گزارش زنده ی یک زندگی

+ آقا راستش من طاقت نیاوردم جواب این پسره رو ندم

بابت همین فیلترشکن نصب کردم و جوابش رو دادم

و چون هنوز چتمون تموم نشده فعلا قصد ندارم فیلترشکنمو 

پاک کنم ... :)


+یه قولی که امشب به خودم دادم این بود که وقتی بچه دار شدم

هیچ وقت بهش فحش ندم ... اولا که من قراره اون بچه رو تربیت کنم

پس یه کاری میکنم یه بچه خلف بشه ، ولی خب پیامبر ها و امامای

ما هم بچه ناخلف داشتن ... اگه خدایی نکرده اونجوری که من میخواستم

نشد بهش فحش نمیدم ... به خودم قول میدم ، شاید سرش داد بزنم

البته در مواقع خاص حتما (نه بی دلیل) ولی فحش بهش نمیدم

امشب دوباره (دوباره نه 1000باره ) با بابام دعوام شد ، بازم بهم فحش داد

این بار برخلاف دفعه های قبل که میرفتم خودمو میچپوندم تو اتاق و تنهایی

و بی صدا گریه میکردم ، موندم تو صحنه دعوا ، گریه کردم و گفتم به خدا

این اشکهای من جواب دادن داره ، اگه ذره ای حق با من باشه به خدا ازش

نمیگذرم... بابام جدی نگرفت ولی مهم نیست ، مهم اینه که من بهش

اخطار دادم که نمیبخشمش...


مدت طولانیی بود تو تلگرام  که Last seen recently شده بودم ،

نه به خاطر اینکه کسی لست سین منو نبینه ، بیشتر به خاطر

اینکه من لست سین آدما رو نبینم ... دیشب حس کردم وااااقعا

حوصله تلگرام ندارم همون دیشب رفتم تیک اون قسمت لست سین

رو از nobody به everybody تغییر دادم و بعد 2 تا فیلتر شکن داشتم

که اونا رو هم پاک کردم و تصمیم گرفتم 1 هفته بدون تلگرام بگذرونم

ببینم زندگی بدون تلگرام چه جوریه ...

تا همین چند دقیقه پیش وااااقعا دلم نمیخواست که برم چک کنم

ببینم تلگرام چ خبره ، حالا این چند دقیقه پیش چی پیش اومد که

دلم خواست ؟

یه پسره بود گفتم تو اینستا ازش خوشم اومده بود ، همون که خیلی

فرهیخته بود ^__^ بعد گفتم با حیله ! کشوندمش تلگرام و بعدش

اینستامو پاک کردم ، یادتون هست ؟ وقتی وای فای گوشی رو روشن

کردم پیامش تو تلگرام رو بالای صفحه گوشیم دیدم ولی فقط اولین

پیامش که نوشته " سلام خوبین وقتتون بخیر "رو دیدم و واسه دیدن

بقیه ش باید برم فیلتر شکن نصب کنم و تلگرامم رو باز کنم .... 

خب راستش هم دلم تلگرام نمیخواد هم دلم نمیخواد پی ام های

این پسره (که حالا بعد 3 هفته پی ام داده بهم) رو بی جواب بذارم. ... 


الان در " پی پی کانفیوز " ترین حالت ممکن به سر میبرم ...  :( 

تو اون قسمت" چیزهایی که از دنیا میخوام پست" قبل این هم اضافه میکنم :

یه نفر که بشه باهاش حرف زد ، که منو بفهمه و کنارش رودربایستی نداشته

باشم و مجبور به سانسور نشم

الان توی زندگی این روزهام دقیقا هیییییییچ کس نیست که بتونم راحت باهاش

حرف بزنم، همه آدم های دورم فقط خنده های الکی منو میبینن ، دلم میخواد

داد بزنم بگم من خسته شدم از بس ادای آدمای قوی رو درآوردم ...

سلام خوبان :)
+از کارگاه شعر این هفته براتون بگم ؟ خب نرفتم :) و به جاش رفتم ورزش ، از اول مهر قصد
دارم برم ولی قسمت نمیشد و این هفته دیگه گفتم سنگ هم از آسمون بیاد باید برم... رفتم
و قصد دارم لااقل 6 ماه بی وقفه برم ، اولین دلیلش صرفا سلامتیم و بالا رفتن سیستم ایمنیم
هست ، من واقعا سیستم ایمنی ضعیفی دارم ، اگه یه نفر کنارم سرفه یا عطسه کنه من بلافاصله
سردرد میگیرم و علایم سرماخوردگی نشون میدم... دلیل دوم حس میکنم چاقم :( ، البته دوستای
من به اون حساسی و ریز بینی با من مخالفن ولی خب خودم دلم میخواد حجمم از این که هست
کمتر بشه ... نمیدونم چرا حس میکنم قراره به زودی عروس بشم :/ (توهمات یه دختر سینگل :))  )
و بابت اون دوست ندارم یه عروس تپلی باشم...

