گزارش زنده ی یک زندگی

امروز اولین روز ترم 5 ام بود

امسال اولین سال و آخرین سال دوره ی کارشناسیم هست که شروع کلاسها

مثل مدارس از اول مهر هست ، سال اول که 2 یا 3 مهر بود که تازه رفتیم ثبت نام

سال دوم عین این خرخون ها از 25 شهریور پاشدیم رفتیم سر کلاس ، امسال اول

مهر شروع کلاسا بود و سال آینده من اصلا کلاس تئوری نخواهم داشت :)))


درسهای این ترم سختن ... و استادا هم نامردی نمیکنن و همه کتاب خواستن

فقط تا الان استاد درس خون گفت جزوه کفایت میکنه و کتاب نیاز نیس ولی بقیه ...


یه پست تو تابستون گذاشته بودم و برنامه ی تابستونی چیده بودم و میخواستم

درس بخونم و کلی کار مفید کنم و 31 شهریور بیام کارنامه عملکرد بدم ، خب باید

بگم که من کاری نکردم تو تابستون و کارنامه ای ندارم ، شاید تنها یک دهم اون

برنامه ای که نوشته بودم اجرا شده و خب دلیلش حالت‌های افسردگی بود که تجربه

کردم و متاسفانه واسه درمانش دکتر هم نرفتم و همچنان چند وقت یکبار در گیر

علائمی که عود کردند میشم ...


حالا تابستون گذشت ، تصمیم دارم از پاییزم استفاده کنم ، میخوام حتی از لحظه لحظه

نفس کشیدن تو پاییز هم لذت ببرم :))))


از پاییز رنگارنگ لذت ببرید ☺

مواظب رنگی رنگی های زندگیتون باشید ☺

من روز عاشورا ، گوشه ای از درد عاشوراییان رو حس کردم

صبح رفتیم واسه عزاداری ، نزدیک اذان ظهر حرکت کردیم به سمت بیمارستان موعود

رسیدیم ، خواهر و شوهر خواهرش رو دیدیم ، خواهرش گریه کرد و گفت تا دیشب خوب

بود ، همین صبح بود که هوشیاریش رو از دست داد ، بهش امیدواری دادیم و وارد بیمارستان

شدیم ، شوهرش و مادرش جلوی در ICU در عجز و ناله بودند،شوهرش که منو دید یهو

بغضش ترکید ،شروع کرد به گریه کردن ، گفت دعا کن نفسم از رو تخت بلند شه ، رفتم

سمتش بغلش کردم و گفتم بلند میشه عزیزم ،توکل کن به امام حسین ،بلند میشه ،

گفتم بلند میشه و میاد ، میخواد دخترتونو عروس کنه ، گفت دعا کن بلند شه

افتاد رو زمین ، گفتم امام حسین هم دختر سه ساله داشت ، توکل کن به سه ساله ی

امام حسین ، گفت مادرت چهار سال پیش گفت که دستای حضرت رقیه کوچیکه ولی گره های

بزرگ رو باز میکنه پس چرا باز نکرد گره ی منو ؟ گفتم توکل کن باز میکنه

گریه کرد ، داد زد ، از زمانی که زنش رو دیده بود واسم تعریف کرد ، از زمانیکه فهمید سرطان

داره ریز به ریز واسم گفت و اشک ریخت و اشک ریختم ، تو دلم گفتم یا قمر بنی هاشم عاشورا

اینجاعه که من هستم ، یا زینب این آدما ک من میبینم صبر تو رو ندارن ، تو کمک کن اون زن

به هوش بیاد ، صدا کردم یا رقیه به سه ساله ش رحم کن ...

من اونجا عاشورا رو دیدم ، عاشورا رو حس کردم ، وقتی شوهرش گفت ، زنم بره خونم پی نداره

مردم از غصه ، گفت ببین زنم بره پی خونم رفته ، دیوارش نریخته که آجر بچینم درستش کنم

اون بره خونه ی من دیگه پی هم نداره ...

رفتم تو بیمارستان استادم رو پیدا کردم و به واسطه استادم ،با بدبختی منو تو ICU راه دادن

رفتم با پرستارش حرف زدم گفت حالش خوب نیس ،GCS ش 3 عه، چشماش رفلکس به نور

نداره، با HR بالا و BP پایین وارد فاز شوک شده ، deep coma که شوخی نیست ، نمیمونه ...

گفتم نع ، میمونه ، امام حسین کمک میکنه و بلند میشه از رو تختش ،خودمم میدونستم که

اونا درست میگن ولی نمیخواستم باور کنم

اشک ریختم و گفتم یا زهرا ، یا زینب کجایید ؟ عاشورا اینجاست...

وقتی از ICU بیرون اومدم ازم پرسیدن چی شد ؟ حالش چطوره ؟ گفتم خوب میشه

ان شاالله، میخواد بلند شه از رو تخت و برگرده سر زندگیش ، امیدواری دروغ خودمو به

بقیه تزریق کردم ... شوهرش برگشت خونه پیش 3 ساله ش و ما هم رفتیم خونه ، هر کی

از مردنش حرف میزد میگفتم نه ، زنده میمونه ، میخواد برگرده ،مطمئن باشید ...


