ست

جای عبداللهی خالی بود ...

خوب بود جلسه ولی از نیمه ی جلسه به بعد واقعا تمرکز نداشتم

نمیدونم چرا 

کلا این مدته تمرکزم کم شده

گند زیاد میزنم

بازم نمیدونم چرا....


صرف نظر از عقایدتون راجع به روزه گرفتن و نماز خوندن

یا حتی احیا گرفتن توی این شبها  ... لطفا لطفا لطفا لطفا

هرجا دستی به دعا بلند کردید ، از خدا بخوایید که :

" همه ی مریضها از بند مریضی رها بشن "


خیلی گناه دارن آدم های 25_26 ساله‌ای که درگیر سرطان میشن

به خودتون که تنتون سالمه و هر کاری که دوست دارید با دل خوش

انجام میدید نگاه کنید ، دعا کنید همه همه همه همه ی آدما سلامت

باشن... آمین

هر دوی اینها امروز صبح بودن

دو دسته برگه برای امتحان زنان و کلیه بهمون دادن که شامل سوالای

تستی و تشریحی بودن ، الله وکیلی استاده از طرح سوال از هیچ نکته ای دریغ

نکرده بود :/  حتی تا اینجا که فلان سرطان در زنان سفید پوست یا سیاه پوست

شایع تره ....

امتحانم خوب نشد واقعا ، در حدی که بعد امتحان اصلا نمیدونستم باید برم کجای

جزوه رو چک کنم ، خیلی از سوالا که بچه ها با هم چک میکردن من اصلا یادم نبود

کدوم گزینه زدم ...

هعیییییی...

امروز صبح زبان داشتم

خودم ناراحت بودم که دارم بی تکلیف میرم سر کلاس ولی خب

واقعا درگیر زنان و کلیه خوندن بودم...

کلاسم 4 ساعته ، تصمیم داشتم 2 ساعت اول رو فقط بمونم بعد اجازه

بگیرم بیام خونه

خب کلاس شروع شد و درس راجع به شروع گفتگو بود

اینکه چه جوری یه گفتگو رو شروع کنیم ، چه جمله هایی رایج هست، چه

اصطلاح هایی به کار میره و اینا ، بعد رسیدیم به اینکه آدم هرکس رو برای اولین بار

میبینه یه حسی بهش داره ، مثلا از یکی خوشش میاد از یکی نه ، فکر میکنه یه

نفر مهربونه و یه نفر بد اخلاق و از این دست

این شد که موضوع بحث نیمه ی اول کلاس که من حضور داشتم شد بحث راجع به

اینکه ماها اولین بار استادمون رو دیدیم چه حسی داشتیم بهش

من گفتم فکر کردم یه آدم عصبانی هستی که بلد نیست بخنده :/

خب همینو فکر کردم دیگه ، قرار بود صادق باشیم !

بعد که همه نظرشون رو گفتن ، من گفتم حالا نوبت شما

بگید اولین بار که ما رو دیدید چه حسی داشتید ! همه خندیدن و تایید کردن که

آره استاد بگید

اولین نفر من بودم ...استاد گفت به نظرم اومد باهوشی... بعد ی ذره مکث کرد و

گفت... : میدونی تو خیلی شبیه مامانهایی! شبیه مامانهایی که 2_3 تا بچه دارن

و خیلی مسئولیت پذیرن  ، از اینا که صبح پا میشن بچهاشونو میذارن مهد کودک!!!!!!!!

همه خندیدن .... و اکثرا تایید کردن،  دروغ چرا ؟ منم ذوق کردم :)     خندیدم و گفتم شاید

به خاطر پوششم باشه که اینجوری فکر میکنید .

یه دختر 16 ساله تو کلاس داریم که اکثرا من پیشش میشینم، با هم حرف میزنیم و کنار

همیم دیگه  ، استاد بلند خندید و گفت وقتی میشینی پیش "ک"_همین دختر 16ساله_

حس میکنم مامانشی! !!!!!!!!!!!!!!!  یه کوچولو ناراحت شدم، گفتم حالا پوششم محجب

هست ولی اینقدر پیر میزنم ؟؟؟؟؟  :(  :/

گفت نه نه نگفتم پیری ، کلا استایلت،  رفتارت، مدل پوششت تو رو یه دختر کامل نشون

میده ، لبخند زد و اضافه کرد : درست شبیه مامانها

ذوق کردم...خوش گذشت بهم استاد اینجوری گفت ، همون لحظه فکرم رفت پیش

مستر کاف و میم ... گفتم ببینی اونا هم همینجوری فکر میکنن ؟

( اضافه کنم که: من که تمام استرس های هفته م رو تو همون  هفته ای 2 ساعت

کارگاه شعر تخلیه میکردم ، الان رکورد زدم و 3 هفته ی متوالیه که نرفتم :)   )

حالا ظاهر من چ جوریه :

تقریبا هیچ وقت مانتوهای جینگیلی مستون نپوشیدم،گل گلی و با رنگ های عجیب

اصولا مانتوهام رنگهایی دارن که جلب توجه نمیکنن _مشکی ،سرمه ای ،طوسی

،کرم ، یشمی _ قدشون بلند ، آستین بلند ، همیشه باید مانتوهام یه کمربند

تزیینی داشته باشه :) ،فرقی نداره روسری میپوشم یا شال یا مقنعه ،

هر کدوم باشه محجب میپوشم ، آرایشم یه کرم ضد آفتاب رنگی و

یه رژ لب ، اگه خیلی بخوام سنگ تموم بذارم ریمل !

البته تازه این شکلی محجب شدم ، از حدود بهمن ،یا شایدم دی 96 ،

کسی ازم نخواسته این شکلی بشم ،کسی از من حجاب نخواسته ،

خودم فقط خودم با حجاب راحت ترم  :)

خلاصه که آدم میتونه با مانتو بلند و روسری محجب بشه مث مامانا :)



+ تو رو خدا ،دم افطار ، سر اذان ،دعا کنید واسه همه ی مریضا

از خدا بخوایید بهشون سلامتی بده ، بخوایید از بند بیماری نجاتشون بده

به خدا هیییییییچی سلامتی نمیشه ...

+دلتون خوش ، تنتون سالم :)