لباس ورزشیمم خیلی خوش رنگه :) یه بولیز و شلوار زرشکیه که خیلی بهم میاد :))  و وقتی
خودمو تو آینه باشگاه نگاه میکنم کلی ذوق خودمو میکنم ( اختلال شخصیت خودشیفته :))  )

+دیگههههه براتون از کجا بگم ؟ اها داشتم فکر میکردم من از زندگی چی میخوام ... خب واقعا
چیز زیادی نمیخوام ... من الان دانشجوی کارشناسی ام ، میخوام مدرک TTC زبان انگلیسی
بگیرم ، ارشد بخونم ،وارد حیطه آموزش بشم هم اموزش زبان هم پرستاری و کار کنم ،ازدواج کنم ،
دکتری بخونم ،بچه دار بشم ، حدود 35 تا 45 سالگیم چند تا کشور خارجی رو که دوست دارم ببینم ،
بعدم با کم کردن حجم کارم تقریبا خودمو بازنشسته کنم ، (بهم نخندین ها ! ولی اسم بچه هامم
انتخاب کردم اسم پسرام "ارشاد" و "والا" و اسم دخترم "مهتاب" :) شاید بگید که این اسمها اصن
به هم نمیان ولی باید بگم من این اسم ها رو خیلی دوست دارم *---* )
خب اینا اصن خواسته های زیادی نیستن ولی واقعا با این اوضاع سیاسی - اقتصادی حاکم نمیدونم
چقدر از این خواسته هام قابل اجراست ، راستش اصلاااااا دلم نمیخواد اوضاع حکومتی رو زندگی
شخصیم اثر بذاره ، دلم ارامش بی اندازه میخواد ....

چرا اینا رو براتون گفتم ؟ چون دلم حرف زدن میخواست...


+راستی بالاخره دل رو زدم به دریا و با عمو جیمز حرف زدم :) گفت تومور چشمش رو جراحی
کرده ولی بینایشش بهبودی نداشته ... گفت مونده تهران و داره دوره های پیشرفته مربوط به
کارش رو میبینه ولی من حس میکنم دروغ میگه و مونده تهران بابت شیمی درمانی ...


+حالا اون عنوانی که نوشتم چه ربطی به این پر حرفی هام داشت ؟ تقریبا هیچی ، یه تیکه از
اهنگ جانا ایهام هست که دوسش دارم ، همین .   ولی خب حالا اگه بخوایید ریز بشید و دنبال
دلیل بگردید میتونه یه تلمیح ریزی به ا.د داشته باشه ...

+شبتون خوش :) هفته ی پرکار ، پر از نظم و پر از لبخند رو واستون آرزو میکنم .

سلاااام :)

خیلی وقته ننوشتم ، هر صبح و هر شب کلی مطلب میاد تو ذهنم ولی واقعا مجال نوشتن نبود

خیلی کار داشتم / دارم ، همین کارآموزی های پشت سر هم و از طرفی امتحانهای پایان بخش ،

اماده شدن واسه میان ترمهایی که واسمون چیدن و زیاد تر از همه تکالیف کلاس زبان ...

همه فکر میکنن من ادا در میارم که کارام زیاده ، فامیل فکر میکنن کلاس میذارم مهمونیهاشونو نمیرم ،

خواهرم دائم شکایت میکنه که شهرشون نمیرم ، و من وااااقعا توضیح اضافه ای ندارم بدم جز اینکه بگم

فرصت ندارم ...

+++ دلیل مهم تر واسه اینکه این مدت ننوشتم این بود که حس میکنم یکی از پسرا دانشگامون اینجا

رو پیدا کرده ، حس من اشتباه نمیکنه ... یه آشنا داره اینجا رو میخونه ... و چون بلد نیستم اینجا پست

رمز دار بذارم ، کلا از پست گذاشتن امتناع کردم ، حالا شما ساکنان بیان بیایید بهم یاد بدید چجوری

پست رمز دار بذارم ، رمز به آشناها داده میشه :)

+++از این به بعد اینجا مطالبی که خیلی خصوصی هستن رمز دار میشن ، بقیه چیزا که چندان اهمیتی

نداره که توسط کی خونده بشن در پست معمولی منتشر میشن 


+++گفته بودم اون مشکلی که پیرامون ا.د عزیزم پیش اومده بود حل شد ؟ اره دیگه حل شد :)))

و من از اون روز کلی خدا رو بابتش شکر کردم ... چقدر شیرینی این اتفاق واسه این روزهام لازم بود و

چقدررررر به دلم نشست ...


+++کارگاه شعر هفته گذشته و هفته قبلیش رو رفتم ( ولی دو هفته پیش از اون رو نرفتم) خوبی هر

دو جلسه این بود که اون دختره ی هم رشته نبود :))))


+++میخوام از جذاب ترین کاراموزی که گذروندیم بنویسم : بخش اعصاب و روان :)

ولی این میره جز اون مطالب خصوصی که اون پسر هم دانشگاهی نتونه آمار بسوزونه :))))))


+++راستی من چقدر خوشحالم از اینکه اینستاگرام ندارم :) از اینکه وقتم پای دیدن استوریهای

چرت و پرت بقیه هدر نمیره بی اندازه راضی ام :) شما هم واسه خودتون ، ذهنتون ، چشمتون ،

و زمانتون ارزش قائل بشید ...