سر شب بود ... زنگ زدن گفتن فوت کرد ... اون شب شام غریبان دخترش هم بود ، دختر

سه ساله ای که بی مادر شده‌بود ...بعد از گرفتن جواز دفن و گواهی فوت شوهرش اومد

خونه مون ، تو صورتم نگا کرد و گفت نفسم رفت ... انقدر گریه کرد که نفسش میگرفت

شب تا خود صبح بلند بلند گریه کرد ... صبح بلند شد بهم گفت خونه م خراب شد ...

گفتم نگو اینطوری ، توکل کن به حضرت زینب ، اون داغ برادر دیده ، هیچ کس دلش به اندازه

حضرت زینب خون نیست ، توکل کن بهش و ازش صبر بخواه ، آرومت میکنه ، گریه کرد

فقط گریه کرد و گفت نفسم ، نفسم رفت ...


تو مراسم ختمش تو مسجد حتی یک قطره هم اشک نریختم، اشکم انگار خشک شده بود ...


براش قرآن خوندم امیدوارم به دستش بره ، لطفا این متن رو که خوندید یه فاتحه بفرستید

واسه ی همه ی اهل قبور ، از بی وارث و بد وارث تا اون آدم مقرب ، ان شاالله که به دستشون

برسه ...


اون شبی که شوهرش اومد خونه مون و تا دیر وقت ازش تعریف کرد و همگی کنارش گریه

کردیم به قدری به نظرم دور میرسه که حس نمیکنم خودمم حضور داشتم ، حس میکنم واسم

تعریفش کردن و من فقط تصویر سازی کردم تو ذهنم

خدا به بازمانده هاش ، شوهر و دخترش صبر بده ...


+در مورد خودم فردا شب واستون مینویسم 

+متاسفانه از عمو جیمز هیییییییچ خبری ندارم


شبتون خوش ، تنتون سالم


امروز صبح رفتم دکتر و سوچور ها رو برداشت و یه کرم داد واسه جای زخمم

تقریبا چیزی مشخص نیس فعلا مثل جای یه جوش کوچیکه که دکتر گفت با

اون کرم از بین میره ، دیگه خال ندارم :)


نمیدونم این تنبلیم از چیه ، این کرختی که باید کتکم بزنن و از خونه ببرنم بیرون

صبح اگه به خاطر کشیدن بخیه ها نبود عمرا اگه از خونه بیرون میرفتم ، تو کل این

7 روز که دو تا سوچور رو صورتم بود فقط روز جمعه رفتم کلاس زبان ، غیر از اون

حتی در تراس خونه رو باز نکردم برم بیرون رو نگا بندازم ، حالا فکر نکنید کار این 7

روز بوده ها ، کلا اینجوری شدم،  تا مجبور نباشم پا از خونه بیرون نمیذارم ،

مهمونی ها رو با گریه میرم عین بچه ها قبل مهمونی رفتن 1 فصل اشک میریزم

که نمیام ولی با مقامت خونواده  روبه رو میشم و به زور میبرنم،  الان مشکل

جدیدم این تعطیلات تاسوعا و عاشورا س اینکه کل فامیل ها از شهرهای دیگه

جمع میشن شهر ما و من دوباره باید یه حجم مزخرفی از مهمونی های بی مزه

رو تحمل کنم ...

دلم میخواد فقط تو اتاق خودم باشم ، پیش تختم ،گوشیم و کتابهام و هرکسی بخواد

منو از اینها جدا کنه ، باعث ناراحتیم میشه


یکی دیگه از دلخوشی های این روزهام خنک شدن هوا ست ، کیف میکنم که دم صبح

از سرما بیدار میشم و میخزم زیر پتو و به روز خودمو گرم میکنم ، اگه چیزی بخواد باعث

رضایت روزهای آینده باشه اون قطعا سرد شدن هوا ست :)


+++آدم هی دلش یه چیزی میخواد ، هی میخواد ، هی میخواد ، هی تلاش میکنه

واسش ، هی التماس خدا رو میکنه واسش ، بعد که بهش نمیرسه میشه مث الان من

که دیگه هیچی نمیخوام ...

از چهارشنبه  و کارگاه شعر این هفته بگم

خب این هفته نرفتم
اصلا هم حس دلتنگی واسه کسی نداشتم و ندارم
حوصله دیدن هیچکدوم از ادمای اون جمع رو هم نداشتم
حالا چرا نرفتم ؟
به خاطر همون دو عدد سوچور (بخیه)
یه خال داشتم ، بزرگ نبود ولی جاش رو دوس نداشتم مثلا اگه
1 سانت پایین تر بود بیشتر دوسش داشتم و دست بهش نمیزدم
ولی این یکی رو دوس نداشتم علاوه بر اون حس میکردم با گذشت
زمان داره تغییر رنگ میده و تیره تر میشه یا نسبت به کوچیکی هام
داره بزرگتر میشه ، پس بر آن شدیم که این کوچولوی تیره رو از جاش
برداریم و بندازیم دور
رفتم پیش متخصص پوست و معاینه کرد و بهم نوبت جراحی داد
رفتیم جراحی
روی تخت دراز کشیدم ، حس کردم کلیپسم مزاحمه ،برش داشتم و
همینطور که داشتم فکر میکردم اونو کجا بذارم ،دیدم یه شان پرفوره (همون
پارچه سبز سوراخ دارها )داره به صورتم نزدیک میشه ، کلیپس رو تو
مشتم مخفی کردم و نفس عمیقی کشیدم ، تا خواستم به خودم بیام
آمپول لیدوکائین درست چند میلیمتر پایین تر از جای خالم تزریق شد و
انگااااار سوختم ، بعد دیگه چیزی حس نکردم البته چشامو از ترس بسته
بودم و به خدا میگفتم به دستای این دکتره قدرت بده که با دقت خال رو
برداره و جاش رو بدوزه ،جوری که اسکار قابل توجهی رو صورتم نمونه
دکتر خال رو برداشت و به جاش دو تا سوچور زد و
روش چسب کوچیکی گذاشت ، اون چسب هی میکند و من از اونجایی
که ظریف کاری بلد نیستم برداشتم یه چسب زخم کامل سراسری زدم
روی سوچور و تا از آب و گرد و خاک محافظتش کنم