+++اینقدر مطلب دارم واسه نوشتن که لیستشون کردم رو کاغذ :) ولی اگه بخوام همه شونو

الان بنویسم پست خیلی طولانی و لوثی میشه ، هر شب میام و یه کوچولو مینویسم ازشون :)


+++امروز عصر که رسیدم خونه دوباره سر وصدای بابام بلند شده بود ، دوباره یه چیز مسخره

رو کرده بود بهونه و داشت داد میزد ، منم وااااقعا خسته ذهنی بودم و تحمل داد و بیداد نداشتم

به مامانم گفتم : مامان بیخیال بحث نکن ، چشمتون روز بد نبینه بابام شروع کرد اینقدر به خاطر

همون 1 جمله به من حرف زد که داد زدم غلط کردم ، غلط کردم ولم کن . و بعد اومدم تو اتاق

و در رو بستم ، بعدش که آروم شدم لباسامو عوض کردم ، دست و صورتمو شستم و نماز خوندم

و مبلغی گریه کردم و هنوز تو اتاقم ... شامشون هم خوردن و به من لااقل نگفتن تو از صبح گورتو گم

کردی از خونه بیرون حالا بیا یه چیزی کوفت کن... منو اگه از پرورشگاه نیاوردن پس دقیقا از کجا آوردن ؟


+++از نظر کتابخوندن به نظر خودم خیلی خوب دارم پیش میرم ، تو مهر ماه " عقاید یک دلقک ،

ماه کامل میشود ، فریدون سه پسر داشت و زهیر رو خوندم ( البته زهیر تازه تموم شده)"

و همین کتابخوندن شده دل خوشی این روزهام ، من نه دوست خیلی صمیمی دارم ، نه

خانواده م خیلی به حضورم علاقه دارن و بهم وابسته ن ، نه دوس پسر دارم و نه هیچ کسی که

کنارم باشه و استرسهامو درک کنه ، تنها چیزی که منو از بستری شدن تو بخش روان نجات داده

همین کتاب خوندنه ، یه دلخوشی واسه خودتون پیدا کنید ، تو دیوونه نشدنتون خیلی موثره....

بیمار orientation ش 0 بود :/
میام کامل میگم
چقدر دلم میخواد از تجربه های جذاب بخش روان بنویسم و چقدر خسته ام و اونقدر وقتم پره که کلافه ام
همه تکالیفم مونده رو زمین و کژدار و مریض تکالیف کارآموزی روان رو آماده میکنم ...
خدا کنه همه کیسها تا آخر دوره یادم بمونه بیام یه بار همه رو با هم بگم...
صدای رعد و برق و بارون شدید
بعد از یه مصاحبه ی کوتاه با بیماری که صبح پرخاشگری کرده و به تخت بسته شده ...

امروز ساعت 6 صبح بیدار شدم واسه زبان خوندن و تا 1 ساعت قبل امتحان داشتم

میخوندم ، .بگذریم که سر جلسه امتحان همه جوابها رو با مشورت نوشتیم ...


کارآموزی قلب تموم شد و از هفته آینده کارآموزی روان شروع میشه ، در مورد گذروندن

این دوره تو بخش اعصاب و روان هم ترس دارم هم ذوق ، ذوق بابت دیدن کیسهایی که

تا حالا تئوریش رو میخوندیم و ترس بابت قرار گرفتن بین بیمارای اعصاب و روان... البته

که ممکنه این بیمارها خیلی محجوب تر از بیمارهای بقیه بخشها باشن ولی خب ترس

بیشتر از نادانسته هاست

راستش کارآموزی قلب کیسهای خاصی که ارزش تعریف کردن داشته باشن نداشت

بیشتر در لحظه خنده دار بود موقع تعریف انگار مزه نداره ، مثلا پیرزنی که به من میگفت

برو بیرون تا قرصهامو بخورم یا مثلا جلو من اسپری تنفسیش رو نمیزد و عین بچه ها

میگفت برو بیرون تا اسپری بزنم ، یا مثلا پیرزن دیگه ای که به خاطر اینکه کمتر از ویال

Kcl تو لیوانش خالی کنیم قربون صدقه همه مون رفت ولی این پاچه خواری هاش به جایی

نرسید :))))  یا روز دوم کارآموزی که من و دوستم از یه مریض 4 تا و از مریض بعدی 3 تا

نوار قلب گرفتیم تا آخر سر درست از آب درآمد واسه بیمار آخر که آقا بود تو همون بار اول

نوار درست و درمونی به دست آوردیم که دوستم دائم میگفت چه نوار قلب مجلسیی :)

کیس خاصی که بخوام در مورد بیماریش بگم یا اتفاق خیلی خاصی واقعا نیفتاد ...


اول برای خدا و دوم برای ا.د :

خدا جونم مرسی،  خیلی لطف کردی ، خیلی بزرگواری کردی که باعث شدی ا.د بمونه

صرف نظر از نتیجه و اتفاق های آینده در حال حاضر از موندن ا.د خیلی خوشحالم و هرچی

یادش بیفتم شکر تو رو به جا میارم ...