خلاصه که بابت این دو تا سوچور ناقابلی که زیر یه چسب زخم گنده
مخفی شدن من نرفتم کارگاه ، خب بابتش هم ناراحت نیستم :)


+بعد اینکه کارش تموم شد اون خالی که از ریشه درش آورده بود رو انداخت تو
یه شیشه ی استریل حاوی نرمال سالین و دادش دستم و گفت که ببرم
آزمایشگاه واسه پاتولوژی ، وقتی دکتر رفت بیرون ، یه نگاهی به دور و برم
انداختم و مطمئن شدم تو اتاق دوربین نیست و سریع گوشیم رو بیرون آوردم و
از اون شیشه ی حاوی خال ! عکس یادگاری گرفتم :)))))  فقط دعا میکردم
کسی ندیده باشه چون حتما میگفتن این دختره دیوووونه س:)))


+دارم کافکا در کرانه رو میخونم ، از جمله به جمله و فصل به فصلش
لذت میبرم ، و هر بار تو دلم تخیل موراکامی رو تحسین میکنم :)
لذت خوندن این کتاب رو از خودتون دریغ نکنید :)


+شبتون خوش

سلااااام :)  من برگشتم بعد از تقریبا 7 روز بی خبری از دنیای دوستای وبلاگیم


هفته ی گذشته عروسی یکی از دخترای فامیل بود بابت همین کلی مهمون از
شهرهای اطراف داشتیم ، واسه همین حتی فرصت نمیکردم پنل رو باز کنم ...


هفته گذشته نرفتم کارگاه شعر ، با روز عروسی تداخل داشت و من اون ساعت
مشغول آماده شدن بودن ، تو پستهای قبل میگفتم من نباید عاشق میم بشم ،
خبر خوب اینکه نشدم :)  ، من با تمام وجودم مطمئنم که عاشق میم نیستم :)
با تماااااااام وجودم ...

از عمو جیمز هییییییچ خبری ندارم
از آخرین باری که باهاش حرف زدم بیشتر از 1 ماه گذشته، اون موقع بهم گفت
دوره درمانش 3 ماه طول میکشه و از اون به بعد هیییییییچ خبری ازش ندارم ،
فقط عکس پروفایلش رو میبینم که عوض میکنه و از اینجا میفهمم که هنوز زنده ست...

دیگههههه انتخاب واحد کردم واسه ترم 5 :) ، 20 واحد تمام :) هر کاری کردم یه
جوری این عمومی های مسخره رو بردارم که چند روز بیکاری داشته باشم نشد
که نشد باز هم 4 روز باید تا دانشگاه برم ...
اصلا باورم نمیشه که فقط  2 ترم دیگه مونده تا درسهای تئوریم تموم بشه :)))
و باز هم باورم نمیشه که بعد از ترم 5 میتونم کاردانشجویی بردارم :)))
خدایا شکرت :) واسه همه چیز بخصوص حال  خوب امشبم :)


این روز 17 شهریور جریان داره ، جریانش رو میتونید تو آرشیو شهریور سال گذشته
در پستی به نام های 17 شهریور بخونید ، اونجا گفته بودم دلم میخواد 17 شهریور
97 خوشحال باشم و بخندم ، دقیقا همین هم شد ، از زمانی که از خواب بیدار شدم
تا الان خوشحالم و واقعا بدون اینکه اتفاق خارق‌العاده ای رخ داده باشه ، صرفا به این
دلیل که من سالمم، حالم خوبه ،مشکلی ندارم ، یه مامان عااااالی دارم که جونم به
جونش وصله ،یه خواهر بی نظیر دارم ،بیشتر چیزهایی که میخواستم رو دارم حالا اون
چند مورد که ندارم هم حتما صلاحم نبوده :)
17 شهریور 97 بهم کیف داد ، به خاطر همین حال خوش امروزم :)

دیگهههه براتون بگم خرید دانشگاهم کردم :) کتونی سورمه ای و کیف سورمه ای خریدم
با مانتو مشکی ، شلوار کتون سورمه ایم نو عه و نیازی به خرید شلوار نیست و فقط به
یه کرم ضد آفتاب رنگ دار و مقداری لوازم تحریر واسه شروع سال تحصیلی نیاز دارم :)

استاد کلاس زبانم 3 هفته س که عوض شده و این استاده خییییلییییی زیاد از قبلی بهتره
خیلی زیاد ، خیلی خوب رو جزئیات کار میکنه ، همه بخش ها رو جدی میگیره ، کلاس صرفا
یه کلاس speaking بی محتوا نیست ، و کلی چیز یاد میگیریم :)
امیدوارم دوره بعد هم همین استاده رو بذارن :)

امیدوارم حال دلتون همیشه خوب باشه ، اگه دوست داشتید بیایید از حال خوبتون واسم بگید

چشم رو هم گذاشتیم و شهریور رسید و این یعنی تابستون....تموم ...


خب حالا بگذریم از غم دوری تابستون... و بریم سراغ پست مخصوص 4شنبه ها


کمی بیشتر از 48 ساعته که اینترنت ندارم

جایی نبودم ، خونه بودم ولی مهلت اینترنتمون تموم شده بود و منم حال نداشتم

برم دوباره تمدیدش کنم ، خلاصه میخوام بگم من 48 ساعت دور بودم از فضای مجازی و

همچنان زنده ام :))))

اینستا که دی اکتیو شده بود ، حالا میخوام تو  تلگرام از این کانالها و گروههای بی مزه ای

که دارم لفت بدم و وقت کمتری واسه این فضای مجازی لعنتی بذارم...

آهنگ آهای خبردار داره تو گوشم پخش میشه و منو دائما یاد فیلم رگ خواب میندازه ، یاد خودم که بعد از دیدن اون فیلم اونقدر حالم بد شده بود و از عاشقی پشیمون بودم...
از کارگاه شعر امروز بگم ، با کلی ذوق و تیپ رسمی و آرایش رفتم ولی متاسفانه میم نبود :( و خوشبختانه اون دختر هم رشته هم نبود :)))
کارگاه هفته پیش هم که نرفته بودم ، الان 2 هفته ست میم رو ندیدم... من نباید عاشق میم بشم ... من عاشق میم نیستم...

این pms  لعنتی کاری با روح و روان آدم میکنه که آدم وقتی به حرفهایی که زده فکر

میکنه دلش میخواد بره از خود خدا هم عذر خواهی کنه واسه حرفهایی که بهش زده

و چیزایی که خواسته ...


خدا جونم من معذرت میخوام ، اشتباه کردم ، واقعا اون حرفها رو که زدم دست خودم

نبود... من خیلی چیزا دارم که واسه خیلی ها آرزوعه، ازت بابت همه ی ناشکری هام

معذرت میخوام

تو بهترینی، ازت بهترین حال دل رو واسه همه ی آدما میخوام ...

ازت میخوام حال و حس بد دل همه رو بشوری ببری

ازت میخوام حال دل هیچ کس بد نباشه و همه آدما یه بهونه ای واسه لبخند زدن داشته

باشن ....

منو ببخش ، از طرف بنده ی کوچیکت

ناهار خونه ی آقای دکتر بودیم

آقای دکتر مهمونی گرفته بود واسه ی تولد پسرش که امروز 10 روزش شده بود

آقای دکتر خونه شون رو تازه عوض کرده بود ،خونه نبود که قصر بود ! آقای دکتر یه خانمی

رو آورده بود واسه پذیرایی از مهمونا و جمع و جور کردن مهمونی

برادر زن آقای دکتر ، یه همسر زیبا داشت ، این خانوم شده زن دوم این آقا ، همین آقا

یه پسر 10 ساله از همسر قبلیش داره که من واسه اولین بار میدیدمش و هر بار که

نگاهش میکردم دلم انگار ضعف میرفت که دست روزگار این پسر رو از مادرش جدا کرده...

زن دوم و شوهرش با هم میرقصیدن و من فکر میکردم از دست دادن برادر و پدری که

بهشون وابسته ای تو یه تصادف چقدر میتونه سخت باشه ...


پسر کوچولوی آقای دکتر ، پسر نبود که ، ماه بود ، سفید و خوشگل :) 



+شما ها هم مثل منید که از هیچ چیز لذت نمیبرید یا من افسرده ام ؟

من هیچ چیز بهم حال نمیده ، نه عروسی ، نه مهمونی ، نه رقصیدن، نه حرف زدن

نه کتاب خوندن ، نه درس خوندن ،نه بیرون رفتن و نه هیچ چیز و هیچ کار دیگه ای...

نمیدونم قبلا به چه چیزایی فکر میکردم ولی الان نزدیک 1 ساله که فقط به خودکشی

فکر میکنم ، به شیوه های مختلفش با و بدون خونریزی! 


+کامنت خصوصی نذارید

خب من دیشب یه کاری کردم

یه کاری که قبل از انجامش کسی سرم داد نزده بود که باید فلان کار رو بکنی

یا تهدید نکرده و خط و نشون نکشیده بود که حق نداری فلان کار رو کنی

تصمیمی که من گرفتم کمتر برحسب اعتقاد و بیشتر بر حسب همون اطاعت از

قوانین از پیش تعیین شده ی بابام بود

بدون هیچ بحثی ، بدون گریه و آه و ناله و زاری و شکایت من رفتاری مطابق میل

خانواده م داشتم که تاکید میکنم قسمت کمتر دلیل این کارم اعتقاداتم بود


امشب داشتم با یه نفر که از ماجرای دیشب با خبر بود حرف میزدم، گفتم حس

میکنم رفتار دیشب من امل گونه بوده،  گفت نه اینجوری نیس من وقتی شنیدم

تو این کارو کردی گفتم اااااا ایول فلانی این تصمیم رو  گرفت و عملیش کرد ،

اتفاقا این رفتار واسه آدماییه که عزت نفس و اعتماد به نفس دارن و تصمیم میگیرن

و اجراییش میکنن ،میگفت اگه من جای توی بودم عنان از کف میدادم و بیخیال سرزنش

های خانواده م کاری رو اون لحظه بهم حال میداد انجام میدادم ولی تو رو تصمیمت موندی


راستش خوشحال شدم اینجوری بهم گفت ، خیلی وقت بود کسی بهم نگفته بود

تو اعتماد به نفست بالاعه...