ا.د جان ، مرسی که موندی :) نمیدونم موندنت چقدر با اصرار و تلاش خودت بوده ولی همین

که همه چیز رو رها نکردی و  نرفتی خیلی واسه من ارزش داره ،خوشحالم که بهت

رسوندن که من خواهان نرفتن تو بودم :) مهم نیس برداشتت چی بوده ، مهم اینه که

من چیزی رو که میخواستم بهش رسیدم .... :)


شبتون بخیر ، دلتون شاد :)

امروز آخرین روزی هست که بخش post ccu هستیم_البته تو دوران دانشجویی_ از این رو بر آن شدیم که زود برسیم بیمارستان و خودمون رو به تحویل شیفت برسونیم... :)

ا.د جانم سلام

من میدونم که تو هیچ وقت اینجا رو نمیخونی

حتی بر حسب اتفاق هم چنین صفحه ای رو باز نمیکنی که بخونیش

حتی به ذهنت هم خطور نمیکنه که کسی اینجا برات مینویسه...

کاش میتونستم خودم گوشی رو بردارم ، شماره ت رو بگیرم و بعد با جسارت بهت بگم

که میشه لطفا بمونی ؟ میشه نری ؟ نظر بقیه به درک ... تو بمون فقط

یا نه کاش اینقدر بهت نزدیک بودم که باهات تو یکی از کافه های شهر قرار میذاشتم و

موقعی که درست رو به روت نشسته بودم در حالی داشتم تیکه های بزرگی از بستنی

شکلاتی رو توی دهنم میذاشتم واست شکلک در میاوردم و میگفتم نمیشه نری؟ بعد مثلا

تو میگفتی "اره " و من کولی بازی درمیاوردم که یعنی میخوای بری ؟ بعد تو میخندیدی

از اون خنده ها که دندون های ریز و سفیدت پیدا میشه ، و من اون دندون نیشت که شاید فقط

چند میلیمتر از دندون قرینه ش بالاتر هست رو میدیدم و ذوق خندیدنت رو میکردم...

بعد تو بهم اشاره میکردی که یواش تر حرف بزن منم همچنان به کولی بازی و شلوغ کاریم ادامه میدادم

م میگفتم باید جوابمو بدی ، تو همچنان که قیافه ی متفکر به خودت میگرفتی و میگفتی صورت

سوالت غلطه آخه ، "نمیشه نری" یعنی چی ؟ منم خودمو روی صندلی جلو میکشدم و همونطور که

انگشتهای کشیده و لاغرت رو لمس میکردم بهت میگفتم " بهم بگو که میمونی " نه نه ، بهم" قول

بده که میمونی " بعد با چشهای خوش رنگت تو چشمام نگاه میکردی و میگفتی که " میمونم "

منم با یه نفس عمیق و صورتی که رضایت خاطر ازش میباره خوشحالیم رو بهت نشون میدادم...


چرا نمیشه ؟ چرا حتی برای یک بار هم نمیشه که واقعیت منطبق با این تفکرات و تخیلات من باشه ؟

چرا اون پسره ی خنگول با اون زن خنگ تر از خودش مانع خواسته ی من و تو میشن ؟

ا.د عزیزم یکی از آرزوهامه که اسمت رو با پسوند "جان" صدا کنم و همینطور که مستقیم دارم تو چشهای

خوش رنگت نگاه میکنم بهت بگم " خب یه بار دیگه بگو که کسی رو جز من دوست نداری " یا قیافه م رو

کج و کوله کنم و بپرسم "خب منو چند تا دوست داری "

ا.د عزیزم ، موهای پرپشت و حالت دارت ، پوست سفید و چشم های روشنت ،ابرو های کشیده ت ،

انگشتهای لاغر و کشیده ت و قد بلندت همه و همه همیییییشه تو ذهن من میمونه ... واسه همه ی عمرم

ا.د جانم اون روز که بر حسب اتفاق لباسهای همرنگ (یشمی) پوشیده بودیم خیلی کیف کردم

در ضمن ،لباس سر تاپا مشکی برازنده ی شماست ...


امیدوارم این هفته اخرین دیدار ما نباشه ... و اگر هست امیدوارم از هرجایی که ممکنه بهت خبر برسه که

من خواستار این دوری نبودم ...

کاش میتونستم بهت زنگ بزنم و اهنگ "چشمانت آرزوست ایهام" رو واست از پشت تلفن بخونم

یا کاش لااقل جسارت اینو داشتم که قسمتی از این اهنگ رو واست تکست کنم ، مثل این قسمت :

"بمان که عاشقت منم چرا تو میروی درآسمان قلب من ستاره میشوی بیا بمان که در شبم همیشه

همچو ماهی ، بمان که میکشد مرا تو را ندیدنت تو رفته ای و من هنوز و ادامه میدمت به گریه تکیه

میکنم مرا اگر نخواهی ..."


ا.د جان دوستت دارم ، کاش از یه جایی یه جوری به یه طریقی میفهمیدی ...


شبتون بخیر :)

خب تکلیف کتابها و جزوه های این ترم تعیین شد

واسه این درسها قراره جزوه بخونیم : عفونی و خون و کودک2

و واسه اینها کتاب : اندوکرین و پوست و سوختگی و چشم و گوش و اتاق عمل و مغز و اعصاب

واسه تاریخ تحلیلی صدر اسلام هم جزوه و کتاب هر دو :/   یعنی ادم گیر این استادهای عقده ای درسهای عمومی نیفته :/

شهر ما  فقط 1 تا کتابفروشی داره که کتاب علوم پزشکی داره که اونجا هم کتابهایی که میخواستم رو نداشت

منم کتابها رو از سایت انتشارات سفارش دادم و امیدوارم به دستم برسه به زودی...