پست دیشب هم دقیقا در همین راستا بود ، اینکه ناراحت بودم چرا من قانون شکن

نیستم .

از خودم بدم میاد که مطیعم،از اینکه بابامو دوست ندارم ولی چون دلم نمیخواد و گاها حوصله شنیدن حرفهاشو ندارم خودم پیشاپیش از قانون های وضع شده ی قبلی اطاعت میکنم ، از اینکه خطا نمیکنم ، از اینکه کج نمیرم، از اینکه جوونی نمیکنم، خیلی بدم میاد ،خیلی حالم بده از اینکه من خیلی محصورم نسبت به دخترای هم نسل خودم ...
دلم میخواد همه ی خطاهای عالم رو انجام بدم صرفا به خاطر اینکه خطایی به اسمم ثبت شده باشه ، دلم میخواد به خانواده م دروغ بگم که فلان جا بودم در صورتی که واقعا نبودم صرفا به خاطر اینکه دروغ گفته باشم... من دلم میخواد از این حصاری که خانواده واسم ساخته بیرون بپرم یه جوری که انگار کنن هیچ وقت محصور عقایدشون نبودم ...
گفتم واسم یه آرزو کن ، گفت آرزو میکنم مردی رو داشته باشی که گردنش خوش بو باشه ، گفتم خوش خلق باشه ، دستشو برد توی موهام و گفت موهاش مثل موهای خودت لطیف باشه ، خندیدم ، گفتم مشکی ام باشه ، گفت موهام مشکیه ...
سرم رو بلند کردم ،گردنش رو بوسیدم، مست شدم از بوی خوشش ...

حالم بهتره،

کار خاصی تو روز نمیکنم ، کتاب خیلی کم میخونم ، درس اصن نمیخونم ، فیلم های چرت و پرت

میبینم، یه پازل سخت رو اعصاب دارم و مشغول اونم ، عکاسی نمیکنم ، ادیت نمیکنم ، زبان نمیخونم

جالبه ! همه کارایی که میخواستم تو تابستون انجام بدم دقیقا دارم انجام نمیدم :)

جالب تر اینکه حس عذاب وجدان هم ندارم :)  دکمه ی فضایل اخلاقی رو زدم خاموش کردم و اون یکی

رذایل اخلاقی رو روشن کردم ، دوست دارم ، دلم میخواد اینجوری باشم


چهارشنبه ی گذشته رفتم کارگاه شعر ، انتخاب مطلب با من بود ، علی رغم حال بدم مطلب پیدا کردم و تو ساختمون و اتاق معهود که رسیدم دسیسه کردم و یه جایی نشستم که میم گزینه ی دیگه ای واسه نشستن نداشته باشه و مجبور باشه کنار من بشینه :)  ، دلم خواست

تازه کلی هم باهاش شوخی الکی کردم ، حین شوخی هام هم زل میزدم تو چشماش و میخندیدم

کارم بد بود ؟  بود که بود ، دلم خواست 

همه ش که همین نبود ، تازه با رفتارم کلی هم حال همون دختره ی هم رشته رو گرفتم

در عوضش دلم خنک شد :)))

++ی چیزی؛ خیلی مهم ک حیاتی ، شما رو به خدا قسم ، یه همه ی مقدساتتون قسم که لطفا

لطفا با چادر لاس نزنید با پسر مردم ، ترکیب اینها مشمئز گونه ترین ترکیب ممکن در تمام جهانه

دختره چادر پوشیده و روش رو گرفته بعد نمیدونید چه صدایی واسه میم نازک میکرد و میگفت

مشتاق دیدار .... دلم میخواست همون موقع روش بیارم بالا :/   

شاید بگید خودت چی؟ :/  باید خدمتتون بگم که من هر غلطی بکنم قصد ندارم زیر چادر پنهونش

کنم :) چادری هم نیستم


اون پسره میخواس کلاس عکاسی رو کنسل کنه و یه متن خفن نوشتم و نهایت عصبانیتم رو از کنسل

شدن کلاس به کلمه تبدیل کردم و فرستادم تو گروه ، بازم دوس داشتم


یه پسره تو اینستام بود ،خیلی ازش خوشم اومده بود ، خیلی مناسبه فقط قدش خیلی زیاد از من

کوتاه تره ، نقشه ریختم  و کشوندمش تلگرام و وقتی مطمئن شدم میتونم تو تلگرام باهاش حرف بزنم

اینستامو دی اکتیو کردم :)))  اوووه فک نکنید عاشقشم ها ... نه ، فقط کرم کشوندن اون پسره تا تلگرام بود که با به انجام رسوندنش نشست :)


راستی ؛ دارم کتاب غرور و تعصب رو میخونم ، اثر جین آستین ، چقدر این کتاب خاله زنکیه و چقدر به