3 تا شیفت از کاراموزی قلب گذشت...1 تا عصر و 2 تا صبح

روز سه شنبه پرکارترین روز هفته م بود ، صبح دانشگاه بودم ، عصر بیمارستان ،شب کلاس زبان

ساعت 30 : 9 برگشتم خونه اینقدر خسته بودم که بیهوش شدم و فردا شیفت صبحش باز همون بخش قلب کاراموزی بودم...

از استاد این کاراموزی بگم... حرف نداره ...ماااااه ...خانم و با کمالات ... درد و بلاش بخوره تو سر هرچی استاد کارآموزی

عقده اییه...خیلی بهمون اعتماد داره ، تقریبا همه کار تو بخش بهمون میده ، خیلی هم بهمون احترام میذاره هم جلو

مریضها هم بقیه اساتید و پرسنل هم دانشجو های دیگه ، خلاصه که مطمئنم بعد ها دلم واسه این استاد و این بخش تنگ میشه...

کیسهای جالب این کاراموزی رو فرصت کردم واستون میگم ...


روز چهارشنبه خیلی خوشحال شدم که شیفت صبح رفتیم چون عصرش خالی بودم و میتونستم برم کارگاه شعر

3 هفته بود که نرفته بودم و دلم صرفا واسه اون فضا و جو تنگ شده بود ، تاکید میکنم واسه فضا و جو

مانتو شلوارم که ست بود رو پوشیدم و یه آرایش یواش ! کردم و رسیدم کارگاه ، با همه سلام علیک کردم و دست دادم

کیا بودن ؟ میم ، مستر کاف و 3تا خواهرهاش، سرگروه ، ع و خواهرش ، اون پسر جدیده ، دختر هم رشته و من

مطلب رو میم انتخاب کرده بود ، مثل همیشه مطلب طولانی و باز طبق عادت مهعود همون سبک مورد پسند میم ، رئال و کلاسیک

جلسه ی خوبی بود ، من که لذت بردم :) ، تازه اخر جلسه با اون دختر هم رشته خداحافظی نکردم و اگه از دستم ناراحت شده

خب به درک :))))))))))))))))))

 این ترم زبانم تموم شد و حالا من موندم و کلی مطلب نخونده و امتحان روز جمعه ی آینده و استادی که میگه شوخی و تعارف

نداره و میندازه :/ و هفته ی پیش رو که روزهاش ترکیبی از کلاس دانشگاه و کاراموزی قلب هستش ...


کافکا در کرانه قبل از روز تاسوعا تموم شد ، هرچی چشمم به جلد کتابش می افته با خودم میگم که چقدر حیف که تموم شد

کلی حس خوب موقع خوندن جمله به جمله ی کتاب تجربه کردم که کلمات از وصفش برنمیاد ...

اگه سورئال پسند هستید این کتاب رو از دست ندید

مرد داستان فروش (یوستین گاردر)هم قبل از مهر تموم شد ، علاقه ی شدیدم به این کتاب به دلیل شباهت شخصیت

خودم با راوی داستان هست ، هر دو مبتلا به اختلال شخصیت وسواس جبری :)

الان دارم عقاید یک دلقک رو میخونم ، اولین بار این کتاب رو سال 87 خوندم و خب خیلی مدت میگذره و فقط یه تصویر کلی از

داستان تو خاطرم بود و جزییات که زیباتر هستند رو فراموش کرده بودم ...


شبتون بخیر

از روزهای خنک پاییزی لذت ببرید :)

امروز اولین روز ترم 5 ام بود

امسال اولین سال و آخرین سال دوره ی کارشناسیم هست که شروع کلاسها

مثل مدارس از اول مهر هست ، سال اول که 2 یا 3 مهر بود که تازه رفتیم ثبت نام

سال دوم عین این خرخون ها از 25 شهریور پاشدیم رفتیم سر کلاس ، امسال اول

مهر شروع کلاسا بود و سال آینده من اصلا کلاس تئوری نخواهم داشت :)))


درسهای این ترم سختن ... و استادا هم نامردی نمیکنن و همه کتاب خواستن

فقط تا الان استاد درس خون گفت جزوه کفایت میکنه و کتاب نیاز نیس ولی بقیه ...


یه پست تو تابستون گذاشته بودم و برنامه ی تابستونی چیده بودم و میخواستم

درس بخونم و کلی کار مفید کنم و 31 شهریور بیام کارنامه عملکرد بدم ، خب باید

بگم که من کاری نکردم تو تابستون و کارنامه ای ندارم ، شاید تنها یک دهم اون

برنامه ای که نوشته بودم اجرا شده و خب دلیلش حالت‌های افسردگی بود که تجربه

کردم و متاسفانه واسه درمانش دکتر هم نرفتم و همچنان چند وقت یکبار در گیر

علائمی که عود کردند میشم ...