نظرم بی مزه س ... الان تقریبا 100 ص ازش خوندم و غیر از مکالمات بی مزه و خاله زنک طور چیز دیگه ای توش نداشته ، اگه نظری راجع بهش دارید ، بگید ، اگه قراره بعدا بهتر بشه هم بگید که با اشتیاق بخونمش


توجه توجه :

پست قبلی رو حدود 70 نفر دیدن ، منم به همین منظور نوشتمش، ولی اگه تعداد آدم های ناشناس که میخوان بیان و بگردن و بخونن و برن بخواد زیاد بشه ، اینجا رو میبندم و میرم یه جای جدید

قول داده بودم واستون بنویسم

حالم خوش نبود

الان شرایط روحیم بهتر شده و واستون میگم 

+ خوب اول در مورد پست کنکور موندن و نموندن

به نظر من بهتره نمونید پشت کنکور،  همین امسال برید دانشگاه

انقدر عمرتون رو پشت این کنکور لعنتی نذارید

اگه خیلی احساس میکنید که دارید حیف میشید و رتبه تون وااااقعا حقتون نیس

خب بمونید ولی فقط 1 سال ، دیگه بیشتر بخوایید بمونید لوث میشه بی مزه میشه

خودتون اذیت میشید و من قول میدم نتیجه تغییر چشمگیری نخواهد کرد ...


+در مورد پرستاری

شما با کارشناسی پرستاری وارد دانشگاه میشید یعنی پرستاری کاردانی نداره

تو 4 سال کارشناسی رو میخونید و بعد میتونید واسه ارشد و در ادامه دکترا تو ایران

ادامه تحصیل بدید ، تا دکترا تو ایران فرصت واسه ادامه ی پرستاری هست


تو این 4 سال درسها از این قراره :

هرچی مطلب تئوری عمومی و اختصاصی هست رو باید تا آخر ترم 6 تموم کنید

در طول این 6 ترم کنار درسهای تخصصی ، واحد های عملی کلینیکی وجود داره

که بنا به نوع واحد و تصمیم دانشگاه اون واحد عملی در بیمارستان یا درمانگاه

میگذرونید،  شما عملا از ترم 2 وارد بیمارستان میشید و با بیمار و همراه بیمار و

دکترا و باقی پرسنل در ارتباط هستید ، محیط کار رو کاملا حس میکنید تا جایی که آدم

تو همین کارآموزی ها تصمیم میگیره که کدوم بیمارستان رو واسه ی کار کردن در آینده

دوست داره  ، انقدر کمبود هست ، انقدر نیاز به نیروی پرستار هست که شما

حق انتخاب دارید که من فلان بیمارستان رو دوس ندارم پس نمیرم :) و فلان جا رو دوس

دارم و میرم :) به همین سادگی :)

درسها تا آخر ترم 6 شامل اینها ست

آناتومی و فیزیولوژی و انگل شناسی و میکروب شناسی و بیوشیمی و مفاهیم پرستاری

و اصول و مهارت پرستاری و فارماکولوژی و اخلاق پرستاری درسهای اصلی 2 ترم اول هستن


از ترم 3 درسهای تخصصی شروع میشن

شامل پرستاری داخلی جراحی یا اسم جدیدش سالمندی 1 تا 3 شامل مباحث :

ارتوپدی . گوارش . کبد و کیسه صفرا . آب و الکترولیت . قلب و عروق. تنفس . کلیه و مجاری

ادراری. زنان . مغز و اعصاب. پوست و سوختگی . چشم .گوش و حلق و بینی. خون .

تو این مباحث بیماری های هر عضو ، درمانش ، داروهاش و مراقبت های پرستاری رو

یاد میگیرید ، کارآموزیش با توجه نوع درس در همون بخش خواهد بود .


درس روانپرستاری 1 و 2

تو این درس بیماری های روان و درمان هاش رو میخونید و کارآموزیش در بخش روان

بیمارستان خواهد بود ، شما عین باقی پرسنل باید با بیمار روان ارتباط برقرار کنید

دارو بهش بدید و اگر تحصیلات تکمیلی تو این زمینه داشته باشید میتونید تو جلسات روان

درمانی شرکت کنید :)


کودکان 1 و 2

بیماری های کودکان بررسی میشن و کارآموزی هم در بخش کودکان ، عفونی کودکان و

ویژه نوزادان خواهد بود


پرستاری مادر و نوزاد 1 و 2

بیشتر مباحث مامایی هست و کارآموزیش در بخش زنان و درمانگاه زنان خواهد بود



در مورد بعد از ترم 6

بعد از 6 ترم درس خوندن ، تبریک میگم شما عملا یک پرستار خواهید بود :)

ولی نیاز هست 2 ترم واحد های صرفا عملی تاکید میکنم فقط عملی رو در بیمارستان

بگذرونید، واحد هایی که هر کدومش عین درس عملی آخرش ازتون امتحان عملی و

تئوری اون بخش (بنا به نظر استاد ) گرفته میشه ، تو این 2  ترم شما از یک امتیازی

به نام کاردانشجویی برخوردارید،  میتونید درخواست بدید و برید سر کار :)  و حقوق بگیرید


بعد از ترم 8 :