حالا تابستون گذشت ، تصمیم دارم از پاییزم استفاده کنم ، میخوام حتی از لحظه لحظه

نفس کشیدن تو پاییز هم لذت ببرم :))))


از پاییز رنگارنگ لذت ببرید ☺

مواظب رنگی رنگی های زندگیتون باشید ☺

من روز عاشورا ، گوشه ای از درد عاشوراییان رو حس کردم

صبح رفتیم واسه عزاداری ، نزدیک اذان ظهر حرکت کردیم به سمت بیمارستان موعود

رسیدیم ، خواهر و شوهر خواهرش رو دیدیم ، خواهرش گریه کرد و گفت تا دیشب خوب

بود ، همین صبح بود که هوشیاریش رو از دست داد ، بهش امیدواری دادیم و وارد بیمارستان

شدیم ، شوهرش و مادرش جلوی در ICU در عجز و ناله بودند،شوهرش که منو دید یهو

بغضش ترکید ،شروع کرد به گریه کردن ، گفت دعا کن نفسم از رو تخت بلند شه ، رفتم

سمتش بغلش کردم و گفتم بلند میشه عزیزم ،توکل کن به امام حسین ،بلند میشه ،

گفتم بلند میشه و میاد ، میخواد دخترتونو عروس کنه ، گفت دعا کن بلند شه

افتاد رو زمین ، گفتم امام حسین هم دختر سه ساله داشت ، توکل کن به سه ساله ی

امام حسین ، گفت مادرت چهار سال پیش گفت که دستای حضرت رقیه کوچیکه ولی گره های

بزرگ رو باز میکنه پس چرا باز نکرد گره ی منو ؟ گفتم توکل کن باز میکنه

گریه کرد ، داد زد ، از زمانی که زنش رو دیده بود واسم تعریف کرد ، از زمانیکه فهمید سرطان

داره ریز به ریز واسم گفت و اشک ریخت و اشک ریختم ، تو دلم گفتم یا قمر بنی هاشم عاشورا

اینجاعه که من هستم ، یا زینب این آدما ک من میبینم صبر تو رو ندارن ، تو کمک کن اون زن

به هوش بیاد ، صدا کردم یا رقیه به سه ساله ش رحم کن ...

من اونجا عاشورا رو دیدم ، عاشورا رو حس کردم ، وقتی شوهرش گفت ، زنم بره خونم پی نداره

مردم از غصه ، گفت ببین زنم بره پی خونم رفته ، دیوارش نریخته که آجر بچینم درستش کنم

اون بره خونه ی من دیگه پی هم نداره ...

رفتم تو بیمارستان استادم رو پیدا کردم و به واسطه استادم ،با بدبختی منو تو ICU راه دادن

رفتم با پرستارش حرف زدم گفت حالش خوب نیس ،GCS ش 3 عه، چشماش رفلکس به نور

نداره، با HR بالا و BP پایین وارد فاز شوک شده ، deep coma که شوخی نیست ، نمیمونه ...

گفتم نع ، میمونه ، امام حسین کمک میکنه و بلند میشه از رو تختش ،خودمم میدونستم که

اونا درست میگن ولی نمیخواستم باور کنم

اشک ریختم و گفتم یا زهرا ، یا زینب کجایید ؟ عاشورا اینجاست...

وقتی از ICU بیرون اومدم ازم پرسیدن چی شد ؟ حالش چطوره ؟ گفتم خوب میشه

ان شاالله، میخواد بلند شه از رو تخت و برگرده سر زندگیش ، امیدواری دروغ خودمو به

بقیه تزریق کردم ... شوهرش برگشت خونه پیش 3 ساله ش و ما هم رفتیم خونه ، هر کی

از مردنش حرف میزد میگفتم نه ، زنده میمونه ، میخواد برگرده ،مطمئن باشید ...


سر شب بود ... زنگ زدن گفتن فوت کرد ... اون شب شام غریبان دخترش هم بود ، دختر

سه ساله ای که بی مادر شده‌بود ...بعد از گرفتن جواز دفن و گواهی فوت شوهرش اومد

خونه مون ، تو صورتم نگا کرد و گفت نفسم رفت ... انقدر گریه کرد که نفسش میگرفت

شب تا خود صبح بلند بلند گریه کرد ... صبح بلند شد بهم گفت خونه م خراب شد ...

گفتم نگو اینطوری ، توکل کن به حضرت زینب ، اون داغ برادر دیده ، هیچ کس دلش به اندازه

حضرت زینب خون نیست ، توکل کن بهش و ازش صبر بخواه ، آرومت میکنه ، گریه کرد

فقط گریه کرد و گفت نفسم ، نفسم رفت ...


تو مراسم ختمش تو مسجد حتی یک قطره هم اشک نریختم، اشکم انگار خشک شده بود ...


براش قرآن خوندم امیدوارم به دستش بره ، لطفا این متن رو که خوندید یه فاتحه بفرستید

واسه ی همه ی اهل قبور ، از بی وارث و بد وارث تا اون آدم مقرب ، ان شاالله که به دستشون

برسه ...


اون شبی که شوهرش اومد خونه مون و تا دیر وقت ازش تعریف کرد و همگی کنارش گریه

کردیم به قدری به نظرم دور میرسه که حس نمیکنم خودمم حضور داشتم ، حس میکنم واسم

تعریفش کردن و من فقط تصویر سازی کردم تو ذهنم

خدا به بازمانده هاش ، شوهر و دخترش صبر بده ...


+در مورد خودم فردا شب واستون مینویسم 

+متاسفانه از عمو جیمز هیییییییچ خبری ندارم


شبتون خوش ، تنتون سالم


امروز صبح رفتم دکتر و سوچور ها رو برداشت و یه کرم داد واسه جای زخمم

تقریبا چیزی مشخص نیس فعلا مثل جای یه جوش کوچیکه که دکتر گفت با

اون کرم از بین میره ، دیگه خال ندارم :)


نمیدونم این تنبلیم از چیه ، این کرختی که باید کتکم بزنن و از خونه ببرنم بیرون

صبح اگه به خاطر کشیدن بخیه ها نبود عمرا اگه از خونه بیرون میرفتم ، تو کل این

7 روز که دو تا سوچور رو صورتم بود فقط روز جمعه رفتم کلاس زبان ، غیر از اون

حتی در تراس خونه رو باز نکردم برم بیرون رو نگا بندازم ، حالا فکر نکنید کار این 7

روز بوده ها ، کلا اینجوری شدم،  تا مجبور نباشم پا از خونه بیرون نمیذارم ،

مهمونی ها رو با گریه میرم عین بچه ها قبل مهمونی رفتن 1 فصل اشک میریزم

که نمیام ولی با مقامت خونواده  روبه رو میشم و به زور میبرنم،  الان مشکل

جدیدم این تعطیلات تاسوعا و عاشورا س اینکه کل فامیل ها از شهرهای دیگه

جمع میشن شهر ما و من دوباره باید یه حجم مزخرفی از مهمونی های بی مزه

رو تحمل کنم ...

دلم میخواد فقط تو اتاق خودم باشم ، پیش تختم ،گوشیم و کتابهام و هرکسی بخواد

منو از اینها جدا کنه ، باعث ناراحتیم میشه


یکی دیگه از دلخوشی های این روزهام خنک شدن هوا ست ، کیف میکنم که دم صبح

از سرما بیدار میشم و میخزم زیر پتو و به روز خودمو گرم میکنم ، اگه چیزی بخواد باعث

رضایت روزهای آینده باشه اون قطعا سرد شدن هوا ست :)


+++آدم هی دلش یه چیزی میخواد ، هی میخواد ، هی میخواد ، هی تلاش میکنه

واسش ، هی التماس خدا رو میکنه واسش ، بعد که بهش نمیرسه میشه مث الان من

که دیگه هیچی نمیخوام ...

از چهارشنبه  و کارگاه شعر این هفته بگم

خب این هفته نرفتم
اصلا هم حس دلتنگی واسه کسی نداشتم و ندارم
حوصله دیدن هیچکدوم از ادمای اون جمع رو هم نداشتم
حالا چرا نرفتم ؟
به خاطر همون دو عدد سوچور (بخیه)
یه خال داشتم ، بزرگ نبود ولی جاش رو دوس نداشتم مثلا اگه
1 سانت پایین تر بود بیشتر دوسش داشتم و دست بهش نمیزدم
ولی این یکی رو دوس نداشتم علاوه بر اون حس میکردم با گذشت
زمان داره تغییر رنگ میده و تیره تر میشه یا نسبت به کوچیکی هام
داره بزرگتر میشه ، پس بر آن شدیم که این کوچولوی تیره رو از جاش
برداریم و بندازیم دور
رفتم پیش متخصص پوست و معاینه کرد و بهم نوبت جراحی داد
رفتیم جراحی
روی تخت دراز کشیدم ، حس کردم کلیپسم مزاحمه ،برش داشتم و
همینطور که داشتم فکر میکردم اونو کجا بذارم ،دیدم یه شان پرفوره (همون
پارچه سبز سوراخ دارها )داره به صورتم نزدیک میشه ، کلیپس رو تو
مشتم مخفی کردم و نفس عمیقی کشیدم ، تا خواستم به خودم بیام
آمپول لیدوکائین درست چند میلیمتر پایین تر از جای خالم تزریق شد و
انگااااار سوختم ، بعد دیگه چیزی حس نکردم البته چشامو از ترس بسته
بودم و به خدا میگفتم به دستای این دکتره قدرت بده که با دقت خال رو
برداره و جاش رو بدوزه ،جوری که اسکار قابل توجهی رو صورتم نمونه
دکتر خال رو برداشت و به جاش دو تا سوچور زد و
روش چسب کوچیکی گذاشت ، اون چسب هی میکند و من از اونجایی
که ظریف کاری بلد نیستم برداشتم یه چسب زخم کامل سراسری زدم
روی سوچور و تا از آب و گرد و خاک محافظتش کنم

خلاصه که بابت این دو تا سوچور ناقابلی که زیر یه چسب زخم گنده
مخفی شدن من نرفتم کارگاه ، خب بابتش هم ناراحت نیستم :)


+بعد اینکه کارش تموم شد اون خالی که از ریشه درش آورده بود رو انداخت تو
یه شیشه ی استریل حاوی نرمال سالین و دادش دستم و گفت که ببرم
آزمایشگاه واسه پاتولوژی ، وقتی دکتر رفت بیرون ، یه نگاهی به دور و برم
انداختم و مطمئن شدم تو اتاق دوربین نیست و سریع گوشیم رو بیرون آوردم و
از اون شیشه ی حاوی خال ! عکس یادگاری گرفتم :)))))  فقط دعا میکردم
کسی ندیده باشه چون حتما میگفتن این دختره دیوووونه س:)))


+دارم کافکا در کرانه رو میخونم ، از جمله به جمله و فصل به فصلش
لذت میبرم ، و هر بار تو دلم تخیل موراکامی رو تحسین میکنم :)
لذت خوندن این کتاب رو از خودتون دریغ نکنید :)


+شبتون خوش

سلااااام :)  من برگشتم بعد از تقریبا 7 روز بی خبری از دنیای دوستای وبلاگیم


هفته ی گذشته عروسی یکی از دخترای فامیل بود بابت همین کلی مهمون از
شهرهای اطراف داشتیم ، واسه همین حتی فرصت نمیکردم پنل رو باز کنم ...