بعد از ترم 8 شما دارای مدرک کارشناسی پرستاری خواهید بود و موظف به گذروندن

2 سال طرح هستید ، به ازای ساعت هایی که سر کار هستید و همچنین ساعت های

اضافه کاری حقوق دریافت خواهید کرد ، حقوقی حدود 3 میلیون در شهر های کوچیک و

حدود 4 میلیون در مراکز استان ها و تو تهران حتی تا 6_7 میلیون

خب این حقوق نسبت به پزشکی و دندان و دارو کم هست ولی مطمئن باشید از باقی

رشته های علوم پزشکی مبلغ بیشتریه


در مورد مامایی :

در مورد 6 ترم اول و 2 ترم آخر عین پرستاریه

فرقش اینه که بعد فارغ‌التحصیلی شما شماره نظام پزشکی میگیرید و ممکنه بتونید مطب

بزنید ، البته اول باید 2 سال طرح رو تو بیمارستان بگذرونید و 70 تا زایمان انجام بدید ( شامل

زایمان های اول ، دوم ، زایمان دومی که اولیش سزارین بوده و دو قلو ) بعد میشه مطب زد

البته خیلی شرایط داره مطب زدن فکر نکنید اگه برید مامایی میشید پشت میز نشین و عین

پزشک ها فقط نسخه مینویسید،  دارو هابی که ماما مینویسه خیلی محدوده و چون نسخه

ی ماما شامل بیمه نمیشه کسایی که بخوان از بیمه تکمیلی استفاده کنن پیش ماما نمیرن

بعد کار های عملی مامایی واااااقعا سخته واااااقعا طاقت فرسا ست ، من الان در خودم نمیبینم

که بخوام حتی فکر کنم که 1 زایمان بگیرم ، واقعا تو اون لحظات جون 2 تا آدم زیر دست شماس


اینم بگم پایه حقوق ماما از پرستار کمتره

و چون تقریبا نیروی مازاد داریم در مامایی شما اون حق انتخابی که گفتم در مورد محل کار رو

نخواهید داشت


امیدوارم مفید بوده باشه

اگه سوالی در این مورد باشه همینجا کامنت بذارید ، همینجا پاسخ میدم

کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه

میتونید آرشیو رو بخونید تو بعضی پست ها خاطراتی از کارآموزی هام گذاشتم


موفق باشید :)

دارم میلرزم از گریه


فحش میده فحش میده فحش میده بعدش میگه من نمیخوام تو رو ناراحت کنم

بعد دوباره فحش میده و از اتاق میره بیرون


خدا من که ازت چیز زیادی نمیخوام ، فقط میخوام نفس هامو قطع کنی ،این چیز

زیادیه؟ ببین یه نفر که امید داره به زندگی و زندگیشو دوس داره رو نگه دار بعد

منو به جاش ببر

من خسته ام

کسیو ندارم

حامی ندارم

هیچ کس نیس باهاش حرف بزنم

تو تنهایی هام با خودم حرف میزنم

چرا تمومش نمیکنی؟  من که به کسی وابستگی ندارم و تو این دنیا هیییییییچ کس هم

به من وابسته نیست ، پس تمومش کن دیگه ... رفتن من که چیزی از کسی کم نمیکنه

بابام هر جا تونسته منو کوچیک کرده

پیش هر کسی که تونسته

از دوست و همسایه و فامیل و هررررکی

هرجا تونسته با یه لحن بعد یا فحشی چیزی ضایعم کرده

درست مثل امشب

پیش همین همسایه ای که من باهاش رودربایستی دارم ...

از بعد این رفتارش حس خفگی دارم ، دلم میخواد بمیرم راحت بشم

چرا من نمیمیرم ؟ جدا خدا واسه چی منو نگه داشته ؟ آخه من که غیر مردن چیزی نمیخوام

یعنی میخوام ... ولی وقتی نداده اونا رو ... خب مرگ هم بده من راضی ام صدام در نمیاد

فقط بمیرم راحت بشم ...

بابام عین این مامور های ساواکه، داد میزنه ، فحش میده ، بعد میپرسه چرا ناراحتی

بعد که میگم چرا ناراحتم بیشتر داد میزنه و بیشتر فحش میده ...

من خیلی خسته ام از زندگی

خیلی اذیت میشم

هیچی ار روح و روانم نمونده از بس کوچیک شدم و فحش شنیدم

شدم یه بدبخت منزوی که فقط یاد گرفته فحش بشنوه

خداااا میشه تمومش کنی ؟ زندگیمو میگم ... تو که اون ادمایی که میخوام رو بهم نمیدی

خب چرا منو نمیکشی راحت بشم ؟ این همه جوون میخوابن و صبح دیگه بیدار نمیشن ...

ی بارم من ... یه بارم من تموم بشم

چی میشه مگه ؟؟؟ 

هیچ دلیلی نمیبینم که زحمت اون دسته آدم هایی که میشن سوهان روحم

و با حرفهاشون دلمو میسوزونن رو کم نکنم ...

اگه قراره آدمایی کنار من باشن باید مایه ی آرامشم باشن نه اینکه تیکه بندازن و

دل بسوزونن و منو بیشتر ناراحت کنن ، من درگیری فکری زیاد دارم و جایی واسه

این دست از جماعت تو زندگیم نیس دیگه ...