هفته گذشته نرفتم کارگاه شعر ، با روز عروسی تداخل داشت و من اون ساعت
مشغول آماده شدن بودن ، تو پستهای قبل میگفتم من نباید عاشق میم بشم ،
خبر خوب اینکه نشدم :)  ، من با تمام وجودم مطمئنم که عاشق میم نیستم :)
با تماااااااام وجودم ...

از عمو جیمز هییییییچ خبری ندارم
از آخرین باری که باهاش حرف زدم بیشتر از 1 ماه گذشته، اون موقع بهم گفت
دوره درمانش 3 ماه طول میکشه و از اون به بعد هیییییییچ خبری ازش ندارم ،
فقط عکس پروفایلش رو میبینم که عوض میکنه و از اینجا میفهمم که هنوز زنده ست...

دیگههههه انتخاب واحد کردم واسه ترم 5 :) ، 20 واحد تمام :) هر کاری کردم یه
جوری این عمومی های مسخره رو بردارم که چند روز بیکاری داشته باشم نشد
که نشد باز هم 4 روز باید تا دانشگاه برم ...
اصلا باورم نمیشه که فقط  2 ترم دیگه مونده تا درسهای تئوریم تموم بشه :)))
و باز هم باورم نمیشه که بعد از ترم 5 میتونم کاردانشجویی بردارم :)))
خدایا شکرت :) واسه همه چیز بخصوص حال  خوب امشبم :)


این روز 17 شهریور جریان داره ، جریانش رو میتونید تو آرشیو شهریور سال گذشته
در پستی به نام های 17 شهریور بخونید ، اونجا گفته بودم دلم میخواد 17 شهریور
97 خوشحال باشم و بخندم ، دقیقا همین هم شد ، از زمانی که از خواب بیدار شدم
تا الان خوشحالم و واقعا بدون اینکه اتفاق خارق‌العاده ای رخ داده باشه ، صرفا به این
دلیل که من سالمم، حالم خوبه ،مشکلی ندارم ، یه مامان عااااالی دارم که جونم به
جونش وصله ،یه خواهر بی نظیر دارم ،بیشتر چیزهایی که میخواستم رو دارم حالا اون
چند مورد که ندارم هم حتما صلاحم نبوده :)
17 شهریور 97 بهم کیف داد ، به خاطر همین حال خوش امروزم :)

دیگهههه براتون بگم خرید دانشگاهم کردم :) کتونی سورمه ای و کیف سورمه ای خریدم
با مانتو مشکی ، شلوار کتون سورمه ایم نو عه و نیازی به خرید شلوار نیست و فقط به
یه کرم ضد آفتاب رنگ دار و مقداری لوازم تحریر واسه شروع سال تحصیلی نیاز دارم :)

استاد کلاس زبانم 3 هفته س که عوض شده و این استاده خییییلییییی زیاد از قبلی بهتره
خیلی زیاد ، خیلی خوب رو جزئیات کار میکنه ، همه بخش ها رو جدی میگیره ، کلاس صرفا
یه کلاس speaking بی محتوا نیست ، و کلی چیز یاد میگیریم :)
امیدوارم دوره بعد هم همین استاده رو بذارن :)

امیدوارم حال دلتون همیشه خوب باشه ، اگه دوست داشتید بیایید از حال خوبتون واسم بگید

چشم رو هم گذاشتیم و شهریور رسید و این یعنی تابستون....تموم ...


خب حالا بگذریم از غم دوری تابستون... و بریم سراغ پست مخصوص 4شنبه ها


کمی بیشتر از 48 ساعته که اینترنت ندارم

جایی نبودم ، خونه بودم ولی مهلت اینترنتمون تموم شده بود و منم حال نداشتم

برم دوباره تمدیدش کنم ، خلاصه میخوام بگم من 48 ساعت دور بودم از فضای مجازی و

همچنان زنده ام :))))

اینستا که دی اکتیو شده بود ، حالا میخوام تو  تلگرام از این کانالها و گروههای بی مزه ای

که دارم لفت بدم و وقت کمتری واسه این فضای مجازی لعنتی بذارم...

آهنگ آهای خبردار داره تو گوشم پخش میشه و منو دائما یاد فیلم رگ خواب میندازه ، یاد خودم که بعد از دیدن اون فیلم اونقدر حالم بد شده بود و از عاشقی پشیمون بودم...
از کارگاه شعر امروز بگم ، با کلی ذوق و تیپ رسمی و آرایش رفتم ولی متاسفانه میم نبود :( و خوشبختانه اون دختر هم رشته هم نبود :)))
کارگاه هفته پیش هم که نرفته بودم ، الان 2 هفته ست میم رو ندیدم... من نباید عاشق میم بشم ... من عاشق میم نیستم...