سلاااام :)


خب من یک عدد ساعت بنفش مچی رو آخرای سال 95 هدیه گرفتم ، از خواهرم

تو وبلاگ قبلی هم یه بار که عکس دستم رو گذاشته بودم این ساعت هم بسته بودم

به دستم ،بنفشش خیلی خوش رنگ و پر رنگ بود ،به شکلی که واقعا نمیشد با رنگ

دیگه ای غیر از بنفش ست کرد،  منم چون چیز بنفش دیگه ای نداشتم نمینداختمش

دستم تا همین چند روز پیش رفتم سراغش و خواستم واسش یه ست درست کنم :)

از همین رو رفتم یه شال بنفش و لاک بنفش خریدم و دیروز که میخواستم برم کارگاه شعر

مانتو مشکی پوشیدم با شال بنفش و لاک بنفش و رژ لب بنفش زدم و کلی ذوق خودمو

کردم :) ، رفتم کارگاه و خدا رو شکر اون دختره ی هم رشته نبودش :))))  به قدری خوشحال

شدم بهم خوش گذشت که نمیتونم قدرش رو بگم :))))) کاش هفته های آینده هم نیاد

دختره ی لووووس، دلم میخواد خفه ش کنم وقتی صداشو نازک میکنه و با میم حرف میزنه :/


خلاصه که دیروز کارگاه شعر بهم خیلی خوش گذشت ، مستر کاف بود ، میم بود ، عبدالهی بود

اون آقا عه که خودش داستان کوتاه مینویسه بود ، خواهر عبداللهی هم بود ، سرگروهمون بود و

دو تا دختر جدید هم بودن ، دیروز داشتم مستر کاف رو نگا میکردم دقت کردم و با خودم گفتم

اووووه تو چقدر سیاهی آخه :/ و من واقعا به این حجم از سیاهی مستر پی نبرده بودم :/

این هفته یه داستان ایرانی خوندیم گیله مرد از بزرگ علوی ، آخرش سرگروه خندید و گفت

حالت نشئگی محمد ولی رو چقدر خوب توصیف کرده بود :)))) میم با حالت موزیانه بهش میگفت

چیه خوشت اومد ؟؟؟ :)))))))  ، آخر جلسه هم یکی از پسرا رو به جرم اینکه دیر اومده بود

فرستادن رفت بستنی بگیره :))) کلا دیروز خوب بود ، مدت زیادی بود تو کارگاه شعر اینقدر بهم

خوش نگذشته بود :)


+عمو جیمز رفته تهران اون تومور چشمش رو جراحی کنه ، دلم مث سیر و سرکه واسش

میجوشه، عمو جیمز حرف نمیزنه واسم ،یه شب که دیگه خیلی نگرانش شده بودم تو تلگرام

بهش پی ام دادم و باهاش حرف زدم فقط همینو گفت بدون جزئیات و بدون توضیح بیشتر ...

همه جواباش تلگرافی و کوتاه بود بعدم گفت من برم بخوابم و رفت ... بهش حق میدم بی حوصله

باشه ،حق داره ، تومور روی شبکیه هست ، ولی وقتی خودش منو درگیر کرد خودش اومد بهم

گفت بیماره خودش برام حرف زد الانم باید باهام حرف بزنه، ولی امتناعش منو میترسونه و

بیشتر از اون نگران میکنه ... خواهش میکنم واسش دعا کنید ...


+من فلوکستین نخوردم ولی فعلا که حالم بهتره :)

در مورد ترم جدید کلاس عکاسیم تو پست بعدی میگم :)

حالا که بازار کنکور و انتخاب رشته داغه منم تصمیم گرفتم رشته ی خودمو معرفی کنم

واسه کنکوری ها، منتظر پست معرفی پرستاری باشید :)



+حواستون به خوشی های زندگیتون باشه ، یه وقت بی خبر نذارن و برن ...

سلام :)


ماه گرفتگی خوشگلی بود :)  با لنزی که قبل عید خریدم تونستم از این عکس خفنا از

ماه بگیرم ، خاطرم هست پارسال هم ماه گرفتگی شد ولی لنز من زورش نمیرسید

ثبتش کنه ...


مامانم با مامان بزرگم رفتن تهران واسه دکتر چشم مامان بزرگم، مامانم خودش سرگیجه

داره زانوش هم درد میکنه ولی با این حال بین خواهر برادر های دیگه فعلا مناسب ترین

گزینه واسه همراهی مامان بزرگم بود ، بگذریم که بابام چقدر به بنده خدا غر زد که چرا

میخوای 4 روز خونه رو ول کنی و بری ، مگه اصن تو تهرانو بلدی ،یا اینکه اصن چرا تو چرا

بقیه نه ...

خلاصه که مامانم فعلا تهرانه و احتمالا سه شنبه برمیگرده...


میدونم عمو جیمز رفته دکتر ، ولی نمیدونم دکتر چی بهش گفته ، آزمایشی، اسکنی

عکسی چیزی خواسته یا نه ، خیلی دلم میخواد بپرسم ولی میترسم بگه عجب آدمیه

این دختره نمیشه یک کلمه پیشش حرف زد ... کاش خودش واسم میگفت ... کاش اصن

اصن اصن هیییییییچ راجع به این مشکلش واسه من نگفته بود ... :(


تیتر آهنگ جدید ایهام _چشمانت آرزوست _ عه ، شده تم این روزای من ...


شبتون بخیر :)